داستان / رفت و برگشت

سمیه سلطانپور به صورت حرفه ای، نوشتن را از سال 1390 با کلاس های داستان نویسی دفتر تبلیغات قم آغاز کرد. داستان دو قسمتی به نام “یک تجربه” از او پیش از این در سایت به دخت منتشر شده است.

0

نمی دانم نماز جعفر طیار می خواند یا نماز صبح. نمازم را خواندم، لباس پوشیدم، با پنیر های دانمارکی به قول عزیز گچی با نان های لواش بیات، ساندویچ درست کردم. صدیقه تازه دارد با وسواس چادر نمازش را تا می زند و در سجاده پارچه ای اش می پیچد و گوشه های پارچه را بقچه ای گره می زند.
– صدیق جان! زودتر. دیر برسیم جا پیدا نمی کنیما.
– تموم شد بابا. هر بار سر نماز خوندنم باید غر بزنی؟!
 لب هایش را صاف و کشیده کرد و ابروها را تا روی چشم های ریز شده اش پایین آورد. مانتوی بلند سورمه ای با مقنعه ی مشکی، چادر مشکی تا خورده اش را از کمد بیرون آورد. دم در صدیقه نگاهی به آینه دور طلایی رنگ و رو رفته انداخت و کش چادر کیفی اش را روی سرش جا به جا کرد. خم شدم پاشنه کفش ورنی دوساله ام را بالا کشیدم. به چهار چوب در تکیه دادم. پای چپم را بالا و به دیوار زدم. چشم هایم در کاسه شان می چرخیدند و نفس عمیق صدا دار می کشیدم.
رو به رویم ایستاد. لبخند گوشه ی لبش نشست و گفت: بریم.
– قبول باشه خانم. تقبل الله.
– خب چیه؟ تو با همون لباس که خوابیدی یه تونیک روش پوشیدی و یه روسری انداختی سرت داری میای. معلومه زودتر آماده میشی.
   هر وقت قراره با هم جایی برویم ساعت قرار را حداقل یک ساعت زودتر به صدیقه اعلام می کنم، ولی امروز نمی توانستم بگویم چله ی زمستانی یک ساعت قبل از نماز صبح قرار است از خانه بزنیم بیرون. اولین سؤالش این می بود که نماز را کجا می خوانیم؟ به خاطر همین گفتم بعد از نماز صبح می رویم. از وقتی هم که بیدارش کردم برای نماز صبح یک سره غر زدم که زود باش، زود باش، تا شاید کمی از آرامشش کم شود.
   درِ حیاط که باز شد تاریکی دوید توی راه رو. سوز سرمای شب چله کوچک، اشک را توی چشم هایمان جمع کرد. پا که به کوچه گذاشتیم صدیقه خودش را به من چسباند و گفت: عالیه! خیلی هوا تاریکه. گفتی کِی حکومت نظامی تموم می شه؟
– صدیق، جون مادرت از همین اول شروع نکن. حکومت نظامی تموم شده.
– پس چرا هیشکی تو خیابون نیست؟
– صدیق! چه انتظاری داری تو. مردم قرار نیست همه مثل من و تو الآن توی خیابون باشن که!
   خیابان خالی خالی بود، مثل همه ی روزهای قبل. ولی نمی دانم چرا خودم هم ترجیح می دادم امروز این طور نمی بود. ته دلم یک خورده ترس داشتم، ولی اگر از این موضوع صدیقه بویی می برد همین چند قدم را باید بر می گشتم و می رساندمش خانه و تمام راه را تا مقصدم، تنها گز می کردم. نه اینکه از تنها رفتن می ترسم، نه. ولی خب یک جورایی ترجیح می دادم یکی همراهم باشد. کیفم را ضربدری دور گردنم انداختم. دست صدیقه را از بازویم رد کردم و محکم نگه داشتم.
   صدای کبوتر ها و زاغ ها هم هنوز در نیامده بود. صدیقه بازویم را گرفت و چسبیده به هم تا سر کوچه کورمال کورمال رفتیم.
– عالیه! توی این هوا ماشین پیدا نمیشه. من تا فوزیه پیاده نمیام. بیخودی هم نگو نزدیکه نزدیکه.
