وقتی محبوبه از محبوبش می گوید

 خدا هر که را عاشق شود، کشته ی راه خودش می کند. اما گاهی در این مرام عشق و عاشقی، آنچنان غوغایی در عالم راه می افتد که همه بفهمند که خدا عاشق شده است! خدا عاشق این مدافعان حرم شده و عاشق خانواده های خوب شان.

0

سمیه ملاتبار/

زندگی را ساده شروع کردیم و ادامه دادیم
سوم دبیرستان بودم که ازدواج کردم. تمام حواسم پی درس هام بود و امتحاناتم. اهمیتی به نوع وسایل در خرید جهازم نمی دادم. برای همین خرید وسایل جهازم به عهده ی خانواده ام بود. بدون هیچ فشاری که از طرف من یا آقا محمد ببینند. خود و خانواده ام با توجه به توان مالی و علاقه شان برای ما وسایل را تهیه کرده اند. من اصلا نگفتم که وسیله ی خاصی را دوست دارم. خانواده ی آقامحمد هم همینطور، در تهیه وسایلی که بعهده شان بود، کم کاری ای نداشتند و هر دو خانواده سنگ تمام گذاشتند. برای من و آقا محمد چیزی که اهمیت نداشت، درگیرشدن در این مباحث مالی و تشریفاتی بود. هر دو زندگی را خیلی ساده دوست داشتیم، ساده شروع کردیم و ساده هم ادامه داده بودیم.

از خواستگاری تا عقد، فقط یک هفته طول کشید
بااینکه خانواده ی هر دومان در رفاه، زندگی می کنند و مشکل مالی نداشتند و مثلا خانواده ی خودم، پدر و مادر و خواهرانم، سطح زندگی خوبی از نظر رفاه مالی داشتند ولی ما این نوع زندگی را دوست نداشتیم. هیچ وقت درگیر این مسائل نمی شدم که دنبال ظرف ها و لباس های جدید و مارک باشم. اصلا نمی توانستم اینطور زندگی کنم. آقا محمد هم همین طور، دقیقا مثل خودم بود. روز خواستگاری هم متوجه شباهت های زیاد فکری مان به همدیگر شده بودم. برای همین از زمان خواستگاری تا عقدمان، فقط یک هفته طول کشیده بود. از هر نظر می دانستم که آقامحمد مرادِ دلم است. به انتخاب همدیگر مطمئن بودیم.
الان هم که هشت ماه از نبودن محمد می گذرد، افراد و مسئولین زیادی به خانه مان رفت و آمد می کنند. البته من اصلا به این مسائل اهمیت نمی دهم که امکانات زندگی ام ساده است و یک سری لوازم را ندارم. می گویم زندگی من همین است. کسی برای وسایل و چیدمان مان به ما سر نمی زند. هر چه ساده تر بگیری، هم خودت راحت تری و هم مهمان. نه اینکه سخت زندگی کنم، نه. ما راحت زندگی می کردیم و می کنیم. الان هم فرزندانم با همین شیوه ی رفتاری من و پدرشان دارند بزرگ می شوند.

با روش آقامحمد  ادامه می دهیم
ابتدای زندگی، تهران بودیم، در یک خانه زیرزمینی. اصلا سخت مان نبود و واقعا مشکلی حس نمی کردیم. راحت و ساده و دلنشین بود برای هر دو مان. بعدش هم به ساری منتقل شدیم، حدودا هفت بار اثاث کشی کرده بودیم و مستأجر بودیم و تازه چهار سال است که صاحب خانه شدیم. الان هم با حقوق آقا محمد زندگی می کنیم، با همان روشی که آقا محمد زنده بود ادامه دادیم. از همان فروشگاهی که با آقامحمد می رفتیم، خرید می کنیم. به همان پارکی که با آقا محمد می رفتیم که بچه ها بازی کنند، می رویم. سعی می کنم در حد توانم، نیازمندی های فرزندانم را همیشه تهیه کنم تا احساس کمبود نداشته باشند. سخت می گذرد چون نبودن پدرشان را حس می کنند ولی الحمدلله با اینکه تا الان هنوز حقوق مان از طرف بنیاد شهید برقرار نشده است، مشکل خاصی نداشتیم. 

خیلی اوقات به فرزندانم می گویم فکر نکنید اینکه افراد زیادی شما را می بوسند و برایت ان کادو می خرند و اهمیت می دهند، یعنی ما خیلی خوبیم، نه، مردم به ما لطف دارند که این محبت ها را می کنند ولی ما باید همیشه حواس مان به زندگی کردن مان باشد و هر روز خوب تر از روز قبل زندگی کنیم.

تلاش می کرد به ما خوش بگذرد
آقا محمد خیلی وقت ها از سال در خانه نبودند. من به خیلی از عروسی ها و تولدها و مهمانی ها به تنهایی می رفتم. حدود هشت سال عید نوروز را با هم نبودیم. دغدغه ای که در راهیان نور داشت، این اجازه را نمی داد که این وقت از سال را با هم باشیم. اما بعد از اینکه مأموریتش تمام می شد و به خانه برمی گشت، سنگ تمام می گذاشت. اولین کاری که می کرد این بود که به سرعت مسافرتی ترتیب می داد و با فرزندان مان به شهرهای مختلف می رفتیم، اصفهان، مشهد. یا هفته ای دو سه بار بچه ها را به پارک می برد تا حسابی به بچه ها خوش بگذرد. آقا محمد وقتی که حضور داشت، اصلا برای خانواده اش کم نمی گذاشت. برای اینکه به ما در زندگی خوش بگذرد، تمام تلاشش را می کرد.
در کارهای خانه هم همین طور بود. خیلی کمک می کرد، هم به من و هم به مادرش. گاهی که فرش های مان کثیف می شد، فرش را به حیاط می بردیم و می شستیم. یا حتی برای مادرش، وقتی که به خانه شان می رفتیم، با اینکه گاهی از فشار کار، خسته و داغون بود، خانه ی مادرش را جاروبرقی می کشید و بعد به خانه خودمان برمی گشتیم. اصلا برای خانواده اش کم نمی گذاشت. زمانی که بود، خیلی جبران وقت هایی که نبود را می کرد. 

واقعا  زندگی کردیم
آقا محمد شخصیتی داشت که در خانواده اگر کسی مشکل داشت، به آقا محمد مراجعه می کرد.  خیلی حواسش به خانواده اش بود. چهار خواهر و دو برادر بودند، خیلی دوست شان داشت. در شش ماهی که پدرش مریض بود، کل مأموریت هایش را کنسل کرده بود و فقط سر کار می رفت تا بتواند کارهای شخصی پدرش را انجام دهد. تمام کارهای منزل پدری اش، خریدهای شان را آقا محمد با خواهر و برادرهایش با هم انجام می دادند. آقامحمد خیلی خوب زندگی کرده بود. ما واقعا وقت هایی که با هم گذراندیم را زندگی کردیم. خیلی حواسش به پوشاک بچه ها و خودمان هم بود. اصلا از این لحاظ کم نمی گذاشت. اعتقاد داشت که خانواده های مذهبی باید خیلی تمیز باشند. نباید با لباس های چروک و شلخته در جامعه حضور داشته باشند. باید به اندازه ای به ظاهرشان اهمیت بدهند که مذهبی بودن شان خوب جلوه کند. به وضع ظاهری خودش هم خیلی می رسید. تمام خریدها را با هم و با دقت و توجه  انجام می داد. 

یادگاری محمد که در وجودم بود، مایه ی آرامشم شده بود
وقتی باخبر شدم که زینب را باردار هستم، خیلی خوشحال شدم. همیشه دوست داشتیم تعداد فرزندان مان، چهار یا پنج باشد تا با هم بزرگ شوند. به حرف حضرت آقا درمورد افزایش جمعیت هم خیلی اهمیت می دادند. خیلی دوست داشتند که خداوند دوباره به ما لطف کند و فرزندی بدهد. برای همین با باخبرشدن از بارداری من، خیلی خدا را شکر کرد. 

اما وقتی زینب به دنیا آمد، تا مدتی خیلی برایم سخت بود و حالم خوب نبود، سخت می گذشت. اما بعدش خیلی خدا را شکر کردم که سرم با بچه هایم گرم است و حس اینکه یک یادگاری دیگری از محمد دارم، خیلی باعث آرامشم می شد. وقتی هم که خبر شهادتش را شنیدم، باافتخار میگ فتم من یادگاری محمد را در وجودم دارم. الان هم که می گویند زینب شبیه پدرش است، خیلی خوشحال می شوم و این برایم جذاب است.

بچه ها از پدرشان قهرمانانه حرف می زنند
فاطمه، کلاس پنجم است، حسن  کلاس دوم ابتدایی و مهدی آمادگی. امسال به مدرسه شاهد رفتند. خیلی از بچه های مدرسه شان خبر شهادت پدر بچه ها را می دانند. و چون خودم مدام از قهرمانی های پدرشان در گوش شان میگویم، بااینکه خودشان هم خیلی از همین نوع از رفتارها را از پدرشان در کارهای مختلفش می دیدند، با افتخار جلوی دوستان شان از پدرشان به عنوان یک قهرمان حرف می زنند. از دوستان پدرش در منطقه هم، درمورد رفتارها و قهرمانی های پدرشان خیلی شنیدند که برای روحیه شان خیلی خوب بود.

