شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

قصه رقابت بچه میمون با خواهرش

پیش از این از حسادت در کودکان و راهکارهایی برای مقابله با حسادت کودکان گفتیم. این بار از قصه گویی به عنوان یک راه موثر و جذاب برای غلبه بر این مشکل بچه ها می گوییم.
گاهی یک قصه می تواند تاثیری بر زندگی و آینده کودک بگذارد ، که ده ها آموزش مستقیم از چنین تاثیری عاجز است .

فریبا علیزاده/

کودکان از طریق داستان‌ها با حقایق و تجربه‌های زندگی آشنا می‌‌شوند . تأثیر پذیری از شخصیت‌های قصه، تقویت قدرت فهم و بیان، پرورش خلاقیت، آموزش زبان و افزایش گنجینه واژگان کودکان نیز از دیگر تأثیرهای آموزشی و تربیتی قصه به ‌‌شمار می‌روند .

قصه میمونی به نام جو

در جنگلی دور دست ، یک خانواده میمون زندگی می کرد . آن ها خانواده خوشبختی بودند . میمون پدر از شاخه ای به شاخه ای می پرید و میوه پیدا می کرد . او آبدارترین و خوشمزه ترین میوه ها را می چید و برای خانواده اش به خانه می آورد . میمون مادر ، در خانه از فرزند کوچک شان جو ، مراقبت می کرد . او از بچه کوچولو پرستاری می کرد و او را این طرف و آن طرف می برد . میمون کوچولو آنقدر کوچک بود که نمی توانست میوه بخورد یا با پاهای خودش راه برود و مجبور بود کنار مادرش بخوابد .

جو خیلی زود بزرگ شد . حالا دیگر او هم می توانست راه برود و میوه بخورد . پدر هر روز برای چیدن میوه بیرون می رفت ، مادر هم همین طور . جو هم بیرون می رفت و با دوستانش بازی می کرد و چیزهای جدید زیادی درباره جنگل می آموخت .

روزی ، مادرش به او گفت که به زودی میمون کوچولوی دیگری وارد خانواده آنها می شود. مادرش با لبخند به او گفت :« مادرت تو را دوست دارد . پدرت هم تو را دوست دارد و قرار است تو صاحب یک برادر یا خواهر شوی که او هم تو را دوست دارد .»

جو خیلی هیجان زده و خوشحال شد و به مادرش قول داد که در مراقبت از بچه به او کمک کند .

پس از چند ماه بچه به دنیا آمد . او بامزه و کوچولو بود . مادر مجبور بود بیشتر وقت خود را صرف مراقبت از او کند، او را بغل کند و شب ها در کنار او بخواب . پدر با میوه های زیادی به خانه می آمد. او خسته بود . اما همیشه به سرعت سراغ جو و خواهر کوچولویش می رفت و آنها را می بوسید . آنها خیلی با هم بازی می کردند و می خندیدند . مادر مجبور بود میمون کوچولو را بغل کند و همه اوقات با او باشد .

اما جو همیشه از داشتن خواهر کوچولو خوشحال نبود . او را دوست داشت . او بانمک و بامزه بود . با این وجود جو دوست داشت که تنها فرزند خانواده باشد . او ناراحت و کمی عصبانی بود. با خودش فکر می کرد « چرا مامان باید همیشه با بچه کوچولو باشد ؟» ت

یک روز جو صمیم گرفت که دیگر با خواهر کوچولو بازی نکند و به مادرش هم در کارهای خانه کمک نکند .

روزی مادر متوجه شد که جو خوشحال نیست . از او پرسید : « جو ! آیا چیزی باعث ناراحتی تو شده است ؟ می خواهی درباره آن صحبت کنی ؟»

جو ابتدا نمی خواست چیزی بگوید . آسان نبود که درباره احساسش صحبت کند . اما مادرش را دوست داشت و دلش می خواست با او حرف بزند . بالاخره جو به مادرش گفت که نسبت به نوزاد جدید احساس خوبی ندارد . او گفت : «انگار شما دیگر مرا دوست ندارید ، شما می خواهید همیشه با خواهر کوچولویم باشید . حتما او را بیشتر از من دوست دارید .»

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : « پس این موضوع باعث ناراحتی تو شده است .»

جو بدون اینکه حرفی بزند سرش را تکان داد .

مادرش توضیح داد : «من تو را دوست دارم جو . خواهر کوچولویت را هم دوست دارم . من هر دوی شما را دوست دارم . » بعد دست های جو را در دست گرفت و گفت :« اگر می بینی که من خواهر کوچولیت را بغل می کنم و مواظبش هستم به خاطر این است که او هنوز به اندازه تو بزرگ و قوی نشده است . بچه ها به کمک و توجه مادرشان احتیاج دارند تا بتوانند رشد کنند و مثل تو قوی و بزرگ شوند .»

مادر لبخندی زد و رفت سراغ آلبوم خانوادگی و به جو گفت :« بیا اینجا روی دامنم بنشین . می خواهم چند تا عکس به تو نشان بدهم » .

مادر آلبوم خانوادگی را باز کرد و عکس های بسیاری را از خودش به همراه نوزاد کوچکی به او نشان داد . اما آن نوزاد کوچک که در آغوش مادر بود ، خواهر کوچولوی آنها نبود .

جو پرسید : « این بچه کیست ؟»

مادرش جواب داد :« این تو هستی عزیزم ».

جو از دیدن عکس ها تعجب کرده بود . او فراموش کرده بود که او هم روزی نوزاد کوچکی بوده و نیاز به پرستاری و مراقبت مادرش داشته است . جو درحالی که احساس خشنودی می کرد گفت :« من حالا بزرگ شده ام . می توانم راه بروم ، چیز بخورم و تنها بخوابم ».

مادرش گفت :« درست است عزیزم ».

جو گفت : « من خواهر کوچولویم را دوست دارم و می خواهم به شما کمک کنم . هر وقت کمک خواستید به من بگویید، مامان ».

مادرش او را در آغوش گرفت ، بوسید و گفت :« وقتی که تو نوزاد کوچولویی بودی ، تو را دوست داشتم و حالا هم که بزرگ و قوی شده ای دوستت دارم . من همیشه تو را دوست دارم .»

 

صحبت در باره قصه

لازم است در انتهای داستان از کودک این سوالات را بپرسید :

ـ چرا جو ناراحت بود ؟

ـ چی شد که جو تصمیم گرفت با خواهر کوچولویش بازی نکند ؟

ـ جو به مادرش چه چیزی گفت ؟

ـ جو از دیدن چه چیزی تعجب کرد؟

ـ مادر جو چه رفتاری با او کرد ؟

/انتهای متن/

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد