دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

داستان کوتاه/ قصاص

فاطمه دانشور[۱] جلیل نویسنده فعال در حوزه دفاع مقدس و صاحب آثار داستانی در سایت ها و مجلات ادبی است.
مجموعه داستان کوتاه “مرخصی اجباری” و “بهترین بابای دنیا”از او به چاپ رسیده و “گردان سیاهپوش” و “محمد رضای من” کتاب های دیگریست از دانشور در دست چاپ است.

dar

فاطمه دانشور جلیل/

  فصل اول: محمد (قاتل)

نامه­ ای برای پسرم  

   سلام پسرم! سلام پاره­ ی تنم! هیچ وقت فکرش را نمی­ کردم که یک روز خودم را در زندان ببینم. آن هم نه برای یک دزدی ساده یا هر خطای دیگر، بلکه به جرم قتل. بعضی جملات خیلی آموزنده­ اند اما متاسفانه عمل نمی­کنیم و مثل خیلی از جملات زیبا فقط گوش می ­دهیم. یک گوشمان دَر است و دیگری دروازه مثل این جمله که: “هیچ وقت موقع عصبانیت کاری نکن چون حتماً پشیمون می شی.”

   حالا که در بندم، حالا که کنار قاتلین دیگر نشسته­ ام، ارزش آزادی و زندگی را می­ فهمم. پسرم این نامه آخرین نامه ­ایست که برایت می ­نویسم. البته اولین و آخرین. هر چند هنوز سه سال بیشتر نداری اما این نامه را به یادگار داشته باش تا آخر عمرت. دلم می­خواهد حالا که دیگر فرصت پدری کردن برایت ندارم، حداقل عبرت زندگیت باشم. دلم می ­خواهد خطایم را تکرار نکنی.

   پسرم! من در این عمر سی و پنج ساله ­ای که از خدا گرفته ­ام به کسی بد نکردم. به پدر و مادرم همیشه احترام گذاشتم. مادرت را دوست داشتم و تا وقتی زنده بود سعی کردم همسر خوبی برایش باشم. خیلی روی حق الناس حساس بودم. حق الله را هم به اندازه ­ی توانم انجام می­ دادم.

   این­ ها را نمی ­گویم تا از خودم برایت تعریف کنم. این ­ها را می ­گویم تا بدانی که چقدر فاصله ی بین گناهکار بودن و بی ­گناه بودن اندک است. می­ توانی یک عمر خوب باشی و در یک لحظه، بد.

  پسرم! رضای عزیزم! آن روز در خیابان من فقط خواستم از یک خانم محجبه دفاع کنم. پسر جوانی مزاحمش شده بود. دست بردار هم نبود. زن با مظلومیت گفت: “مزاحم نشو آقا. اشتباه گرفتید منو.” دلم برایش سوخت. احساس وظیفه کردم. ظهر بود و خیابان فرعی نزدیک خانه­ مان خلوت بود. جلو رفتم و گفتم: “خانم مشکلی پیش اومده؟”

   پسر جوان بدون آنکه خجالت بکشد با تندی به سمتم برگشت و گفت: “به تو ربطی نداره. راهتو بکش، برو.”

   زن بغضش ترکید و با گریه گفت: “این آقا مزاحمه.”

   پسرم! مردها غیرت دارند. وقتی بزرگ شدی می­ فهمی که غیرت یعنی چی. وقتی فهمیدم که پسر مزاحم است، دستش را گرفتم. هنوز حرفی نزده بودم که مشت محکمی به صورتم زد. دماغم خون آمد. زن از فرصت استفاده کرد و پا به فرار گذاشت. پسر هم می­ خواست پشت سرش برود که دوباره جلویش را گرفتم. این بار لگد محکمی به شکمم زد و روی زمین افتادم. هم سنم از او بیشتر بود و هم هیکلم درشت ­تر بود. می ­توانستم بزنمش اما هیچ وقت از کتک کاری خوشم نمی آمد.

   این بار که بازویش را گرفتم تا مانع رفتنش به دنبال دختر جوان شوم، فحش ناموسی داد. خیلی عصبانی شدم. به مادرم و همسر خدا بیامرزم فحش داد. پسرم! مردها غیرت دارند. وقتی بزرگ شدی می­ فهمی که غیرت یعنی چی. نمی ­توانستم بی ­تفاوت بایستم. عصبانیت چشمانم را کور کرد. پشت پا بهش زدم و محکم هلش دادم. زمین افتاد. سرش به لبه ­ی باغچه­ ی کنار پیاده رو خورد.

   دیگر از جایش بلند نشد. قاضی حکم قصاص داد. مادر پسر از قصاص نگذشت و به دیه راضی نشد.

   پسرم! دو روز دیگر مرا قصاص می­ کنند. مرا ببخش که عصبانی شدم. مرا ببخش که با عصبانیتم باعث شدم تو دیگر پدر نداشته باشی. مرا ببخش که برایت پدری نکردم.

   در این آخرین روزهای عمرم فقط یک جمله را از من به یادگار داشته باش. جمله­ ای که من هم شنیده بودم اما به آن عمل نکردم.

هیچ وقت در عصبانیت کاری نکن چون مطمئناً پشیمان می شوی و ممکن است اتفاقی بیافتد که قابل جبران نباشد. من از این ناراحت نیستم که جلوی پسر جوان را گرفتم بلکه از این ناراحتم که با عصبانیت خودم باعث مرگش شدم.

 

فصل دوم: زهره (خواهر قاتل)

– مامان آخه الآن چه موقع مشهد رفتنه؟

– چی کار کنم زهره جون؟ من که هر کاری می­ تونستم انجام دادم.

– باید دوباره می­ رفتید با مادرش صحبت می­ کردید. شاید از خر شیطون میومد پایین.

– یک ساعت پیش جلوی در خونه ­شون بودم. حتی رضا رو هم با خودم بردم تا بچه رو ببینه شاید دلش به رحم بیاد. اما در رو باز نکرد.

– مامان گریه نکنید. خدا بزرگه. نمی­ دونم چرا دلشون از سنگه.

– اینو نگو زهره. دل هیچ مادری از سنگ نیست. اونم جوون بیست و دو ساله ­شو از دست داده. ما داریم خودمونو برای محمد می­ کشیم اما به اون بیچاره فکر نمی ­کنیم. حق داره قصاص بخواد. قانون بهش این حق رو داده.

– این چه قانونیه؟ پسر خودش مزاحم ناموس مردم می ­شده اونوقت اونو با محمد بی ­آزار مقایسه می­ کنید؟

– مقایسه نمی ­کنم. اولاد برای مادر اولاده. عزیزه. خوب و بدش هم عزیزه.

– تو رو خدا گریه نکنید مامان. حالا چرا رفتید مشهد؟ شما که می ­دونید فردا صبح…

– نگو زهره. جیگرم آتیشه. کجا برم؟ چی کار کنم؟ دارم دیوونه می­ شم. رضا رو بردم خونه مادربزرگش گذاشتم، یکراست اومدم ترمینال. فقط باید برم پیش امام رضا. میرم از آقا بچه ­مو بخوام. میرم التماسش کنم. می­ رم از اون گدایی کنم. میرم بهش بگم پسرمو بهم برگردون مثل وقتی که کوچیک بود و شفاش دادی. بمونم تهران که پسرمو ببرن بالای چوبه­ ی دار و نگاهش کنم؟ زهره دارم آتیش می­ گیرم. فقط آقا می ­تونه به دادم برسه. باید از خودش بخوام، از خودش.

 

فصل سوم: مادر مقتول

   نمی­ توانم بگویم که چه حالی دارم. خوشحالم یا ناراحت؟ از چی خوشحال باشم؟ مگر دار زدن قاتل پسرم مرا خوشحال می­ کند؟ مگر پسرم زنده می ­شود؟ مگر تنها بچه ­ام به دنیا برمی­ گردد؟ نه، می­ دانم که برایم فایده ­ای ندارد اما قصاصش می­ کنم تا درس عبرت بشود برای دیگران. تا جوان های دیگه فکر نکنند وقتی می ­زنند و می ­کشند، راحت می ­توانند رضایت بگیرند.

   بهترین کار همین است. همین که برود بالای چوبه ­ی دار. ازش عکس بگیرند و ماجرای قتلش را بنویسند در روزنامه­ ها تا برای دیگران هم درس عبرت بشود.

   در این مدت خیلی­ ها سعی کردند که مرا راضی کنند تا دیه بگیرم و قصاص نکنم، ولی هیچ کدامشان حال مرا نفهمیدند. مرا درک نکردند. حال مادر عزیز مرده را نمی­ دانند. گفتند: “خانم پسر خودت مزاحم دختر مردم شده. پسر خودت دعوا رو شروع کرده. پسر خودت …”

   هیچ کدام نگفتند که پسرت اگر خطاکار هم بوده، نباید کشته می­ شد. نباید به قتل می­ رسید. نباید تنها پسرت، تنها دلخوشیت را ازت می­ گرفتن. طوری حرف می­ زدند انگار که من باید از قاتل پسرم و خانواده­ اش معذرت خواهی می­ کردم.

   دیروز باز هم مادرش آمد دم درِ خانه ­مان. از آیفون وقتی دیدمش جواب ندادم. کنارش یک پسر بچه بود. حتماً نوه ­اش بود. شنیده بودم که قاتل پسرم یک بچه دارد. فکر می ­کنند من قلبم از سنگ است. او دختر دارد، نوه دارد، داماد دارد، اما من چه؟ من فقط یک پسر داشتم که آن را هم کشتند. به قتل رساندند. حالا خیلی راحت می­ خواهند که از قصاص قاتلش بگذرم.

   امروز آمده­ ام تا قصاصش را ببینم. هوا هنوز روشن نشده. زودتر از همه من در حیاط زندان ایستاده ­ام. خواهر قاتل با شوهرش هم وارد حیاط می­ شوند. مرا که می­ بینند، زن بدو به سمتم می ­آید. روی پاهایم می­ افتد.

– تو رو خدا خانم از قصاص بگذرید! کنیزیتونو می ­کنم. تو رو خدا خانم! تو رو خدا!

   چیزی نمی ­گویم. از جایم بلند می ­شوم و به سمت دیگر حیاط می ­روم. چوبه دار آماده است. یک چهار پایه هم درست زیر آن گذاشته شده. صدای باز شدن در به گوشم می­ رسد. سرم را برمی­ گردانم. دو تا سرباز، قاتل پسرم را همراهی می­ کنند. از آخرین بار که در دادگاه دیدمش خیلی لاغرتر شده. ریش­ هایش بلندتر شده. به من نگاهی می ­کند. به سمت شان می ­روم. برعکس انتظارم او مثل خواهرش التماسم نمی ­کند.

– سلام خانوم. تو رو خدا حلالم کنید. قصاص کنید. حقمه. اما از ته دل هم حلالم کنید.

   از ادبش خوشم می­ آید. اما توبه ­­ی گرگ، مرگ است. جوان های عصبانی که خیلی راحت دیگران را می­ کشند، باید قصاص شوند تا درس عبرتی باشند برای دیگران. هیچ چیز نباید دل مرا به رحم بیاورد. باید قصاص شود. چند بار این را در ذهنم تکرار می ­کنم.

   دو سرباز، قاتل را به سمت طناب دار می ­برند. خواهر قاتل جیغ می ­زند و به سمتش می ­رود. برادرش را محکم در آغوش می ­گیرد. نمی ­دانم دلم لرزیده است یا نه. نمی ­دانم چرا احساس می کنم قلبم درد می ­کند. قاتل باید قصاص شود تا عبرتی باشد برای دیگران. شوهر، بازوهای زن را می­ گیرد و به کناری می ­برد. چند نفر دیگر هم در مراسم قصاص هستند.  

   قاتل را بالای چهار پایه می ­برند. طناب را دور گردنش می ­اندازند. مسئول اعلام می ­کند دست نگه دارید. دوباره کنار من می ­آید.

– خانم؛ این مرد، بچه داره. مرد خیلی خوبیه. این چند ماه که زندان بود واقعاً چیزی جز خوبی کسی ازش ندیده. از خونش بگذرید. خدا هم راضی­ تره به گذشت، تا انتقام.

   با عصبانیت می ­گویم: انتقام؟ مگه من دارم انتقام می ­گیرم؟ مگه پسر من مادر نداشت؟ مگه من چند تا پسر داشتم؟ چند تا بچه داشتم؟ مگه من نیاز دارم که انتقام بگیرم؟ اون باید قصاص بشه ،چون کار اشتباه انجام داده. چون قاتله. قتل مرتکب شده. اون باید قصاص بشه تا عبرتی باشه برای دیگران. باید قصاص بشه. چرا نمی ­فهمید؟

   مرد سرش را پایین می­ اندازد و از من دور می­ شود و کنار مسئولین دیگر اجرای حکم می­ ایستد. ساعتش را نگاهی می ­کند. به سربازها اشاره می­ کند تا حکم را اجرا کنند. همین که طناب دار را محکم می ­کنند، خواهر قاتل جیغ می­ کشد و از هوش می ­رود.

 

فصل چهارم: مسئول اجرای حکم

  شغل خوبی ندارم. اما مجبورم. باید این دوره را پشت سر بگذارم. تا حالا شاهد خیلی از این مراسم­ ها بودم. اما این بار خیلی دلم می ­خواهد که محمد سعیدی بخشیده شود. با این که مدت کمی بود شناخته بودمش اما از آقایی چیزی کم نداشت. دست روزگار چه کارها با انسان می­ کند. مهندس برق شرکت مخابرات را که برای خودش مدیر قسمتی هست و بچه دارد، می کند قاتل. آن هم قاتل پسری لات و لاابالی.

   خیلی سعی کردم که همکارهای دیگرم به جای من برای اجرای حکم سعیدی بیایند اما نشد که نشد. چهره مظلوم و رنگ پریده اش را که بالای چهارپایه دیدم، قلبم ریخت. به سمت مادر مقتول رفتم، خواهش کردم تا از خون محمد بگذرد اما فایده ­ای نداشت. مادر محمد نیامده بود. شاید اگر می­ آمد می­ توانست با التماس­ هایش دل مادر مقتول را نرم کند. بالاخره هر دو مادرند و بهتر حرف هم را می فهمند.

   نگاهی به ساعتم انداختم. سر ساعت شش صبح حکم را خواندم و دستور اجرا دادم. طناب دار که دور گردن محمد محکم شد، خواهرش جیغ زد و غش کرد. مادر مقتول راحت نگاه می ­کرد. سرباز طناب را محکم کرد و محمد با صدای لرزان، بلند بلند اشهدش را خواند. با اشاره­ ی من چهارپایه را از زیر پایش کشیدند و محمد شروع به دست و پا زدن کرد. همان موقع مادر مقتول فریاد زد: “بخشیدم. بخشیدم.”

  همگی به سمت محمد دویدیم. دو سرباز که نزدیک­ تر بودند سریع پای محمد را گرفتند. از طناب پایین آوردیم. دکتر بالای سرش رسید. معاینه ­اش کرد. خدا رو شکر حالش خوب بود، فقط شوکه شده بود. از شادی بی­ اختیار چشمانم پر از اشک شد. محمد از جایش بلند شد. به سمت خواهرش رفت. خواهرش که به هوش آمد فکر می ­کرد روح برادرش را دیده. اول باورش نمی شد که محمد زنده است.

   غوغایی بود. بلند الله اکبر گفتیم. صلوات فرستادیم. به سمت مادر مقتول رفتم. چادرش را روی صورتش کشیده بود و گریه می ­کرد. گفتم: “خدا خیرتون بده. اما من که یک دقیقه قبلش بهتون التماس کردم، چرا همون موقع نبخشیدید و بعد از اجرای حکم این کار رو کردید؟ دلم می ­خواد علتش رو بدونم.”

   زن بغضش را قورت داد و گریه ­اش را کنترل کرد. بعد گفت: من به امام رضا بخشیدمش. شما که از کنارم رفتید یکی اومد توی گوشم گفت: “به من ببخشتش. من ضامنش می ­شم. مادرش اونو از من می ­خواد، منو شرمنده نکن.” اول فکر کردم کسی کنارمه. خواستم حرفهایی که به شما زدم بهش بگم. برگشتم و دیدم حرم امام رضا درست روبه رومه!

 

[۱]  فاطمه دانشور جلیل متولد ۱۳۵۶ است و به صورت حرفه­ای از سال ۱۳۸۹ وارد وادی داستان نویسی شده است.

“مرخصی اجباری” و “بهترین بابای دنیا”، مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از وی به چاپ رسیده است.

“گردان سیاهپوش” و “محمد رضای من” کتاب های دیگری در بخش زندگینامه داستانی شهدا از دانشور در دست چاپ می ­باشد.

کسب مقام اول تهران در جشنواره وقف و کسب مقام سوم کشوری در جشنواره ادب و هدایت و کسب رتبه تقدیری در ششمین جشنواره یوسف، کسب مقام سوم در جشنواره سوختگان وصل، بخشی از موفقیت های اوست.

دانشوردر حال حاضر مسئول بخش ادبیات داستانی سایت به دخت است.

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. نازنین می‌گه:

    اینکه داستان از زبان چند نفر نوشته شده برام خیلی جذاب بود. متشکرم

  2. نازنین می‌گه:

    سلام خانم دانشور. عالی بود. دستتون درد نکنه. من که واقعا گریه کردم. خیلی حس برانگیز بود. مثل همه ی داستان هاتون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد