داستان/ بوی کباب

مهسا شمسی پور[1] کارشناس رشته ارتباطات اجتماعی است که از سال 1393 وارد وادی داستان نویسی شد با شرکت در کلاس داستان نویسی استاد تجارشد.
سه داستان کوتاه منتخب جشنواره پایداری از او چاپ شده است.

0

غروب بود. مادربزرگ سجاده اش را تا کرد و روی تاقچه گذاشت. برگشت نگاهی به پری کرد. دختر بچه جلوی پنجره نشسته و به اتاق بالای پله، در آن طرف حیاط خیره شده بود. پیرزن سری تکان داد و آهی کشید. رو کرد به پدربزرگ که سعی می کرد با قیچی زنگ زده بلندی، ناخن پایش را بگیرد.

– بچه ام دلش از غصه داره می ترکه!

پدربزرگ قیچی را فشار داد. دو لب قیچی به هم رسید و بریده ی ناخن پرت شد. مادربزرگ ادامه داد: پنج سال تموم توی بغل داییش خوابیده و از دستش لقمه گرفته حالا تا میاد بره طرف داییش خانوم قرشمال بازی در میاره.

مادربزرگ بلند شد و سفره نان را از گوشه دیوار برداشت. زیر لب گفت: از روزی که این زن رو گرفته، دختره چشم نداره این بچه رو ببینه. به این بچه یتیم هم حسودی می کنه.

پنج سالی می شد که دخترش سر زا رفته بود. دامادش پری را رها کرده بود و معلوم نبود که کجا رفته.

سفره که پهن شد، مادربزرگ پری را صدا کرد: عزیزم؛ بیا شام بخور.

پری دست های کوچکش را از زیر چانه برداشت. قبل از اینکه به سمت سفره برود، آرزو کرد که کاش امشب شام یک چیز دیگر باشد.

دخترک بلند شد و عقب عقب رفت. پرده ی تور جلوی پنجره روی سرش کشیده شد و موهایش را بهم ریخت.

– آخر این پرده رو پاره می کنی بچه.

پری کنار سفره نشست و نگاهش را گرداند و با بی میلی تکه ای نان برداشت.

– خودت رو با نون سیر نکن.

– سیرم. نمی خورم.

مادربزرگ کاسه سفالی ماست را از وسط سفره برداشت و به طرفش گرفت.

– چیزی نخوردی که! بیا بریز بخور.

دخترک خیره شد به ماست توی کاسه. پدربزرگ آمد و سر سفره نشست. به عادت همیشه زانوی چپش را بغل کرد. خم شد روی سفره. نانش را توی کاسه ی ماست زد، گرفت جلوی دهان پری و گفت: دخترم حتماً دلش می خواد آقاجونش لقمه بذاره دهنش.

پری اخم هایش را درهم کرد و صورتش را عقب کشید.

– نمی خورم. گفتم که سیرم.

این را گفت و از کنار سفره بلند شد. پرده ی تور را کنار زد. جلوی پنجره ایستاد. صورتش را چسباند به شیشه ی قدی پنجره و باز چشم دوخت به پرده های سبز اتاق آن طرف حیاط.

دهانش را چسباند به شیشه. ها کرد و روی بخار شیشه، دایره ای کشید. با خودش گفت: این بشقابش.

و یک خط توی دایره کشید و گفت: اینم قاشقش.

بعد بلند گفت: الآن کباب می رسه.

مادربزرگ سفره را تا کرد و از جایش بلند شد.

– باز رفتی پشت پنجره؟ بیا اینور!

پری شانه هایش را بالا انداخت. خودش را بیشتر به شیشه چسباند. پرده ی سبز پنجره ی رو به رو چند لحظه تکان خورد. چشم های پری برقی زد. منتظر ماند تا خبری شود. چند قدم عقب رفت. چرخید و چرخید و پرده ی تور را لوله کرد دور خودش. ایستاد و برعکس چرخید تا پرده از دورش باز شد.

با خودش فکر کرد: “خدا کنه امشب تا دایی نیومده نریم پشت بوم. منم برم حیاط مثلاً بگم می خوام برم دستشویی، اون وقت دایی منو می بینه.”

پرده ی تور کنار رفت. دست های لاغر پدربزرگ به سمتش دراز شد.

– بیا آقاجون، از همون نخودچی کشمش هاست که دوس داری. شام که نخوردی. اینو بخور بذار ته دلت رو بگیره.

پری رویش را برگرداند: آقاجون؛ الآن شام می رسه.

پدربزرگ دولا شد و نخودچی کشمش ها را در جیب شلوار پری ریخت و از جلوی پنجره کنار رفت.

پری چتری هایش را از جلوی صورتش کنار زد. دستانش را دو طرف صورتش گرفت و سرش را به شیشه نزدیک کرد. در اتاق بالای پله باز شد. زنی با شکم برآمده و دستی به کمر، پا سنگین بیرون آمد. نگاهش که به پری افتاد رو ترش کرد و سرش را بر گرداند. صورت دخترک پشت شیشه سرخ شد. خودش را زیر پرده ی تور کشید و عقب عقب رفت تا وسط اتاق.

