پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

داستانک/ در سوگ مردانگی…

صیغه ى طلاق که جاری می شد گویا بنایی در درونش فرو می ریخت. بیشتر از خودش دلش برای دختر خردسالش می سوخت که از این پس می بایست بدون سایه ى پدر، بزرگ می شد…

ثریا منصوربیگی/

صیغه ى طلاق که جاری می شد گویا بنایی در درونش فرو می ریخت. بیشتر از خودش دلش برای دختر خردسالش می سوخت که از این پس می بایست بدون سایه ى پدر، بزرگ می شد. شوهرش طلاقنامه را امضا کرد و طوری بی تفاوت از کنارش گذشت که گویا هرگز خاطره ى مشترکی با هم نداشته اند. زن جوان مات و مبهوت پله ها را پایین می آمد.

– خدایا چرا طلاق؟! من که با نداریش… با اخلاق بدش… با خوب و بدش ساختم!

از دفترخانه که بیرون می آمد شوهرش را دید که سوار بر اتومبیل آخرین سیستمی شد که راننده اش زن جوانی بود.

/انتهای متن/

2 دیدگاه ها

  1. لیلا گفت:

    مرسی از خانم نویسنده که مشکلات روز جامعه مون رو اینقدر زیبا و تأثیر گذار بیان می کنن. قلمشان پویا

  2. زهرا گفت:

    داستانک زیبایی بود. متاسفانه مردها خیلی بی غیرت شدن. البته منظورم همه شون نیست خدایی نکرده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد