آرشیو دسته بندی

داستان

داستان/ ناشکری

برگشتم نگاهش کردم، تسبیحش از لبۀ تخت آویزان بود. آرام آرام دانه ‌های گرد و سبز رنگش را از بین انگشتانش رد می ‌کرد. صدای آرام صلواتش سکوت خانه را می‌ شکست. بغض گلویم را گرفته بود، دوباره برگشتم و صورتش را بوسیدم. لبخند گرمی تحویلم داد و…
بیشتر بخوانید...

رمان /ماه من۱۰

سمیر توی باغ دوستش زندگی می کند. هر شب کابوس می بیند که مستانه خودش را دار زده. سمیر می ترسد که باز اتفاق بدی در زندگی اش بیفتد. یاد خاطرات تلخ کودکی و نوجوانی افتاده.
بیشتر بخوانید...

داستان/ صدای مرد همسایه

سرخی تو از من. زردی من از تو. سرخی تو از من. زردی من از تو... شعله ها کم کم کوتاه می شوند. پویا یک آمپول می اندازد داخل یکی از کپه های آتش گرفته. بلافاصله با صدای بلند می ترکد. صدای مرد همسایه می آید که بلند می گوید: پدر سوخته. مگر آزار…
بیشتر بخوانید...

رمان /ماه من۹

آیدا با مستانه قرار گذاشته تا او را ببیند. او در شب سرد و تاریک خوابگاه به گذشته فکر می کند و به آشنایی با سمیر و اینکه بالاخره چه کسی عشق حقیقی سمیر است.
بیشتر بخوانید...

داستان / روز میلاد

بیشتر از یک سال از زندگی مشترکشون گذشته بود که یک شب، شهرام مست به خونه میاد و فاطمه رو به قدری کتک می زنه که دختر بیچاره مرگش رو به چشم می بینه. بعد شهرام از خستگی زدن زنش، خوابش می بره. تلویزیون روشن بود و فاطمه همین طور که از شدت درد به…
بیشتر بخوانید...

رمان / ماه من ۸

آیدا به مستانه زنگ می زند و با او قرار می گذارد که فردا او را ببیند،. بعد هرچه سعی می کند به سمیر پیام دهد یا تماس بگیرد سمیر گوشیش را جواب نمی دهد. آیدا یاد روزهایی می افتد که سمیر را برای بار اول دیده بود.
بیشتر بخوانید...

داستان/ عشق و نفرت

روز عقد همه ­جا را به دنبال پارمیدا گشتم، اما او را پیدا نکردم. انگار در دلم رخت می ­شستند. از وقتی­ که پارمیدا ماجرای زن ­گرفتن سهراب را فهمید هیچ ­چیز نگفت و در سکوتی عجیب فرو رفت. مدت ­ها خیره به روبه ­رو نگاه می ­کرد، اما نه مریض شد و…
بیشتر بخوانید...

رمان/ ماه من۷

مستانه هنوز در حال کنکاش در گذشته است. یاد روزی می افتد که سمیر دیوانه می شود و او را کتک می زند. نلفن زنگ می خورد. آیدا می خواهد مستانه را ببیند. برای فردا صبح قرار می گذارد. مستانه به این فکر می کند که فردا با حرف های آیدا همه چیز تمام می…
بیشتر بخوانید...

داستـان/ تجــــربــه ۲

بعد از کلی وقت بالاخره سوار یک ماشین بی ام دبلیو 530 ای، مشکی شد. تو کافی شاپ که نشستند د هصحبت سر قیمت شد و این که شوهر دارد یا نه. او هم پرسید که شما زن داری؟ بعد هم پرسید که اصلا چه اهمیتی داره شوهر داشتن من. و او گفت که دوست نداره به…
بیشتر بخوانید...

رمان/ ماه من۶

مهرنوش بعد از دیدن رسول به هم می ریزد. وسط تمرین نمایش شروع می کند به گریه کردن. سمیر او را دلداری می دهد. در راه برگشت به خانه مهرنوش با خودش فکر می کند برای فراموش کردن گذشته، سمیر اسباب بازی خوبی ست. فقط این وسط مستانه مزاحم است.
بیشتر بخوانید...

داستـان/ تجــــربــه

دقیقاً جلوی پایم ترمز کرد. شیشه تا نیمه پایین آمد. خم شدم. سی و هفت، هشت ساله بود. موهای شقیقه­اش جو گندمی شده بود. صورتش را صبح نتراشیده بود. بوی عطر آزورا از شیشه دوید بیرون. ضبط خاموش بود. چشم­هایش مستقیم و بی­واهمه نگاهم می­کرد.…
بیشتر بخوانید...