مادربزرگ صدایش زد: پری خسته نشدی؟ از غروب تا حالا جلوی اون پنجره جم نخوردی! اگه چیزی نمی خوری تنگ آب یخ رو بردار بریم پشت بوم. امشب می خوام یه قصه ی جدید برات بگم.

پری چتری هایش را از جلوی چشم هایش کنار زد. این پا و آن پا کرد. مادربزرگ اخم هایش را در هم کشید و گفت: بی خود بهونه ی حیاط رفتن رو نگیری که حوصله ندارم. بری الکی یه ساعت بشینی توی دستشویی. بیا بریم پشت بوم که جون ندارم. دارم از خستگی پس می افتم. آقاجونم رفته بالا.

مادربزرگ دیگر منتظر نشد. چادر چیت گلریزش را از دستگیره ی در برداشت و به سرش انداخت. به سینی برنجی که پارچ سفالی آبی رنگ در آن بود اشاره کرد و گفت: بردار بریم عزیزم.

و از در بیرون رفت. پری با انگشت روی تَن عرق کرده ی پارچ دایره ای کشید، با خطی توی آن و زیر لب گفت: الآن غذا می رسه.

صدای مادربزرگ را که شنید سینی را برداشت و به دنبالش از در بیرون رفت. پله های مارپیچ و بلند را با سختی به طرف بالا طی کرد. از در چوبی دو لنگه وارد پشت بام کوچک شد. همه جا از نور مهتاب روشن بود. روی یک گلیم قرمز، سه تشک کنار هم پهن بود.

پدربزرگ روی نزدیکترین رختخواب به لبه ی پشت بام دراز کشیده بود. پری سینی آب یخ را بالای سر او گذاشت و دراز کشید. غلتی زد روی تشکها. تنش مور مور شد. مادربزرگ کنارش نشست. نیم خیز شد و پتو را باز کرد و انداخت رویش. پری خودش را زیر پتو جمع کرد. مادربزرگ موهایش را نوازش کرد و چتری هایش را کنار زد. موهایش به زبری انگشتان مادربزرگ کشیده می شد. دلش از گرسنگی ضعف می رفت. چشم هایش را روی هم فشار داد.

– دخترم بسم الله گفتی و خوابیدی؟

پری چشم هایش را بسته بود و مادربزرگ به خیال اینکه خواب رفته، برگشت و صاف دراز کشید روی تشک. آیه الکرسی خواند و فوت کرد به اطراف.

پدربزرگ سرفه ای کرد، نیم خیز شد و از پارچ، آبی در لیوان ریخت و سرکشید.

صدای باز و بسته شدن درِ حیاط شنیده شد. پدربزرگ دراز کشید. ملحفه را تا روی سینه اش بالا آورد. سرفه ای کرد و گفت: شازده پسرمون اومد.

مادربزرگ اخم هایش را درهم کرد و گفت: خسته و مونده این وقت شب می رسه، تازه باید کارهای خانوم رو انجام بده. دختره از صب تا غروب درِ اتاق رو وا نمی کنه بگه شما مردین یا زنده اید! یه وقتا هم که میاد توی حیاط، اینقدر به پری چپ چپ نگاه می کنه که بچه فرار می کنه  توی اتاق. امروز بچه ام از ترسش عقب عقب اومد پاش گیر کرد به پاشویه. نزدیک بود بیوفته توی حوض.

پدربزرگ آهی کشید و گفت: پسر بزرگ کردیم قاتق نونمون بشه، قاتل جونمون شد. تقصیر کار بچه مونه. زیادی لی لی به لالای زنش می ذاره.

– مگه ماها حاملگی نداشتیم؟ مگه اولین باره که زن حامله می بینیم؟ یکی نیست بگه اگه تو سه ساله کالسکه چی شدی، من سی ساله کالسکه سوارم. ما هیچی. لااقل یه لقمه کباب نمیارن به این بچه بدن بذاره دهنش. هر شب منتظره پشت اون پنجره و میگه الآن شام می رسه.

مادربزرگ پتویی که روی پری بود را بالاتر کشید و موهایش را نوازش کرد.

پیرمرد سرفه ای کرد و گفت: لابد می ترسه. حکماً پیش خودش می گه شوهرش رو از پری دور کنه تا مبادا بچه اش بیاد و جایی توی این خونه نداشته باشه.

مادربزرگ بغضش را فرو داد و گفت: طفل معصوم امشب هم هیچی نخورد. می خواست بره حیاط، من نذاشتم.

پری غلتی در رختخواب زد و پشتش را به مادر بزرگ کرد. لای چشم هایش را باز کرد. مثل شب های قبل، بوی کباب می آمد.

/انتهای متن/