دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

ما را می کشید و بعد گریه می کنید؟

بعد از تمام مصائبی که کوفیان بر سر خاندان رسول خدا (ص) آوردند، حال نوبت به آوردن اسیران به شهر و گرداندنشان در کوفه رسیده بود…

karvan

فریبا انیسی/

رویحه صورتش را پشت نقاب پنهان کرد. مبادا مردم بفهمند او دخترعمرو بن حجاج است. همهمه ای میان مردم پیچید، صدای همهمه به هلهله تبدیل شد.

گروه اسیران به کوفه رسیده بودند. دست های به هم زنجیر شده، لباس های خونی، پاهای برهنه و در میان آن ها سرهای شهدا… نگاه رویحه در میان سرهای شهدا می گشت. سر یحیی پسرش را در میان سرها دید.

 

پسرهانی هم شهید شد

حال دیگرهانی ابن عروه در بهشت تنها نبود. یحیی پسرش هم نزد او بود. رویحه اشک های چشمش را پاک کرد. از زینب (س) و کاروان خجالت می کشید، گرچه داغدار همسرش هانی و پسرش یحیی بود، اما به خاطر پدرش که مشاور ابن زیاد بود، روی دیدن زینب (س) را نداشت.

کوفه غرق در شادی و نور بود، از پسر زیاد این کارها عجیب نبود. پس از کشتن مسلم و هانی گرد غم و غربت در کوچه ها پاشیده بودند. اگر ابن زیاد می خواست مردم را راضی نگه دارد، باید برای آن ها شادمانی بوجود می آورد.

          _ امروز خارجی ها را می آورند.

مردی که این را می گفت، نگاه به زنی کرد که سر از پنجره بیرون آورده بود. زن و مرد در خیابان ایستاده بودند صدای دف و دهل قطع نمی شد. صدای هلهله اوج می گرفت. سربازان با تفاخر اسب های جنگی را آرام نگه داشته بودند. سر و روی خاک آلود اسرا نشان از دوری راهی که آمده بودند، می داد. پیاده ها خسته و خاکی بودند، سر نیزه های خونین و تیردان های خالی حکایت از جنگی سخت داشت. اما سپاه لبخند به لب داشت و خوشحال بود. آیا کوفیان پیروزی را به دست آورده بودند؟

 

اسیران را می آورند

مردم از این که پس از بگیر و ببندهای عجیب  ماه گذشته کمی سرخوشی میهمان شهر شده بود، خوشحال بودند. مردان زنان را تشویق به ورود به میدان می کردند و زنان دست کودکان را گرفته به میدان می آمدند. برخی نیز از پشت بام ها و از پنجره ها به میدان نگاه می کردند. گروه اسیران را آوردند. زنان و کودکان بر روی شتر بی جهاز، کجاوه های بی روپوش با غل و زنجیر.

 کودکان در یک ردیف با لباس های پاره، پاهای زخمی، خاک آلود راه می رفتند، اگر صدای ناله ای از آنها بلند می شد، جز برخورد سرنیزه و تازیانه چیز دیگری نصیبش نمی شد.

دخترک لباس برادرش را چنگ انداخته بود. چشمان این مردم مثل چشمان همان مردی بود که در کربلا دنبال او کرده بود تا گوشواره اش را بدزدد و خلخال پایش را باز کند. همان ها که با نیزه و تیر او را اذیت می کردند. چشم های آن ها مثل چشم های خواهر و برادرانش نبود. دخترک می ترسید.

