روزمرگیهای یه مامان و بابا با دختر مهدکودکیشون…
صبح با عجله:
«جوراب کجاست؟ کیف کو؟ دیر شد!» 😅
مسیر مهد:
یکی گریه میکنه که نمیخواد بره،
یکی قول میده زود برمیگرده،
و اون یکی با دلِ لرزون میذاره و میاد…
ظهر:
خانه ساکتِ ساکت…
ولی دل مامان و بابا هنوز توی مهد جا مونده 🤍
عصر:
یک بغل محکم،
یک عالمه حرف بیپایان،
و خستگیای که با یک «مامان/بابا» پاک میشه ✨
زندگی شاید شلوغتر شده باشه،
اما شیرینتر از همیشهست 🤍