زمزم دوباره می جوشد

داستان زندگی پیامبر را باید از دوران نیای بزرگش عبدالمطلب شروع کرد تا به عبدالله برسیم، پدرش و آمنه، مادرش.

0

فریبا انیسی/

 «اسماعیل» و پدرش «ابراهیم خلیل الله» پایه های خانه کعبه را بالا آوردند که از زمان طـوفان نوح علیـه السلام پنهان مانده بود از چشم آدمیـان. «ابراهیم» اعلام حج کرد. مردم فوج فوج گرد خانه ی کعبه جمع می شـدند و طواف می کردند و از آب زمزم می نوشیدند.

 

***

خانه­ی عقیق، حرم امن الهی بود اما دایی های اسماعیل ، اولاد «جرهم» ، که متولی امر کعبه شده بودند، دره های اطراف مکه را پر کردند و به ظلم و تعدی دست زدند و اموالی که به کعبه اهدا شده بود، خوردند.

مردم از دست آنها ناراضی بودند و به خدای کعبه پناه بردند. از آن جایی که مکّه در اصل «بکّه» بوده است گردن جباران را هرگاه حادثه ای در آن جا به وجود می آوردند، می شکست. گردنکشان «جرهم» با ذلّت و خواری از مکّه اخراج شدند تا همواره اشکهای چشم خود را به یاد سرزمینی که امن بود جاری نمایند.

آنها در حالی مکه را ترک کردند که طلای کعبه را پنهان  و چاه زمزم را کور کردند. از آن زمان کسی صدای آب آرامش بخش زمزم را نشنید و جرعه ای از آب شفابخش ننوشید.

***

«حارث» چشم از پدرش برنمی داشت. «عبدالمطلب» ساکت شد. داستان چشمه ناپیدا تمام شد. «حارث» مانده بود که چرا پدرش این داستان را برای او تعریف کرده است. اما سؤالی نمی کرد. «عبدالمطلب» آن قدر در خود فرو رفته بود که «حارث» جرأت نمی کرد چیزی بپرسد ؟

پدرش را خوب می شناخت و عهد جدش «هاشم» را.

«سلمی» دختر «عمرو خزرجی» زن شریف یثرب بود که از همسرش طلاق گرفته بود و حاضر نبود با کسی ازدواج کند. «هاشم» بزرگ قریش بود. در میان مردم جوانمردی اش مثال نداشت و مال و منالش بی همتا بود. زمانی در یکی از مسافرت هایش به یثرب وارد شد و از «سلمی» خواستگاری کرد. «سلمی» نیز حیران نفوذ و قدرت «هاشم» ماند و جواب مثبت داد به شرط آنکه هنگام وضع حمل در میان قوم و خانواده خود باشد. «هاشم» پذیرفت.

ازدواج «سلمی» و «هاشم» برگزار شد. وقتی آثار وضع حمل «سلمی» ظاهری شد، او به یثرب بازگشت و فرزند خود را در میان قبیله ی خود به دنیا آورد و کمر همت به تربیت او بست.

فـرزندش «شَیبَـه» جوانمـردی را از پـدر به ارث داشـت و می دانست که کیست. اما «سلمی» راضی نبود از قبیله اش جدا شود.

«هاشم» هنگام مرگ به برادرش «مطلب» وصیت کرد و گفت : پسر من «شیبه» را دریاب.

***

«حارث» داستان را بارها از زبان عموهای پدرش شنیده بود. عموی پدرش «مطلب» به یثرب رفت. «سلمی» نمی خواست «شیبه» از او جدا شود. از طرفی خودش هم نمی­خواست از قبیله اش جدا شود. «شَیبه» ثمره عمرش بود، یادگار شوهرش و خود در یثرب بود در میان خانواده اش. نه می توانست از «شیبه» جدا شود و نه از یثرب! اما «مطلب» نیز خون نیاکان را در رگ ها داشت و ننگ می دانست فرزند بطحاء و مکه ، در یثرب ، در میان قومی جز قریش بزرگ شود.

«مطلب» باید وصیت برادر را به انجام می رساند. قوم «سلمی» به میان آمدند. آنها همواره از بذل و بخشش «هاشم» برخوردار بودند و نمی خواستند فرزند او از آنها جدا شود.

«شیبه» حرف آخر را زد. به نزد مادرش رفت و اجازه مراجعت به مکه را گرفت. «سلمی» با چشمانی اشکبار به خواست او احترام گذاشت.

«مطلب»، «شیبه» را بر ترک اسب خود سوار کرد. صورت سفید شیبه در راه تیره شد و پیراهنش بر اثر باد سوزان کویر پاره شد اما او دست از لجام اسب عمویش برنداشت. وقتی مردم مکه او را دیدند گفتند : این جوان غلام مطلب (عبدالمطلب) است.

«مطلب» فریاد می کشید : این جوان «شیبه» فرزند برادر من است.

اما توهم مردم نام «شیبه» را تغییر داد. شیبه به «عبدالمطلب» شهرت یافت.

***

«عبدالمطلب» در میان قومی زندگی می کرد شراب خوار و میگسار ، رباخوار و آدمکش ، بدکار و بت پرست.

اما «حارث» خوب می دانست که پدرش «شیبه» معروف به «عبدالمطلب» در سراسر عمر خود لب به شراب نزده است، مردم را از آدمکشی و شرابخواری و بدکاری باز می دارد و از ازدواج محارم جلوگیـری می کند. عمل به نذر و پیمـان مـرام او بود ، هرگز به بت پرستی روی نیاورد و همواره به آئین حنیف ابراهیمی معتقد بود چون «ورقه بن نوفل» و هشت تن دیگر که در کل جزیره العرب خداپرست و موحد بودند.

***

«عبدالمطلب» در فکر غوطه ور بود و «حارث» مبهوت او شده بود. «عبدالمطلب» بلند شد به «حارث» گفت : «حارث» ، فرزندم من در خواب دیدم که کلاغی بر زمین نوک می زند و ندایی شنیدم که می گفت این جا زمزم است. این خواب را چندین بار دیده ام و مطمئن هستم که در آن رازی است و من باید آن را حل کنم. همچنانکه جدم «قصّی» دارالندوه را در کنار خانه کعبه برای مشورت بزرگان عرب ساخت ، همچنانکه «عبدمناف» که معروف به «قمرالبطحاء» بود، سقایت و مهمانداری حجاج را بنیان گذاشت ، همچنانکه «هاشم» در بهبود وضع زندگی مردم تأثیر داشت و پیمان او با امیر حبشه ، امیر یمن و شاه ایران وضعیت زندگی مردم را بر اساس تجارت زیر و رو کرد. با قرار دادن مسافرت تابستانی به سوی شام و مسافرت زمستانی به سوی یمن مکیان را از درآمد سرشار بهره مند ساخت. من نیز باید چون آنها قدمی برای مکه بردارم. تو که تنها پسر من هستی همراه من بیا ! اما هیچ حرفی نزن …

«عبدالمطلب» کیسه اش را برداشت. بعضی می گفتند «جرهم» سرچشمه آب را دفن کرده و برخی می گفتند مسامحه و بی بندباری آنان باعث خشک شدن چشمه شده است. «عبدالمطلب» وارد خانه ی کعبه شد. بر گرد آن طواف کرد و از خدای ابراهیم خواست تا او را در این کار یاری دهد. به اطراف کعبه نگاهی انداخت. قدم هایش را آهسته برمی داشت. گاه می ایستاد و به اطـراف نگاهی دیگـر می انداخت. مـردم به «عبـدالمطلب» نگاه می کردند اما چیزی نمی پرسیدند. «حارث» گام به گام همراه پدر می رفت. «عبدالمطلب» ایستاد.

زیر پایش زمین سخت بود. روی زمین نشست و نگاهی به کعبه انداخت. کلنگ را که بر زمین زد مردم به دور او حلقه زدند. خاک که نرم تر می شد با بیـل آن را بر می داشت و به کنـاری می ریخت. حفره کم کم گودتر می شد. گهگاه به سنگی برمی خورد. کلنگ را بر می داشت و آن را از جا می کند. «حارث» کیسه ها را از خاک پر کرده دورتر می برد و نفس زنان برمی گشت. مردم مات کارهای «عبدالمطلب» بودند.

یکی پرسید : گنجی از نیاکانت پنهان داری که به دنبال آن می گردی ؟

دیگری گفت : هرآنچه را که یافتی متعلق به کعبه است.

یکی دیگر گفت : «حارث» خسته شده است. چرا از پسرت این طور کار می کشی ؟

– بیچاره «حارث» ! کاش کمکی داشت.

«عبدالمطلب» سرش را بلند کرد. طعنه ی نداشتن فرزند زیاد و به خصوص پسران زیاد را از مردم بسیار شنیده بود. دلش شکست. روی زمین نشست. «حارث» به سوی او رفت. «عبدالمطلب» رو به کعبه نشست. «حارث» کاسه آب را به او داد. «عبدالمطلب» آب را به لبان خود نزدیک کرد. جرعه ای نوشید. مردم دور او حلقه زده بودند و چشم به کارهای او داشتند.

جملات مردم در گوشش می پیچید : بیچاره «حارث» !

– بیچاره «عبدالمطلب» ! تنها همین یک پسر را دارد.

«عبدالمطلب» لب به سخن گشود : خدایا اگر به من ده پسر عطا کنی ، یکی از آنها را در کعبه قربانی خواهم کرد.

صداها اوج گرفت : ده پسر برای کسی که تنها یک پسر دارد.

– او چه می گوید ؟ می خواهد پسرش را قربانی کند؟

«عبدالمطلب» ساکت شد. اما مردم ساکت نمی شدند.  «عبدالمطلب» همچنان به کار خود ادامه می داد. گودالی که حفر می کرد روز به روز عمیق تر می شد و حلقه ی مردم به دور او ساعت به ساعت تنگ تر.

… سنگ بزرگ توان او را گرفته بود. هر چه سعی می کرد نمی توانست او را حرکت دهد. از خدای خود مدد خواست. صدای برخورد کلنگ با سنگ بزرگ مردم را ساکت کرد … وقتی که با زحمت زیاد سنگ را حرکت داد صدای تشویق مردم بلند شد و اندکی بعد … دو آهوی زرّین.

دهان مردم از تعجب باز ماند، در پی آن قبضه های شمشیر؛ غوغایی در میان مردم پدید آورد. صدای مردم به هیاهو بلند شد.

– «عبدالمطلب» تو بزرگ قریشی ، باید اینها را به ما بدهی.

– «عبدالمطلب» ، تو به قدر کافی ثروتمند هستی. این هدایای نیاکان ما نیز هست.

«عبدالمطلب» گفت : این آن مژده ای نیست که در خواب به من داده اند …

«عبدالمطلب» به کار خود ادامه داد. خاک نمدار و خیس توجه همه را به خود جلب کرد و صدای آشنای زمزمه چشمه ای و صدای «مرحبا»ی مردم.

«عبدالمطلب» دست در آب فرو برد و رویش را شستشو داد. وظیفه ی «سقایت» حجاج را که از پدرش به او به ارث رسیده بود به انجام رسانید …

مردم هنوز بی­تاب اموال طلایی بودند که «عبدالمطلب» از زیر خاک بیرون آورده­بودند. دو آهوی­زرین که زمانی در دو لنگه­ی در کعبه خودنمایی می­کرد و شمشیرهای خوش دست و تیز که زمانی در دست مردانی بود که از مردم و از کعبه حمایت می­کردند.

غوغایی به پا شد. مردم سهم خود را می­خواستند. کار به قرعه رسید. نام قریش، کعبه و «عبدالمطلب» را روی تیرهایی نوشتند. آهوهای زرین به کعبه رسید و شمشیرها به نام «عبدالمطلب» درآمد. نام قریش در کیسه ماند. «عبدالمطلب» برای کعبه دری ساخت از شمشیرها و دو آهو را روی آن نصب نمود. زمزم همچنان می جوشید.

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/