اگر شما نبودی، من به این راه نمی رفتم
در وصیت نامه ی شهید، خطاب به محبوبه؛ همسرش، نوشته شده است:

 “خدا را گواه می گیرم که اگر نبود همراهی و همدلی شما، بنده به این سعادت دست پیدا نمی کردم. اگر خدای متعال به این کمترین، عنایتی عطا بکند و مرگ ما را شهادت در راهش رقم بزند، آن را مدیون تو هستم”. حدود یک صفحه از وصیت نامه شان را برای من نوشته بودند. یک هفته قبل از شهادت شان هم اینها را نوشته بودند. می گفتند: همیشه من را به تقوا و لقمه ی حلال توصیه کرده ای و اصلا دنبال مادیات نبوده ای و حتی نوشته بودند الان که اینها را می نویسم، گریه امانم نمی دهد و بشدت دلم تنگ است.

 در آخر هم نوشتند:

به فرزندانم بگو دلتنگ بابا نباشند، وعده ی ما در محضر حضرت زینب و ائمه ی معصومین. … من همین قسمتش را خیلی دوست دارم. همیشه می گویم این برگه را با من دفن کنید که این سند من است تا گناهان من را نبینید. محمد به من وعده داده که منتظرت هستم. 

دعای مجاهدت برایشان می کنم
وقتی نوبت به تحویل قرآن توسط رهبر رسیده بود، محبوبه همسر شهید به همراه سه فرزند کم سن و سالش پیش می آید و به آقا می گوید:

دایی شهید، شهید انقلاب است. عموی شهید، شهید جنگ. خود شهید هم در سوریه به شهادت رسیده اند. دعا کنید فرزندانم هم به شهادت برسند. اما آقا فرمودند برایشان دعای مجاهدت می کنم. همان لحظه به این فکر کردم که خیلی نکته ی مهمی است، در طول این سال ها آقا محمد هم مجاهدت کرده بودند، آن هم در جبهه ی فرهنگی. در تمام این سالها آقا محمد برای راهیان نور کارهای فرهنگی انجام می دادند و شهید فرهنگی به حساب می آیند. هشت سال در کارهای فرهنگی زحمت کشیده بودند. با مشقت های زیاد دست و پنجه نرم کرده بودند. البته بعد از این هم خیلی برنامه ها داشتند که عمرشان اجازه نداده بود. برای همین همان روز بود که با سخن حضرت آقا فهمیدم که مگر جز این است که ما جهادهای مختلف داریم: جهاد علمی، جهاد فرهنگی. فقط چه خوب است که مزد تلاش ها و مجاهدت، شهادت باشد. آرزوی محمد هم همیشه همین بود که بعد از کارهایی که در عرصه فرهنگی انجام داد، در خودِ صحنه به شهادت برسد. نه اینکه مثلا نشسته باشد و تیری به او اصابت کند. آرزویش هم برآورده شد. کربلای خان طومان معروف است. آن روز خیلی روز سختی بود که محمد را به آرزویش رساند، محمد در هفدهم اردیبهشت در صحنه خان طومان بود که به شهادت رسیده بود. 

اگر دوست داری به شهادت برسی

دو سال پیش بود. قرار بود چند شهید گمنام در یکی از شهرهای مازندران تشییع بشوند. آقا محمد با تلاش و دوندگی بسیار، موفق شد که پیکر شهدا را برای چند ساعتی به داخل حسینیه عاشقان قائم شهر بیاورد تا مردم شهر بتوانند این شهدا را زیارت بکنند. خواهر محمد آن روز در شهر نبود اما همان شب خواب می بیند که برادرش محمد شهید شده است و به همراه جمعیت بسیار زیادی پیکرش در حال تشییع است. فردا با برادرش تماس می گیرد و می پرسد دیروز چه کار کرده ای که خواب شهادتت را دیده ام؟ از انجایی که محمد همیشه از تعریف و تمجید دوری می کرد گفت: حتما آن شهید خودت بوده ای، نه من. خواهرش هم گفت من حتی سعادت نداشتم که دیروز پیکر شهدا را زیارت کنم، چه برسد به شهادت. محمد تا این حرف را شنید گفت: خواهرم اگر دوست داری به مقام شهادت برسی، بهترین «همسر» برای شوهرت، بهترین «مادر» برای فرزندانت باش. اگر همین دو کار را به نحو احسن انجام بدهی، تو را به مقام شهادت می رساند. 

/انتهای متن/