 

پدر و عمویم کجایند؟

 به لباس برادرش که همراه او و هم قدم او بود چنگ انداخت. از میان مردم که عبور می کرد، ترس و شرم در وجودش لانه داشت تا کنون بدون روسری در میان مردم راه نرفته بود. چقدر سخت بود… اگر پدر یا حتی عمویش را می دید از آنها می خواست تا برایش چادر بیاورند اما هیچ کدام نبودند. وقتی از کربلا عبور می کردند، مادرش و خواهرانش خود را روی پیکرهایی می انداختند که سر نداشتند و نام پدر و برادرانش را می آوردند. اما دخترک نتوانست آن ها را بشناسد. مادر هیچ نمی گفت. حتی یادش رفته بود در این دو روزه موی او را شانه کند. مادر هم روسری نداشت. روبنده هم نداشت. لباس او هم خونی بود. روی شانه هایش خون بود. گوشواره اش هم نبود. گوشواره های هیچ یک نبوند. لباس های آن ها هم کثیف و پاره و خونی بود. مگر قیامت شده بود؟

دلش ضعف کرده بود. چقدر دلش می خواست نان و خرمایی که در دست کودک کوفی بود به او هم بدهند. چشمان دخترک روی نان و خرما ثابت مانده بود. زن کوفی رفت و تکه های نان و مشتی خرما برای کودکان آورد. دخترک دست برد، دو روز بود که چیزی نخورده بودند و آب هم نداشتند. وقتی همراهانش آب را می دیدند گریه می کردند، او نمی دانست چرا؟

 

صدقه بر ما حرام است

تشنه بود و گرسنه… دست دراز کرد و نان و خرما را بر دهانش گذاشت. ناگاه خانم ام کلثوم را دید. با خود گفت: خدای من بنت علی چرا ناراحت است؟ چقدر عصبانی است. ام کلثوم دست دراز کرد نان و خرما را از دست او گرفت و لقمه را از دهان او بیرون کشید و فریاد کشید:

” ای اهل کوفه نمی دانید که صدقه بر آل محمد (ص) حرام است. دست از بذل و بخشش بردارید.”

صدای زنانی که دور آنها بودند به گریه بلند شد. زنانی دیگر به پیش آن ها آمدند. چهره های متعجب و چشم های گرد شده نشان از حیرت داشت.

مگر این ها کیستند که صدقه بر آن ها حرام است؟ شما اسیران کدام فامیل هستید؟

زنی که می پرسید سر از پنجره بیرون آورده بود و به کودکان زل زده بود.

          _ ما اسیران از آل محمدیم (ص)

          _ وای خدای من چه می شنوم؟

زن فوراً داخل خانه رفت. صدای گریه و زاری بلند شده بود.

لحظه ای بعد زن بیرون آمد در دستانش چادر و لباس و روسری بود. شرمگین سرش را پایین گرفت و با خجالت گفت: این هدیه ها را بپذیرید. هر چه چادر و روسری داشتم آوردم.

زنان بر سر و روی خود می زدند و گریه می کردند. ام کلثوم به آن ها نگاه کرد و گفت:

” ای اهل کوفه، مردان شما، مردان ما را می کشند و زنان شما بر ما گریه می کنند، در فردای قیامت خداوند متعال بین ما و شما حکم خواهد فرمود.”

 

علی (ع) زنده است

زید و عمر (فرزندان امام حسن (ع) ) زیر بازوی علی پسر عمویشان را گرفته بودند تا بتواند با آن ها همراه شود. گریه ی زنان و نوحه مردان قطع نمی شد. کودکان بی پناه به بزرگتر ها می چسبیدند، شاید امروز دوباره تصویر دو روز پیش را در جلوی چشمان خود مجسم می کردند. علی نگاهی به مردم کرد و گفت: ” این شمایید که بر حال ما نوحه و گریه می کنید؟ پس آن کس که ما را کشت چه کسی بود؟”

صدای مردم قطع نمی شد… هیاهو دوباره اوج گرفته بود. حال غریبی حاکم بود. ناگاه یک صدا؛ یک صدای آشنا بلند شد: ساکت شوید.

مرد و زن ساکت شدند. مگر علی (ع) زنده شده است؟ این صدای علی است؟ این صلابت جز از صدای علی (ع) بلند نمی شود.

خودش بود…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد