داستان / روزگــــــــار بی بی

آن روز وقتی رسیدم، بی ­بی جلوی دهان و بینی ­اش را با روسری بسته ­بود و داشت ایوان را آب و جارو می­ کرد. صدای امین هم تا دم در می ­آمد که داد و فریاد راه ­انداخته ­بود. بی ­بی شب قبلش پشت تلفن بهم گفته ­بود دم غروبی، به هوای بردن یونجه…

داستان/ حارزنج1

فرفره را روبرویم می گیرم و آهی بلند به طرفش بیرون می دهم، می چرخد. همراه با چرخش فرفره سوالی هم در ذهن من می چرخد و می پیچد: "بچه های شهر را هم به همین سادگی می شود خوشحال کرد؟ با یک تکه کاغذ مربع شکل که روی حصیری جا خوش کرده."