– باشه نمی ریم. می ایستیم تا یکی از خواب بیدار بشه و از خونه بزنه بیرون ما رو هم تا یه جایی برسونه.
 ده دقیقه بود که این پا و آن پا می کردیم. هیچ چیزی از کنارمان رد نشده بود. یکدفعه چراغ های ماشینی از دور تمام خیابان را روشن کرد. دست صدیقه را ول کردم و پریدم وسط خیابان. پیکان رنگ روشن سرعتش را کم کرد. دو سه متر مانده به پایم ایستاد. دویدم سمت در شاگرد، قفل بود. مرد خم شد قفل در را باز کرد. در را باز کردم. بوی نان بربری داغ صدای شکمم را در آورد. مرد سی و پنج، شش ساله با ریش بلند، ابروهای پر پشت درهم سرش را به سمتمان چرخاند. سرتا پایم را ورنداز کرد و بعد به پشت سرم نگاه کرد. صدیق از سرما چادرش را دورش پیچیده بود و در دستانش، ها می کرد. پیاده شد. سری تکان داد. نان هایی را که روی صندلی عقب چیده بود دسته کرد و روی صندلی جلو چید. روی صندلی که نشستیم داغ شدیم.
– صدیق، فکر کنم کله پاچه ای داره!
صدیقه نیش گونی از رانم گرفت. اخمی تحویلم داد. به میدان فوزیه که رسیدیم راننده بدون اینکه از آینه نگاه کند، با صدای خش دار و کلفتی پرسید: کجا می رید؟
– شما کجا می رید؟
صدیقه نیش گون تیزتری از رانم گرفت و لب هایش را به دندان. راننده ابروهای درهمش، درهم تر شد و از توی آینه به صندلی عقب نگاه کرد و تمام تلاشش را کرد تا چشم در چشمم نشود. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: می ریم بهشت زهرا. هر کجا مسیرتون نبود پیاده می شیم.
 تا بهشت زهرا مرد به جلو خیره شده بود. انگشت هایم زیر فشار دست های صدیقه به هم چسبیده بودند.
***
   بهشت زهرا پر بود از آدم. مردم تازه داشتند از روی زمین بلند می شدند. ماشین تا بین جمعیت جلو رفت. مرد خم شد و یکی از نان بربری های زیری را که هنوز داغ بود بیرون کشید. کمتر از نصفش را به سمت مان گرفت. مردم دور ماشین را گرفتند. بعید می دانم مرد در حال پیاده شدن صدای تشکرم را شنیده باشد.
   نان در یک دستم و دست صدیقه در دست دیگرم از میان جمعیت بیرون آمدیم. همان طور که نان را می جویدم، به دور و بر نگاه می کردم. با بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودیم هر کدام یک طرف شهر برویم و فردا خبر و اتفاقات را به هم گزارش بدهیم. بهشت زهرا به من افتاد. یک عده فرودگاه رفته بودند و عده ای توی مسیر ایستاده بودند.
   صبح که از خواب بیدار شده بودم فکر می کردم چقدر منظم و برنامه ریزی شده قرار است کارهایم پیش برود. ولی ظاهراً این همه آدم همه مثل من فکر کرده بودند و زودتر خودشان را رسانده بودند. دست صدیقه را کشیدم به سمت جایگاه. نزدیک جایگاه را نرده های متحرک گذاشته بودند و مردم پشت نرده ها کیپ به کیپ ایستاده بودند. بچه ها می گفتند هواپیما قبل از ساعت نه می رسد فرودگاه و احتمالاً تا ظهر امام بهشت زهرا است.
   مامان صدیقه گفته بود خانه باشید. برادرش تلویزیون کوچک خانه شان را آورده بود تا دختر ها از خانه بیرون نروند برای استقبال. دولت اعلام کرده بود همه ی مراسم استقبال را پخش مستقیم نشان می دهد، ولی هیچ اعتباری به حرف دولت نبود. از طرفی دل خودم آرام نمی گرفت بشینم خانه و هرچه دوربین آنها دلش می خواهد نشان بدهد را ببینم. باید خودم می آمدم و خودم می دیدم. به صدیقه گفتم پایه ای برای رفتن؟ صدیقه کمی کند و ترسو و محتاط بود. اگر یک درصد هم احتمال این جمعیت را می دادم دیروز غروب خودم را به بهشت زهرا می رساندم و اینقدر غر سر صدیقه نمی زدم و دل شوره به جان مادرش نمی انداختم.
   صدای موتور سوارها که نزدیک شد همه خم شدیم ببینیم چه خبر است. ماشین امام پشت سرشان می آید یا نه. موج فشار مردم، زن پشت سری ام را روی کمرم هل داد. مردم محو موتور سوارها که با یک دست موتور را هدایت می کردند و با دست دیگر علامت پیروزی نشان می دادند، شده بودند و همدیگر را هل می دادند تا جلوتر بیایند و صحنه را تماشا کنند. گرد و غبار پشت سر موتور سوارها که نشست، زن هنوز روی کمرم لم داده بود و قصد پایین آمدن نداشت.
– خانم جان بیا پایین کمرم شکست.
– جا نیست.
دستم را روی دوش دو نفر جلویم گذاشتم تا بتوانم سنگینی وزنش را تحمل کنم. زن خم شد رویم و پرسید: این موتور سوارها چی می گفتن؟
سرم را کمی به سمت صورتش چرخاندم و گفتم: می گفتن امام ساعت دو میاد.
موج امام ساعت دو میاد تا انتهای جمعیت رفت و مردم کنار کشیدند. کمر راست کردم و زن را روی پاهایش برگرداندم. دست هایم را بالا بردم و بدنم را کش و قوسی دادم. دلم می خواست به دیوار تکیه بدهم. صدیقه دم گوشم آرام طوری که کسی نشنود گفت: عالیه! اینا مگه علامت پیروزی نشون نمی دادن؟ چرا گفتی امام ساعت دو میاد؟
سرم را به سمتش برگرداندم. لب هایم را جمع کردم و ابروهایم را درهم کشیدم و با خنده گفتم: خب که چی؟ می خواستی تا آمدن آقا صندلی خانوم باشم؟
– پس دروغ بود!
– صدیق ول کن جون مادرت. حالا وایسا ببین آقا کی میاد. اگر تا ساعت دو اومد!
***
   ساعت حدود پنج و نیم بود که حرف های آقا تمام شد. مثل خواب بود. آمدنش، دیدنش، شنیدن صدایی که دو سال بود از ضبط صوت شنیده بودم، کف زدن پر هیجان مردم و دستپاچگی و صدای بلند الله اکبر. صحبت های آقا تمام شده بود و من هنوز ایستاده بودم. ضربه محکم صدیقه به پشتم من را از افکارم بیرون آورد. اطرافمان خلوت شده بود و هوا داشت رو به تاریکی می رفت.
   شروع به دویدن کردیم. باید زودتر به جاده می رسیدیم تا با یکی از اتوبوس هایی که مردم را آورده بود یا یکی از ماشین ها، خودمان را به تهران می رساندیم، و الا باید تا تهران را پیاده گز می کردیم و صدیقه آدم این حرف ها نبود.
  لقمه های نون و پنیر را به عنوان نهار خورده بودیم. اتوبوس ها رفته بودند و ماشین ها دور و برشان بیشتر از ده پانزده نفر ایستاده بودند. صدیقه چشم هایش گرد شده بود و دور و بر را ورانداز می کرد.
– عالیه! حالا باید چی کار کنیم؟
– نمی دونم. جاده رو می گیریم می ریم. هر ماشینی دیدیم دست تکون می دیم شاید جا داشته باشه.
– مگه غروب پنج شنبه است؟ مردم هر کسی با یه وسیله خودش رو رسونده، حالا داره با همون بر می گرده. هی بهت گفتم بیا بریم. گفتی هیس. می خواستی آقا رو ببینی که دیدی. نباید تا آخر می موندیم. حالا توی این تاریکی چه غلطی بکنیم؟ صبح توی شهر بودیم. حالا بر بیابونیم. تازه اینجا گرگ هم داره؟
 صدیقه وقتی عصبی می شد شروع می کرد هرچیزی را که  توی ذهنش می گذشت به زبون می آورد. حالا که دیگر هم ترسیده و هم عصبانی و هم گرسنه بود. دکمه های ژاکت آجری ام را بستم. یقه اش را بالا دادم. دست هایم را توی جیب هایش فرو کردم و کنار جاده راه افتادم. هنوز مبهوت ریش های سفید و پیشانی بلندش و قدرت کلامش بودم. فکرهایم دور کلمه هایش می گشتند. شهدا، دولت، تو دهنی، ملت، ….. صدیقه با غر پشت سرم راه می آمد. ایستادم ” صدیق، بیا برو جلو. چادرت مشکیه ماشین از پشت سر میاد نمی بینتت می زنه ناکارمون می کنه.”
صدیقه بدون حرف دو قدم جلوتر از من راه رفت. چادرش را جمع کرده بود و زیر بغلش زده بود تا خاکی نشود. داشت زیر لب به خودش فحش می داد که چرا بعد از آن همه قول و قرار که دفعه ی پیش با خودش گذاشته بود که دیگر خام من نشود و دنبالم راه نیفتد، باز چطور خام حرف هایم شده  و خودش را آواره ی بیابان کرده است.
جاده روشن شد. ایستادم و دست تکان دادم. بنز 220 چند قدم جلوتر ایستاد. دویدیم و سوار شدیم. در که بسته شد و ماشین بدون هیچ حرفی حرکت کرد. نگاهم به راننده افتاد. جوان بیست و چهار پنج ساله. موهای پر پشت و شانه زده و صورتی مرتب. بوی ادکلن فضای ماشین را پر کرده بود. کنارش جوان دیگری مرتب مثل راننده. صدیقه بدون حرفی خودش را به من چسباند و بازو هایش را در بازوهایم حلقه کرد. راننده از آینه نگاهی به عقب انداخت و به بغل دستی اش رو کرد  و گفت: خیلی بی عرضه است. این همه منم منم و هارت و پورت و مرغ طوفانم و موج دریام. عرضه نداشت یه پیر مرد زپرتی رو بکشه.
جوان بغل دستی نگاهی به راننده کرد و گفت: راست می گیا. توی فرودگاه یه مرد می خواست تا کار رو تموم کنه. یه چاقو و یه مشت ریش و یه دست لباس عباس آقا باغبون بابات اینا.
– آره والا. خودشو هل می داد جلو. اشک و گریه و به دو می رفت به سمتش و چاقو رو تا دسته فرو می کرد توی شکمش تا ظهر نشده ریق رحمت رو سر می کشید.
– توی همین بهشت زهرا راحت تر بود. از بس که این ارتشیا بی عرضه اند از بس که پول مفت خوردن ترسو شدن. یه تفنگ، یه گوشه، تق و تموم.
ناخن های صدیقه توی بازویم فرو رفته بود. دست راستم روی دسته ی در بود. منتظر بودم تا برگردند با چاقویی، هفت تیری، آماده بودم تا در را باز کنم و خودم و صدیقه را پرت کنم وسط جاده. جمله هایی را که باید برای مادر صدیقه آماده می کردم را در ذهنم می چیدم. وقتی پای راننده پدال ترمز را فشار داد. قبل از این که سر برگرداند و چیزی بگوید. همه ی قدرتم را در زبانم جمع کردم تا بدون مِن و مِن و لرزشی در زبانم ممنونی بگویم و پیاده شوم و صدیقه را هم با خودم به بیرون بکشم.
در که بسته شد صدای گاز ماشین و قهقiه ی شان با هم دور شد. صدیقه دست های لرزانش را روی شانه ام گذاشت و گفت: عالیه! دارم از ترس می میرم. اگر بلایی سرمان می آوردند چه خاکی بر سرمان می ریختیم؟ جواب مامان رو چی می دادم؟ اگر…
حرفش را قطع کردم و گفتم: خبه خبه، حالا که چیزی نشده، سالم و سلامت رسیدیم به شهر. الآن ماشین می گیریم می ریم.
– می دونی کجاییم؟
– مهم نیست کجاییم. ماشینا معمولاً میدون فوزیه می رن.
هر کسی از کنارمان رد می شد، سرعتش را کم می کرد و چیزی زیر لب می گفت و نگاهی به سر تا پایمان می کرد.
– عالیه! اینا چی می گن؟ یعنی چی 10 تومن؟ 20 تومن؟
زیر نور ماشین هایی که رد می شدند، اطراف را نگاه کردم. ساختمان های نیمه سوخته. در و پنجره های شکسته و خرد شده و خنده ی راننده و دوستش.
– صدیق یه چیز می گم هول نکنیا.
قبل از اینکه نگاهم کند با دو دست بازویم را گرفت و خودش را به من چسباند و نگاهم کرد.
– صدیق نامردا اول شهر نو پیاده مون کردن.
چشم و دهان صدیقه با هم باز شدند. لب هایش را با زبان تر کرد. آب دهانش را قورت داد.
– حالا چی کار کنیم؟
نمی دانستم. دلم آشوب بود. هیچ کدام از ماشین ها را نمی توانستیم سوار شویم. پیاده هم نمی توانستیم برویم. می ترسیدم مسیر را اشتباه بروم و به جای اینکه از این محله دور بشویم به سمت داخل محل حرکت کنیم. چشم هایم در تاریک و روشن نور ماشین ها می گشت دنبال راه فرار.
 نیسان آبی رنگی جلوی پایمان ترمز کرد. راننده خم شد در را باز کرد و هل داد. موهای وز بلند که روی پیشانی پر از چینش ریخته بود. درهم رفتن ابروهایش چین پیشانی اش را دو برابر کرده بود.
– سوار شید.
صدیقه را هل دادم داخل و زیر گوشش گفتم: تو چادر داری اول بشین.
میدان شوش که نگه داشت. دست کردم در جیبم و دو تومن گرفتم سمتش. باهمان ابروهای درهم گفت: بزار تو جیبت.
ساعت از دوازده گذشته بود و ما تازه به میدان فوزیه رسیده بودیم. صدیقه حاضر بود تا پل تسلیحات بدویم ولی از پل پایین رفتن در این تاریکی و خلوتی کار من نبود، دیگر چه برسد به صدیقه. به سمت ایستگاه نظام آباد رفتیم. بی.ام. و قرمز جیگری ترمز کرد و پسر جوان پیاده شد و صندلی جلو را خم کرد. گرسنگی و سرما و خستگی و نزدیک بودن به خانه قدرت فکر کردن را از من گرفته بود. اول من نشستم و بعد صدیقه. قبل از اینکه جوان بنشیند راننده که مرد جا افتاده ای بود برگشت سمت عقب و گفت: می ریم سمت تسلیحات اول شما رو می رسونیم خیلی دیر وقته. تا این وقت شب بیرون چی کار می کنید؟
گرمای ماشین صدای بسته شدن در ماشین و صدای راننده، حواسم را سر جایش آورد.
زیر لب گفتم: “ماشین دو دره، بیچاره شدیم.” دست های صدیقه روی رانم بود و ناخن هایش از روی ژاکت و شلوار جین توی پوستم فرو می رفت. از پل تسلیحات که پایین آمدیم سر کوچه  زبانم به زور در دهانم چرخید: “ممنون آقا همین جا پیاده می شیم.”
– می رسونیمتون درِ منزل، دیر وقته.
راست توی صندلی راحت عقب نشستم و محکم گفتم: نه. پیاده می شیم.
در که باز شد و پایمان روی زمین نرسیده تا دم در خانه دویدیم. دستمان هنوز به در نخورده بود که مامان صدیقه در را باز کرد. صدیق خودش را بغل مادرش انداخت. در را بستم و به در تکیه دادم و روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن.

 
[1] سمیه سلطانپور خرداد سال 1360 در شهرستان نور در استان مازندران به دنیا آمد. از نوجوانی علاقه ی بسیاری به نوشتن داشت ولی به صورت حرفه ای، نوشتن را از سال 1390 با کلاس های داستان نویسی دفتر تبلیغات قم آغاز کردو از محضر اساتیدی چون آقایان مظفر سالاری، مهدی کفاش، علی خدایی و خانم زهره شریعتی بهره ها برد.
   دو مقاله با نام “داستان ایرانی” و “عرصه ی جهانی” با موضوع جشنواره های بین المللی ادبی در دنیا، در دو شماره زمستان سال 1393 و بهار 1394 در مجله ی آفرینه از ایشان به چاپ رسیده است.
   داستان خوب دو قسمتی به نام “یک تجربه” از وی پیش از این در سایت به دخت منتشر شده است.

/انتهای متن/