دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

خط قرمز

دو ماهی است امیر بهانه گیر شده. همش با هم قهریم. قبلا قهر مان یک روز بیشتر طول نمی کشید ولی الان، سه هفته است که حتی، نگاهم نکرده است. دو روز پیش، رفتم دمِ درِ شرکتشان …

red_line

الهه امامی/

 جلوی در شرکت ایستاده ام. آفتاب آنقدر بر سرم تابیده، که حس می کنم مغزم به جوش آمده است. بالاخره بیرون می آید و به سمت پایین خیابان می رود . با فاصله از او راه می افتم. دیروز تمام این مسیر را با او رفته ام.

 پاشنه کفشهایش بلند است و صدای برخوردشان با آسفالتِ داغ، در مغزم می پیچد . یک دستش را به دسته کیفش گرفته و آستینش را تا  ساعد بالا زده است. بلند است و خوش قد و بالا. موهای بورش از زیر شال سرخابی رنگش به روی شانه هایش ریخته. پشت سرش حرکت می کنم.  به خیابان می رسیم. به سمت خط ویژه می رود. یک اتوبوس با سرعت  می آید. فرصت خوبی است. زنی از مقابلمان می آید. نگاهش به دست من می افتد که به سمت زن دراز کرده ام.  منصرف می شوم. ولش می کنم و فاصله ام را کمی با او زیاد می کنم .به سمت دیگر خیابان می رسد و به طرف ورودی مترو می رود. تندتر می روم . تمام سعیم این است که در شلوغی جمعیت او را گم نکنم. نگاهم به صفحه دیجیتال آویزان در ایستگاه مترو می افتد چهارده و ده دقیقه را نشان می دهد. می دانم که تا سه دقیقه دیگر قطار می آید. نباید گمش کنم، باید درست پشت سرش راه بروم. او که مرا نمی شناسد.  این شانس بزرگی است. صدای پاشنه کفشش در شلوغی و هیاهو ی آدمهای مترو گم می شود. به پله برقی می رسد و سوار می شود. من روی پله پشتی او می ایستم. آنقدر به او نزدیکم که بوی عطرش را می شنوم. بوی عطرش آشناست، همان بویی که از شوهرم می آمد.

در را باز می کنم. امیر است.

-چقدر دیر کردی؟ موبایلت چرا خاموشه؟

-بنزین تموم کردم .

شاخه گلی که برای تولدش در پشتم پنهان کرده ام را  به دستش می دهم و  او را در آغوش می گیرم بوی عطرزنانه  شَنِل می دهد .

ضربان قلبم بالا رفته است. احساس نفرت تمام وجودم را پر کرده، خودم را به او نزدیک می کنم. تنها یک فشار کوچک کافی است تا از پله ها بیفتد.  پسر جوانی از پشت می آید و روی  همان پله ای که من هستم ، می ایستد. برمی گردم و نگاهش می کنم. به موهای زن خیره شده. احتمالا او هم بوی عطر را احساس می کند. به پایین می رسیم، از پله برقی پیاده می شویم. جمعیت کمی کنار سکو ایستاده، قطار باید الان . نگاهم به اوست که گمش نکنم. چند دقیقه می گذرد ولی قطار نمی آید. یک ردیف پشتمان ایستاده اند.  من به او تقریبا چسبیده ام بوی عطرش آزارم می دهد، ولی نباید از او فاصله بگیرم. نمی خواهم گمش کنم.  باید منتظر فرصت باشم، رویم را به سمت دیگر بر می گردانم تا بو کمتر به مشامم برسد .

دو ماهی است امیر بهانه گیر شده. همش با هم قهریم. قبلا قهر مان یک روز بیشتر طول نمی کشید ولی الان، سه هفته است که حتی، نگاهم نکرده است. دو روز پیش، رفتم دمِ درِ شرکتشان. یک شاخه گل برایش برده بودم. خیلی منتظر شدم. بالاخره آمد، همراه این خانم بلند بالا. دستش را گرفته بود. سرش را برده بود کنار صورت زن و چیزی را در گوشش زمزمه می کرد. زن با عشوه او را نگاه کرد. با هم سوار ماشین شدند. خنده تمام صورتشان را پر کرده بود .

صفحه دیجیتال را نگاه می کنم. چهارده و بیست دقیقه را نشان می دهد. مردم کلافه شده اند، مدام جمعیت زیاد می شود. بر می گردم ولی دیگر پشت سرم را نمی بینم. من و او هر دو در میان جمعیت گیر افتاده ایم. در سمت دیگر تا به حال دو قطار رفته اند. صفحه دیجیتال، چهارده و سی دقیقه را نشان می دهد. جمعیت مدام فشار می آورد. صدای غرش قطار می آید. بالاخره  وارد ایستگاه می شود. فشار جمعیت بیشتر می شود، به او می چسبم. او ردیف اول است و من پشت او. بوی عطرش تمام ذهنم را پر می کند. تمام تصاویر جلوی شرکت در ذهنم تکرار می شود. قطار به ما نزدیک می شود. صدایش در تمام فضا می پیچد. نگاهش می کنم، این بهترین فرصت است. فقط کافی است یک تکان کوچک به او بدهم. هیچ کس حواسش نیست. پایش از خط قرمز گذشته است. همان طور که از خط قرمز زندگی من گذشته است. کیفم را روی سینه ام می گیرم. کیفم بزرگ است. به تقلید از بقیه رویم را به سمت قطار می گیرم و با دستم به پشتش فشار می دهم. نمی تواند تعادلش را حفظ کند و می افتد جلوی قطار. صدای جیغش در هیاهوی جمعیت گم می شود.

/انتهای متن/

6 دیدگاه ها

  1. مریم می‌گه:

    از مدیر سایت تشکر میکنم که بعد از مدتها دوباره داستانی گذاشتند. امیدوارم ادامه داشته باشد. همیشه از مطالب سایتتون بهره می برم. لطفاً داستان به صورت مرتب و همیشگی بگذارید. با تشکر از سایت مفیدتان.
    امضا یک زن ایرانی.

  2. نسیم شهسواری می‌گه:

    نویسنده داستان الهه امامی است .

  3. نرگس می‌گه:

    داستان عین زندگیست. تجربه ها را زیاد می کند. کاش این تجربه ها تلخ نباشند و راهکارهای مفید نشان داده شود.

  4. طیبه کنشلو می‌گه:

    داستان تاثیر گذار وخوبی بود.ونشاندهنده یکی از مشکلات مهم اجتماعی بود.ممنون از داستانهای خوبتون.

  5. فاطمه می‌گه:

    سلام. با تشکر از نویسنده عزیز که متاسفانه نامشان مشخص نیست!!! و باز متاسفانه خیانت آقایان همیشه در طول تاریخ بوده، دردناکتر از آن خیانت زنان متاهل به همسرانشان هست. کاش داستانی هم در این زمینه در سایت بگذارید. با سپاس فراوان

  6. کیمیا می‌گه:

    قشنگ بود ولی باید اول خدمت شوهرش میرسید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد