حکایت حلوا فروش

پناه بر خدا ! تو که قرض خدا را سالی به سال دیگر عقب می اندازی، پس با من چگونه معامله می کنی؟

1

سرویس زنگ تفریح به دخت/ مردی به حلوا فروشی گفت که کمی حلوا به من نسیه بده .

حلوا فروش گفت ،از این حلوا ببر که حلوای شیرین و خوبی است.

مرد گفت: “من روزه قضای سال گذشته را دارم .”

حلوا فروش گفت :پناه بر خدا ! تو که قرض خدا را سالی به سال دیگر عقب می اندازی، پس با من چگونه معامله می کنی؟

کشکول شیخ بهایی / انتهای متن/