سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

داستان/ اسمش رو میذاشتم کوزت

مریم ابراهیمی شهرآباد[۱] داستان نویس، تحصیل کرده ی رشته ­ی زبان و ادبیات فارسی و ویراستاری حرفه ایست که با رادیو معارف و شبکه کودک و نوجوان “هد هد” هم همکاری دارد.

kozet

مریم ابراهیمی شهر آبادی/

کلید را می چرخانم، در تا نیمه بیشتر باز نمی شود، نمی توانم وارد شوم، بازویم را به در تکیه می دهم و محکم فشار می آورم، چشمانم به پادری است، که در حال جمع شدن است. قبل از اینکه در را ببندم خم می شوم و گوشه بالشی که زیرش گیر کرده را می کشم بیرون و پرتش می کنم وسط پذیرایی، که ناگهان صدای شکستن چیزی را می شنوم. دستم را می گذارم روی گوشهایم و چشمانم را می بندم، آرام برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، خرده های بشقاب و لیوان تا کنار در دستشویی پرت شده است. مقنعه ام را در می آوردم و می اندازم روی دسته مبلی که لباس تمیزها رویش را پوشانده. دلم می خواهد بیافتم به جان خانه و همه چیز را مرتب کنم، اما حال و حوصله کوزتی را ندارم.

1

   جلوی در آشپزخانه تیزی چیزی را زیر پایم احساس می کنم، در یک ثانیه درد شدیدی به تمام بدنم رسوخ می کند. همانجا روی سکوی ورودی آشپزخانه می نشینم و خلال دندان را از پاشنۀ پایم می کشم بیرون. دستم را به هوای برداشتن جعبه دستمال کاغذی روی اپن می کشم، سررسید همسرم و پلاستیک سیب زمینی ها را کنار می زنم، چند قاشق و چنگال و خودکار زیر دستم می آید، جهت حرکتم را تغییر می دهم که یک دفعه جعبه سوزن نخها می افتد پایین، و قرقرۀ نخهایش تا وسط پذیرایی غلت می خورد. بی توجه به آن به جستجویم ادامه می دهم که جورابهای خودم را برمی دارم.

   نگاهم به زخم پایم است که خونش روی سرامیک نریزد. نیم خیز بلند می شوم و روی اُپن را نگاه می کنم. خبری از دستمال کاغذی نیست. ناچار یک لنگه جورابم را روی زخمم می گذارم و فشارش می دهم چند دقیقه بعد لنگان از جایم بلند می شوم، که جعبه دستمال کاغذی را وارونه زیر عسلی می بینم. لی لی کنان می آیم روی مبل می نشینم خم می شوم و خودم را به طرف عسلی کج می کنم، چشمم به قبض تلفن و موبایلم می افتد. احساس می کنم مبلغ های پرداختی رویشان بهم دهن کجی می کنند. بی توجه به عدد و رقمهایش، چند دستمال کاغذی را از جعبۀ زیر عسلی بیرون می کشم. آرام جوراب را برمی دارم و دستمال کاغذی را جایش می گذارم. خونش بند آمده است. پایم را در بغلم می گیرم و به مبل تکیه می دهم. نگاهم را دور خانه می چرخانم، روی زمین سفره از دیشب باز مانده است و نان های درونش خشک شده اند. به فاصله یک وجب آن طرفتر برگه های امتحانی بچه های مدرسه پخش و پلا شده است که فقط یک دسته اش را رسیده ام تصحیح کنم.

   درِ حمام باز است. سبد لباس نشسته ها را می بینم که در آن وسط روی زمین افتاده و نیمی از لباسها خیس شده اند. چند بار تندتند پشت هم نفس می کشم که ببینم بوی نمشان بلند شده یا نه؟ بوی چلو مرغ خانم قاسمی همسایه طبقه بالایی را استشمام می کنم. یاد شام می افتم. از جایم بلند می شوم. به آشپزخانه می روم. از در یخچال یک چسب زخم برمیدارم و کف پایم می چسبانم. در کابینت را باز می کنم که دستمال کاغذی های خونی را در سطل زباله بیندازم، لبریز شده است و جا ندارد. بوی بدش خانه را برمی دارد. با زانویم سطل را به درون کابینت هول میدهم و در را می بندم.

   شیر را باز می کنم که دستم را بشویم. سینگ پُر از ظرف های نشسته است. حوصله شستن ندارم. با خودم می گویم:« بذار با ظرفای شام همه رو یجا می شورم.»

از آشپزخانه بیرون می آیم. به همسرم تلفن می کنم. قبل از اینکه حرفی بزنم، خودش می گوید:

« میدونم تازه از بیرون رسیدی، حسابی خسته ای، باید از رستوران کنار شرکتمون غذا بگیرم. چشم خانم! تا نیم ساعت دیگه رسیدم خونه.»

   خنده ای می کنم و بی خداحافظی گوشی را می گذارم. منتظر شام می مانم. می خواهم بلند شوم خانه را تمیز کنم، باز به خودم وعدۀ بعد از شام را می دهم.

   شام را که می خوریم احساس سنگینی می کنم. به سختی از جایم بلند می شوم. حسی در درونم می گوید:« بدون اینکه اطرافتو نگاه کنی، از جات بلند شو برو تا خود صبح راحت لالا کن، حوصله داری نصفه شبی وایستی مثل کوزت ظرف بشوری و خونه تمیز کنی؟!»

   در کشمکش بین وجدان و آن حس گیر افتاده ام، قدرتش بیشتر است، نمی گذارد وجدان عذابش را بر روحم نازل کند. از پشت میزغذاخوری برمی خیزم، سعی می کنم نگاهم به سینک و ظرف های تلنبار شد ی  در آن نیافتد. می خواهم بروم مسواک بزنم، اما حس درونم، به سمت اتاق خواب راهنمایی ام می کند.

   چراغ را خاموش می کنم، پرده را کنار می کشم و لای پنجره را باز می گذارم. نور مهتاب، اتاق را کمی روشن می کند. لباسهای روی تخت را پایین می ریزم و دراز می کشم. صدای همسرم بلند می شود:« میگن خوب نیست شب ظرفِ نشسته بمونه.»

   علتش را می خواهم بپرسم اما همان حس مانع ام می شود و در وجودم فریاد می زند:« خوب نیست که نیست، به جهنم! الآن وقته خوابته، به این فکر کن که کلۀ صبح باید پاشی بری سرکار!» لبخندی به افتخارش می زنم و بدون اینکه حرفی بزنم، پتو را روی سرم می کشم.

   باز صدای همسرم بلند می شود:« شنیدی چی گفتم؟»

   برخلاف میلِ حسم، جوابش را می دهم:« بببببببببللله» در ادامه می گوید:« آخه می گن جن ها شب میان و خودشون رو با ته موندۀ غذایِ رو ظرفها سیر می کنن. تا من آشغالا رو ببرم پایین تو هم بیا ظرفا رو بشور.»

   آرام طوری که خودم بشنوم می گویم:« ای کاش به جای لیسیدن ظرفا، اونا رو می شستن.» حس درونم آهی می کشد و هم نوا با من می گوید:« آی گفتی! اگه یکی از همون جن ها برای تو بود چه خوب می شد.» احساس می کنم چیزی کف پایم را غلغلک می دهد، پتو را از روی سرم کنار می زنم و پایین تخت را نگاه می کنم، چیزی نمی بینم. به گفتگو با حسم ادامه می دهم:« آره والا، اسمش رو هم میذاشتم کوزت» حسم تاییدم می کند و منتظر شنیدن ادامه حرفهایم می شود، می گویم:

« فکرشو بکن هر روز ظهر که می اومدم خونه، جن کوزت در رو برام باز می کرد و خوش آمدگویان، گوشۀ لباس توریش رو فقط یه ذره بالا می گرفت تا من از دیدن سم های پرموش وحشت نکنم، بعد به افتخارم تا کمر خم می شد» پنجره تا آخر باز و محکم به دیوار می خورد.

   سایه ای را می بینم که به سرعت از جلوی در اتاق خواب رد می شود.  یک آن می ترسم، حس می کنم کسی آن بیرون در حال رفت و آمد است. در دلم آرزو می کنم که ای کاش همسرم زباله ها را نگذاشته برگردد. از تصور اینکه بخواهم با جنی روبرو شوم، لرزم می گیرد. اما حس درونم، فکرم را غلغلک می دهد که ادامه بدهد و می دهد، جن کوزت می گوید:« خانم! در نبود شما من همه ظرف های ناهار دیروز و شام دیشب و صبحانه امروز رو شستم، تمام خونه رو جارو برقی کشیدم، اتاق شلوغ پلوغ شوهرت رو هم مثل دسته گل کردم، یه ناهار چرب و چیلی هم براتون درست کردم، البته بگما دستکش دست کردم تا موهای ساعد و آرنجم تو غذاتون نره.»

   چندشم می شود، نمی خواهم به افکارم ادامه بدهم اما حس درونم مانع ام می شود:« از کلید برق گرفته تا چکمه هات تو جاکفشی همه رو گردگیری کردم. لباس نشسته هاتون رو هم ریختم تو ماشین، حمام و دستشویی رو هم اسید زدم و سرامیکاشو برق انداختم، هرچی مانتو شلوارم داشتی به اضافه لباسای شوهرت، همه رو اتو زدم، پارچ و لیواناتون رو هم ریختم تو وایتکس» صدای تق و توق و صدای قدم برداشتن آرامی را می شنوم که بین پذیرایی و آشپزخانه در حال تردد است. می ترسم زانوهایم را در بغلم جمع و خودم را زیر پتو مچاله می کنم. چشمانم سنگین می شود. به افکارم می گویم:« برید پی کارتون بذارین بخوابم.»

   همسرم وارد اتاق می شود و پتو را از رویم می کشد و می گوید:« مگه من با تو نبودم؟ میگم پاشو برو ظرفها رو بشور.»

   نمی خواهم بلند شوم اما نمی گذارد و اجبار پشت اجبار که باید بلند شوی. برخلاف میلم و آن حسی که انگار به خواب رفته و دیگر همراهیم نمی کند از روی تخت برمی خیزم و با اخم به چهرۀ همسرم نگاه می کنم. از اتاق خواب که بیرون می آیم روشنایی پذیرایی چشمانم را می زند. با چشمان ریز شده وارد آشپزخانه می شوم. همه ی ظرفها را شسته و در آب چکان چیده شده می بینم. چشمانم گرد می شود، برمی گردم و پذیرایی را نگاه می کنم، خبری از لباس های روی مبل و کاغذهای ولو شده روی قالی و جعبه سوزن نخ های ریخته شده پایین اپن و بشقاب و لیوان شکسته دم غروب نیست، ناخودآگاه خم می شوم و زیر کابینت ها و اطراف آشپزخانه را دنبال جن کوزت می گردم که همسرم را خندان پشت سرم می بینم. جیغ می زنم. می ترسد و می گوید:« چت شده مگه جن دیدی؟!»

 
 [۱]  مریم ابراهیمی شهرآباد متولد فروردین ماه سال ۱۳۶۴ است در شهر قم. ابراهیمی در رشته ­ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است. وی  نویسنده رادیو معارف و همکارشبکه ی کودک و نوجوان “هد هد” هم هست.
از ابراهیمی داستان­ های کوتاه بسیاری در مجله “خانه خوبان” به چاپ رسیده است. دوره­ های کارگاهی نویسندگی خلاق و داستان نویسی پیشرفته را گذرانده است. وی دستی هم در ویراستاری حرفه­ ای دارد.

/انتهای متن/

 

 

2 دیدگاه ها

  1. ناشناس می‌گه:

    سلام
    فکر کنم این تنها جنی باشه که هر خانومی دوست داشته باشه توی خونه داشته باشه

  2. ناشناس می‌گه:

    زیباست احسنت.
    نمیری حداقل جلال میشی اگه جمالزاده نشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد