هر وقت چراغ روشن شد، بیدارم کن

داستان پیرزنی که هر شب جمعه چراغی روشن می دید بر بالای تلی از خاک چه بود؟ عضدالدوله دیلمی چرا این داستان را باور کرد و به خانه پیرزن آمد ؟ چرا نام این مرقد و صاحب بزرگواش شاهچراغ شد؟

0

خانه گلی پیرزن در محله ای در منطقه «سردزک» شیراز بود، در کنار زمینی با تلی از خاک. کسی نمی دانست که این تل خاک چیست .


شب جمعه های نورانی

مدتی بود که هر شب جمعه پیرزن نیمه های شب که می شد می دید که دراین زمین چراغی در نهایت روشنایی در بالای تل خاک می درخشد و تا طلوع صبح روشن است.

پیرزن هر بار که نور را می دید با خود می گفت: شاید در این مکان، مقبره یکی از امامزادگان یا اولیاء الله باشد.

او با خود فکرکرد که بهتر آن است که امیر عضدالدوله حاکم شیراز را بر این امر آگاه نماید.

بالاخره یک روز پیرزن راهی سرای امیر عضدالدوله دیلمی شد  و کیفیت آنچه را دیده بود به عرض رسانید.

امیر و حاضرین از بیانات پیرزن بسیار تعجب کردند.


مزار سید احمد پیدا شد

درباریان که این موضوع را باور نکرده بودند، هر کدام به سلیقه خود چیزی بیان کردند.اما امیر که مردی روشن ضمیر بود و باطنی پاک و خالی از غرض داشت فرمود:

” اولین شب جمعه شخصا به خانه پیرزن می روم تا از موضوع آگاه شوم.”

چون شب جمعه فرا رسید شاه به خانه پیرزن آمده و دور از خدم و حشم آنجا خوابید و به پیرزن  گفت:

 هر وقت چراغ روشن شد مرا بیدار کن .

چون ثلث آخر شب شد پیرزن بر حسب معمول روشنایی پرنوری قوی تر از دیگر شب های جمعه مشاهده کرد و از شدت شعفی که به وی دست داده بود بر بالین امیر عضدالدوله آمده و بی اختیار سه مرتبه فریاد زد:

” شاه چراغ”!  …

امیر ناگهان از خواب پریده و چشمش را متوجه سمتی نمود که پیرزن چراغ را به او نشان می داد و چون علنا و آشکارا چشمش نور چراغ را دید، با تعجب برخاست  و به سمت چراغ بر بالای تل رفت. اما وقتی به بالای تل رسید، اثری از چراغ ندید و چون به پایین برگشت،  باز نور چراغ با روشنایی زیاد را مشاهده می کرد.

بعد از آن امیر شخصی را جهت کاوش در آن منطقه مامورکرد.

اینجا بود که مقبره فرزند ارشد موسی بن جعفر(ع) سید احمد پیدا شد؛ بزرگواری که  که از آن به بعد به شاهچراغ معروف شد.

 به دستور امیر بر بالای آن محل جایگاهی ساختند که تا امروز زیارتگاه عاشقان اهل بیت است.


شاهچراغ که بود؟

حضرت سید میر احمد ملقب به شاهچراغ بزرگترین فرزند بزرگوار امام موسی کاظم (ع) بود.

 مادر وی، مشهور به «ام احمد»، مادر بعضی از فرزندان حضرت موسی بن جعفر(ع) بوده است. ام احمد به گفته بسیاری از اطرافیانش داناترین، پرهیزگارترین و گرامی ترین زنان در نزد آن حضرت بودند و حضرت اسرار خود را به او می گفتند و امانت شان را نزد این زن بزرگوار به ودیعه می گذاشتند


برادرم امام و سرور من است   

وقتی خبر شهادت حضرت موسی کاظم علی(ع) امام هفتم شیعیان در مدینه شایع شد، مردم دسته دسته به در خانه ام احمد، مادر حضرت «احمد بن موسی» گرد آمده و حضرت سید میر احمد را با خود به مسجد بردند تا به عنوان پسر ارشد امام موسی (ع) که شخصیتی باوقار و بزرگوار داشت، با او بیعت کنند.

آن روز همه مردم مدینه با سید احمد بیعت کردند. سپس بر منبر بالا رفت و  خطبه ای در کمال فصاحت و بلاغت تمامی حاضرین را مخاطب ساخت و فرمود:

” ای مردم آگاه باشید که همچنان که اکنون تمامی شما در بیعت من هستید، من خود در بیعت برادرم علی بن موسی (ع) می باشم، بدانید بعد از پدرم برادرم «علی» امام و خلیفه ی بحق و ولی خداست. و از جانب خدا و رسول (ص) او، بر من و شما فرض واجب است که امر آن بزرگوار را اطاعت کنیم و به هر چه امر فرماید گردن نهیم.”

پس از اقرار به ولایت و امامت حضرت علی ابن موسی (ع)، سید احمد شمه ای از فضایل و جلالت و قدر برادرش علی (ع) را بیان فرمود و مردم را به اطاعت از امام دعوت کردند تا آنجا که همه حاضران گفته های آن بزرگوار را تایید و  اطاعت کردند.

بعد از آن سید احمد به همراه همان  گروه به در خانه حضرت امام علی بن موسی (ع) آمده همگی با آن جناب بر امامت و وصایت و جانشینی امام موسی بن جعفر علیه السلام بیعت نمودند.

امام رضا (ع)  درباره سید احمد دعا کرد و فرمود:

“برادرم، همچنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد.”

 
داستان آمدن شاهچراغ به شیراز

سید احمد به همراه سید امیر محمد عابد و سید علاءالدین حسین(برادران ایشان) وشیعیان و محبان اهل بیت (ع)، پس از حضورامام هشتم علیه السلام در خراسان برای زیارت ایشان، به سوی ایران حرکت می کنند. خبر حرکت چنین قافله بزرگی مأمون خلیفه عباسی را به وحشت انداخت.

وی ترسید که اگر چنین جمعیتی از بنی هاشم و دوستداران و فدائیان آن ها به طوس برسند، اسباب تزلزل مقام خلافت گردد. لذا دستور صادر کرد به تمام حکام بلاد که در هر کجا قافله بنی هاشم رسیدند، مانع از حرکت شوید و آن ها را به سمت مدینه برگردانید. به هرکجا این حکم رسید قافله حرکت کرده بود به جز شیراز.

حاکم شیراز مردی به نام «قتلغ خان» بود. وی با چهل هزار لشکر جلوی قافله سید احمد آمد و پیغام داد که حسب الامر خلیفه، آقایان از همین جا باید برگردید. حضرت سید احمد (شاهچراغ) فرمود:

“ما قصدی از این مسافرت نداریم، جز دیدار برادر بزرگوارمان”.

 اما لشکر قتلغ خان راه را بستند و جنگ شدید خونینی شروع شد. لشکر در اثر فشار و شجاعت بنی هاشم پراکنده شدند. لشکر شکست خورده، تدبیری اندیشیدند.

بالای بلندی ها فریاد زدند: «الان خبر رسید که ولیعهد(امام هشتم علیه السلام) وفات کرد»!

این خبر مانند برق، ارکان وجود مردمان سست ‎عنصر را تکان داده، از اطراف امامزادگان متفرق شدند. جناب سید احمد(شاه چراغ) شبانه با برادران از بیراهه به شیراز رهسپار گردیدند و با لباس مبدّل پراکنده شدند.


شهادت حضرت شاهچراغ

 سید احمد در شهر شیراز در منزل یکی از شیعیان در منطقه «سردزک» که مرقد ایشان در این منطقه واقع است، سکنی گزید و در خانه این شخص  شب و روز را به عبادت می گذرانید. 

قتلغ خان اما به کمک جاسوسان، بعد از یک سال یافت مکان ایشان را و او و همراهانش را محاصره کردند.  هنگام خروج سید احمد با شمشیری بر سر او ضربه ای وارد کردند و به شهادتش رساندند. سپس به دستور «قتلغ خان» خانه را بر روی آن بدن شریف خراب کردند و سید را زیر آوار باقی گذاشتند. 
با توجه به تبلیغ گسترده حکومت و ترس حاکم بر مردم، کسی کاری برای تدفین بدن شریف سید احمد نکرد تا آن که بالاخره در زمان عضدالدوله بوسیله پیرزنی از ساکنین این محله مرقد پاکش کشف شد و تبدیل گشت به یک زیارتگاه بزرگ برای عاشقان اهل بیت.

/انتهای متن/