شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

بالاخره کرکره کافی شاد بالا رفت دوباره. گردهمایی ماری سربق و بقیه این بار در مورد دعوا بود بین زن و شوهر و راه و رسم دعوا و این که دعوا هم نمک زندگیه به شرط این که شور نشه! و البته این وسط کلمات جادویی دعوا هم خیلی مهمند.

cafi 12 edit

فریبا انیسی/

صدای هق هق رزی که در کافه پیچید ، خدا را شکر کردیم که اینجا مثل فرانسه نیست که نصف صندلی ها را بیرون بچینند وگرنه به جای دو سه تا میز دونفره کل آدم هایی که در خیابان راه می رفتند مات نگاه او می شدند که چه مارک ریملی استفاده می کند که به محض رسیدن آب به آن سیاه تر می شود. اما رزی با مهارتی چشمانش را خشک می کند که رنگ آن روی صورتش نمی ریزد. این از مهارت هایی است که هر کسی نمی تواند داشته باشد!

ماری سرتق گفت: رزی جان! همیشه قرار نیست تو و همسرت صددرصد با هم موافق باشید. گاهی یکی یا هردویتان کاری می کنید، حرفی می زنید که دیگری را ناراحت می کند. دعوا پیش میاد و دعوا هم نمک زندگیه..

سوزی گفت: اما ماری فکر کنم این دفعه شور شده ها…

ونگاهش را دوخت به رُزی که با مهارت دستمال را زیر چشمش می کشید تا اثر ریمل ضد آب از بین بره.

ماری نگاهی به سوزی انداخت یعنی زیاد شورش نکن و ادامه داد: … وقتی این اتفاق می افته، دعوای منصفانه  کن، هر کدامتان مشکلات خودش را بگوید و طرف مقابل به آن گوش می ده، صحبت کنید، مخالفت کنید، بیشتر صحبت کنید و در نهایت احساس صمیمیت بیشتری می کنید.

  • من هم همین کار را در نهایت آرامش کردم. اما فایده نداشت، من اصلا برای او مهم نیستم.
  • تو چیکار کردی؟
  • ناراحت بودم. گفت: «چی شده؟» اولین کلمه جادویی دعوا را به زبان آوردم.
  • چی گفتی؟

ماری سرتق و سوزی با هم پرسیدند.

رزی گفت: هیچی … ودر مقابل چشم های گشاد شده آن ها ادامه داد: گفتم هیچی.

  • هیچی!!!

رزی گفت: بله اما «هیچی» یعنی خیلی چیزها! یعنی، معلومه ناراحتم، اما دلم نمی­خواد چیزی بگم که دعوا کنم.

ماری سرتق گفت: اتفاقا هیچی یعنی، سعی می کنم تو را تحریک کنم تا دعوایی که من می خوام، راه بیندازی!
… اون چی گفت؟

  • گفت این جواب فقط باعث جر و بحث و دعوای ما می شود. هر وقت آمادگی حرف زدن داشتی، من آماده شنیدن هستم. بعد هم رفت.
  • این که نمیشه ، بعد چی شد؟
  • بعد که دید من هنوز ناراحتم ، گفت؛ «می دانم اتفاقی افتاده». و من دومین کلمه جادویی را به زبان آوردم. گفتم: «حالا هر چی»!

رزی نگاهی به چشم های بیرون زده ماری انداخت و گفت: عصبانی شد ولی تا پنج شمرد و گفت: وقتی همچین حرفی بهم می زنی، احساس می کنم یا چیزی که می خوام بگم برات مهم نیست و این باعث می شه احساس بدی پیدا کنم. راهش را کشید و رفت و وقتی از در بیرون می رفت گفت: من هم روز بدی را داشتم. مشتری از کارم راضی نبود. اما نمی خوام دعوایی را شروع کنم که وضع ازین هم بدتر بشه.

  • چه خوب گول نخورد.

رزی گفت: گول چی؟ من که نمی خواستم گولش بزنم؟

  • «هیچی» و «حالا هرچی» کلمه تحقیر کننده است. یعنی احساسات و نگرانی هایت بی اهمیته و معمولا شروع کننده یک دعوای کثیفه، اون بهترین کار رو کرد. راهش را کشید و رفت تا تو تنهایی حرص بخوری. در غیر این صورت، تسلیم دعوایی می شد که به خواست تو شروع شده.

رزی دستمال را تو دستش گردوند وگفت: ولی خانم آرایشگر که می گفت اینها کلمات جادویی اند.

  • این خانم دیگه کلمات جادویی دیگه ای یادت نداد؟
  • حالا…

رزی گفت و آینه اش را بیرون کشید تا ریمل چشمانش را چک کند.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد