یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵

داستان بلند/مدافع عشق

داستان دنباله دار مدافع عشق اولین داستان دنباله دار است که در به دخت منتشر می شود. امیدواریم دوست داشته باشید این داستان را و دنبالش کنید هرهفته.

photographer

محیا سادات هاشمی/

 یکی از چشمانم را می بندم و با چشم دیگر در لنز دوربین عکاسی ام دقیق می شوم. هاله ی لبخند لب هایم را می پوشاند. بالاخره سوژه ام را پیدا کردم.

   پسری را می بینم با پیراهن سرمه ای که یک چفیه مشکی، نیمی از یقه و شانه اش را پوشانده . شلوار پارچه ای مشکی به پا داشت و یک کتاب قطور و به ظاهرسنگین دردست. حتم داشتم مورد مناسبی برای صفحه ی اول نشریه مان با موضوع “تاثیرطلاب و دانشجو در جامعه” خواهد بود.

صدایش می زنم: ببخشید آقا! یک لحظه.

عکس العملی نشان نمی دهد وهمانطور سر به زیر، راهش را ادامه می دهد.

با چند قدمِ بلند وسریع دنبالش می روم و دوباره صدا می زنم:  ببخشیییید! ببخشید با شما هستم.

با تردید مکث می کند و به سمت من برمی گردد اما هنوز نگاهش به زیر است. آهسته می گوید: بله. بفرمایید.

دوربین را در دستم تنظیم می کنم. با اشاره به لنز می گویم: یک لحظه به اینجا نگاه کنید.

نگاهش هنوز زمین را می کاود.

– ولی برای چه کاری!؟

– برای یه کار فرهنگیه. عکس شما روی نشریه ما میاد.

– خُب چرا عکس جمعی نمی گیرید؟ چرا انفرادی!؟

با رندی جواب می دهم: بین جمع، شما طلبه ی جذاب تری بودید برای همین انتخابتون کردم.

   چشمهایش گرد و چهره اش درهم می شود. زیر لب آهسته چیزی می گوید که در بین آن جملات “لاالله الا الله” را به خوبی می شنوم.

   سرش را بر می گرداند و با سرعت دور می شود. من مات و مبهوت، تا به خودم بجنبم او وارد ساختمان حوزه می شود. با حرص شالم را مرتب و زیر لب زمزمه می کنم: چقدر بی ادب بود!

   یک برخورد کوتاه و تنها چیزی که از او در ذهنم ماند، چهره ی جدی، مو و محاسن تیره و بی ادبیش بود.

***

   روی پله ای بیرون از محوطه ی حوزه می نشینم و افرادی را که اطرافم پرسه می زنند، رصد می کنم تا شاید سوژه ای را که می خواهم، پیدا کنم.

   ساعتی از ظهر می گذرد و هوا بشدت گرم است. جلوی پایم قوطی فلزی افتاده که هر از گاهی با اشاره ی پایم تکانش می دهم تا سرگرم شوم. تقریباً از همه چیز و همه کس عکس گرفته ام و فقط عکس روی جلد مانده.

– هنوز طلبه جذابتون رو پیدا نکردید!؟

سرم را برمی گردانم به سمت صدای مردانه ی آشنا که با لحن تمسخر سؤال را پرسیده بود.

همان چهره جدی با پوشش ساده پشت سرم ایستاده بود. همان طلبه ی بی ادب یک هفته پیش بود.

– چطورمگه؟ شما مفتشید؟

   وقتی اینطور با پرخاش جوابش را می دهم، اخم می کند و نگاهش را به قوطی فلزی مقابلم می دوزد و می گوید: نخیر خانوم. نه مفتشم و نه عادت به دخالت دارم اونم تو کار یه نامحرم. ولی…

– ولی چی؟ اگر مفتش نیستید پس توی کار نامحرم دخالت نکنید دیگه، وگرنه یهو خدا می ندازتتون توی جهنم.

– عجب! خواهرِ من؛ محض اطلاعتون باید بگم که حضور شما اینجا همون جهنم ناخواسته اس.

   این را که می گوید، سریع از جایم بلند می شوم و با عصبانیت می گویم: ببینید مثلاً برادر! خیلی دارید ازحدتون جلو می زنید! تا کِی قصد دارید بی احترامی کنید!؟

– بی احترامی نیست. شما یک هفته است که مدام توی این محوطه می چرخید. اینجا محیطش مردونه ست.

– من که تو نیومدم. فقط جلوی درم و دارم برای کار فرهنگی عکس تهیه می کنم.

– آهان! یعنی آقایون جلوی در نمیان و یهو به قوه الهی از کلاس طی الارض می کنن به منزلشون و برعکس؟ یا شاید هم رفقا یاد گرفتن پروازکنن و ما بی خبریم؟

   از این حرفش خنده ام می گیرد اما سکوت می کنم. نفس عمیقی می کشد و شمرده شمرده ادامه میدهد: صلاح نیست اینجا باشید. بهتره تمومش کنید و برید.

– اگر نخوام برم، چی؟

– الله اکبر. اگرنرید…

صدایی بین حرفش می پرد: بابا سید؛ رفتی یه تذکر بدیا! چه خبرته داداش!؟

نگاه می کنم. پسری با قد متوسط و پوششی مثل تو ساده.

حتماً رفیقش است. عین خودش پر رو!

 بی معطلی زیرلب “یاعلی” می گوید و باز هم دور می شود.

یک چیز دلم را تکان می دهد:

او سیده…

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/

1 دیدگاه

  1. نازنین می‌گه:

    سلام به دختیها. چه کار خوبی کردید که داستان دنباله دار گذاشتید. خیلی قشنگه. دستتون درد نکنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد