یادگار باران

هفده شهریور که همین روزها سالگردش گذشت، و میدان ژاله، شاهد بود زنها و مردهایی را که مثل برگ پاییزی به زمین ریختند.

0

زن چادر مشکی اش را جمع کرد. ساک دستی اش را کنار قبر  گذاشت و کنار قبر نشست. دستش را روی قبر کشید. «بسم رب الشهداء» از میان گرد و غبار پیدا شد. زن نفس عمیقی کشید. و نگاهی به آسمان کرد. ابرهای پنبه ای با وزش باد در حال چسبیدن به هم بودند. لبخند لبان زن را پوشاند. رو به سنگ قبر کرد: «می بینی دخترعمو! میبینی مریمی! هوا ابریه. یادته چقدر هوای ابری را دوست داشتی!. قدرت خدا تمام مناسبتهای مهم زندگی ات تو روزهای بارانی بود. خانم جون میگفت تو یک روز بارانی به دنیا آمدی؛ میگفت باران اینقدر شدید بوده که نزدیک بوده سیل راه بیافته….

یادت میاد بیشتر عروسی های فامیل را تو خانه قدیمی شما برگزار می کردند. من و تو هم از صبح که ریسه ها و لامپ های رنگی را وصل می کردند؛ تا خود شب کنار حوض می دویدیم و آتش می سوزاندیم. آخ یادش به خیر! همیشه آخر شب موقع شام که می شد اینقدر منتظر می ماندی تا ته دیگ. عاشق ته دیگ بودی. اصلا هم از حرف های زن دائی نمی ترسیدی که میگفت دختر اینقدر ته دیگ نخور؛ شب عروسیت باران می آیدها! آخر سر هم همانی شد که زن دائی میگفت!. هم شب خواستگاری، هم شب عقدکنانت باران آمد. بیچاره «آقا رضا»!. شب عقدکنان در مسیر کوچه تا خانه با یک دست چادر و دنباله لباست را گرفته بود و با دست دیگرش چتر گرفته بود روی سرت. طفلکی خودش مثل موش آب کشیده شده بود. آنهمه موهایش را آلاگارسون کرده بود ولی همه اش خراب شد!.

یادت می آید دو ماه بعد از شما، من و ابراهیم هم عقد کردیم ولی با وجود آنهمه ته دیگ که یواشکی خورده بودم دریغ از یک قطره باران!.»

لبخند روی لبان زن خشکید. اشک در چشمانش جمع شد. «همیشه عادت داشتی صبح بعد از نماز جلوی در خانه را آب و جارو کنی. میگفتی رضا عاشق بوی خاک نم دار و یاس های خانه تان است. همیشه دوست داشتی آن موقعی که رضا با موتور قراضه اش دم در منتظرت می ایستد، از بوی نم خاک و یاسهای خیس خواب از سرش بپرد.»

زن به حالت نوازش دستش را روی قبر کشید.

«یکسال بعد از تو در یک روز بارانی جنازه بدون سر رضا از کردستان آوردند. من بعد از مراسم تو تا چند سال در هیچ مراسم ختمی شرکت نکردم. ابراهیم میگفت آن روز در تشییع جنازه رضا قیامت شده بود. میگفت کومله ها علاوه بر سر رضا انگشتان دستش را…

وقتی ابراهیم برگشت خانه چشمانش دو کاسه خون بود. نزدیک بود با پسرعمه رضا درگیر بشود. آخر پسره گفته بود همه این اتفاقات زیر سر آن نامزدش بوده –تو را میگفت ها!- او میگفت تو مقصر بودی ولی من میگویم همه اینها زیر سر کلاسهای خانم «گرجی» بود. یادت هست با هم میرفتیم. من و تو و محبوبه؛ سه تایی با هم. بعضی وقتها هم ابراهیم با آن ژیان قراضه اش میرساندمان. من جلو مینشستم و شما دو تا عقب. یادش به خیر…

همیشه بهت میگفتم هرچیزی حدی داره؛ آدم نباید افراط کند، ولی کو گوش شنوا. آن روز وقتی با محبوبه آماده می شدی که بروی دنبال محبوبه تا با هم بروید راهپیمائی؛ گفتی اگر میای منتظرت بمانیم. به دلم بد افتاده بود. میدانستم هرچقدر بهت بگویم گوشت بدهکار نیست. به خاطر همین هم دوختن دامن کلاس خیاطی را بهانه کردم. حدود چهار، پنج بعدازظهر بود که خبرت را آوردند.»

اشک روی گونه های زن روان شد. «مریمی! کی فکر می کرد وسط شهریور باران بیاید ولی آمد…»

زن نفس عمیقی کشید. «مریم جان! از وقتی زن عمو فوت کرده هفته ای یک بار صبح زود میایم خانه تان و همه حیاط و جلوی در خانه را آب و جارو می کنم. درست مثل همان موقع ها که خودت بودی. بین خودمان بماند به هیچ کس تا به حال نگفته ام ولی هر وقت در حیاط را می بندم، صدای موتور رضا را می شنوم. انگار تا من در را نبندم رویت نمی شود بپری پشت موتورش و بروی!»

زن از درون ساک دستی اش کتابی درآورد و باز کرد. یاس های خشک را از لای کتاب روی سنگ قبر مریم ریخت. اشک هایش را پاک کرد. آسمان پر از ابرهای تیره شده بود. زن زمزمه کرد «خودت که میدانی دخترعمو خیلی مشکل دارم! این حمید داره جانمم را به لبم میرسانه. دعا کن سر این کاری که رفته بمانه؛ حداقل شش ماه هم دوام بیاره برای من کلی نعمته» این را گفت از جایش بلند شد. ساکش را برداشت و رفت.

دانه های باران از آسمان فرود آمدند. نام مریم ورضا روی دو سنگ ترک خورده بیشتر به چشم می آمد. بوی خاک باران خورده و یاس های خشکیده فضا را پر کرد…

زن دور شده بود.

/انتهای متن/