در بهار نفس بکش

حالا که بهار در راه است، تو هم با آن لبخند های زیر و زبرکن ات،هستی را به خاطر این تحول، تحویل بگیر و خوش آمدش بگو.

0

سرویس ما و زندگی به دخت/

حالا که بهار در راه است، خاطره های زمستانی را با لباس های زمستانی ات بسپار به گنجه و قفل.

من اصلا نمی گویم خاطره ای را فراموش کن. راستش خودم هم هیچ خاطره ای را، چه زمستانی، چه پاییزی،  چه تابستانی و چه بهاری فراموش نمی کنم.

بانو! راستش را بخواهی معتقدم وسط هر خاطره ای تکه ای از من و احساس من و انتخاب من جا مانده. پس فراموش کردنش یعنی فراموش کردن “من”…

اما می گویم بیا و اگر بهار است در بهار نفس بکش.

بیا و اگر قرار است بر تن بید مجنون جوانه هایی بروید که در چشم به هم زدنی بشوند طره مستِ رها در باد،

اگر قرار است از دل خاک بوته هایی سبز شوند که هر کدام گل هایی بدهند رنگ به رنگ،

اگر قرار است آفتاب و آسمان و باران ، سرما را با عطر یاس و بابونه و اطلسی دست به دست کنند،

بیا و تو هم همراه شو…

حالا که قناری ها و سنجاقک ها، بید ها و باد ها، گلها و شاخه ها، شاپرک ها و پروانه ها و قاصدک ها برای نوازش روح مهر بان تو، معشوقه آفرینش، تمام خاطرات زمستانی را در گنجه ها قفل و کلید می کنند،

بیا و تو هم با آن لبخند های زیر و زبرکن ات،هستی را به خاطر این تحول، تحویل بگیر و خوش آمدش بگو.

بیا بانو…بانوی باوقار من…

باران/انتهای متن/