سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

خانواده ای که بر مدار بندگی می گردند

عید قربان عید بندگی کامل و تسلیم محض است که براساس اعمال بندگان مخلصی چون ابراهیم نبی و فرزندش اسماعیل و همسرش هاجر شکل گرفته است؛ خانواده ای که همه تنها تسلیم امر خدایند و تنها بنده اویند و نه هیچ چیز دیگر.

ghor1

عطیه سادات یاسینی/

اسماعیل از پیامبران الهی است و فرزند ابراهیم پیامبر و هاجر. اسماعیل توانست در امتحانی بزرگ سربلند بیرون بیاید و این میسر نبود مگربواسطه این که  پدری داشت همچون ابراهیم خلیل که بارها از سوی پروردگار در آزمایشاتی سخت واقع شده بود و اتفاقا بعضی از این  امتحان ها در رابطه با همین فرزند عزیزش یعنی اسماعیل بود که لقبش “ذبیح” بوده است .

مادر اسماعیل هم زنی است که در تحمل و صبوری و تسلیم درمقابل سختی هایی که در راه خداوند پیش می آمد، بسیار مقام و مرتبه والایی دارد. بیهوده نیست که مدفن این بانوی بزرگ در کنار خانه خدا واقع شده و دامن او (حجر اسماعیل) برای همیشه در کنار کعبه ماندگار شده است؛ همان دامنی که اسماعیل در آن پرورش یافته است.

 

هاجر کیست؟

حضرت ابراهیم با همسرش ساره و خادمه همسرش هاجر از مصر به سوی فلسطین رهسپار شد و اموال و چهار پایان فراوان خود را نیز همراه برداشت و در میان اهل و عشیره خود و جمعیت کوچکی که به او ایمان آورده بودند، مسکن گزید.

 ابراهیم به کهن سالی رسید و صاحب فرزندی نشد. ساره می دید که همسر بزرگوارش در آرزوی فرزند بسر می برد و از این بابت بسیارغمگین بود. بخصوص که عمر ساره هم به حدی رسیده بود که دیگر امید فرزند آوردن نداشت. ساره بسیار در این مورد می اندیشید تا به چاره ای مناسب برسد. بالاخره راهی یافت. به ابراهیم پیشنهاد داد تا با خدمتکار خودش هاجر که زنی  با وفا،  شایسته و دوستدار خانواده آنها بود ازدواج کند تا مگر از او فرزندی بوجود آید.

ابراهیم از نظر سارا پیروی کرد و با هاجر ازدواج کرد. دیری نگذشت که پسری پاکیزه از هاجر متولد شد و نامش را اسماعیل گذاشتند. قلب ابراهیم لبریز از شادی و خرمی و دیده اش از دیدار فرزند عزیز روشن شد.

 

این، فرمان خداست

بعد از مدتی ابراهیم طبق فرمان خدا مامور شد هاجر و اسماعیل را به سرزمین مکه که سرزمینی خشک و خاموش و فاقد هر چیز مهمی بود، ببرد.

هاجر تسلیم این امر الهی شد و به همراه اسماعیل راهی شد.ابراهیم سواره از شهر به راه افتاد و به راهنمایی خدا و در پرتو عنایات او همچنان راه پیمود تا به سرزمین مکه رسید.

در آنجا هاجر و اسماعیل را فرود آورد و در آن سرزمین بی آب و علف با سرمایه مختصری از طعام و ظرف کوچکی آب آن دو را مستقر کرد و قصد بازگشت نمود.

در این هنگام هاجر عنان مرکب ابراهیم را گرفت و گفت: یا ابراهیم به کجا می روی؟ ما را در این بیابان سهمگین به که می سپاری؟

هاجر به قنداقه فرزند اشاره کرد و سعی می کرد همسرش ابراهیم را متقاعد کند که بخاطر نوزاد کوچک هم که شده، ترک شان نکند.

ابراهیم نبی در پاسخ تنها یک جمله گفت: این، فرمان خداست.

هاجر چون این سخن را شنید به جای خود بازگشت و در برابر اراده و حکم خدا تسلیم شد و به رحم و لطف او تکیه زد و گفت:اگر این به فرمان اوست پس تردید ندارم که او هرگز ما را خوار و زار نخواهد گذاشت.

 

هاجر تنها ماند

ابراهیم چون دانست که باید فرزند و همسر را در آن سرزمین تنها گذارد، برای شان چنین دعا کرد:

“خدایا من فرزندم را در جایی که فاقد هر گونه آب و گیاه و زراعت است، نزد خانه و حرم تو گذاشتم تا نماز بپا دارند. پس دل های مردم را به سوی ایشان متمایل کن و از ثمرات روز شان ده، باشد که سپاسگزار باشند.”

چیزی نگذشت که کودک ومادر در آفتاب داغ و سوزان تشنه شدند. در این وقت هاجر برای پیدا کردن آب و نجات جان کودک شروع به جستجوی آب در آن بیابان خشک کرد. اما خدایی که اراده کرده بود آن سرزمین یک کانون بزرگ عبادت گردد، چشمه زمزم را از زیر پای اسماعیل آشکار ساخت، چشمه ای که اول اسماعیل کوچک و مادرش را سیراب کرد و بعد هم خیلی زود عامل جلب  قبیله بیابانگرد “جرهم” به آن سرزمین شد که چون از  وجود این چشمه آگاه شدند، در آن مکان اقامت کردند و از همین جا شهر مکه شکل گرفت.

 

اسماعیل و هاجر هر دو تسلیم می شوند

ابراهیم شبی در خواب دید که از سوی خدا امر شده یگانه فرزندش را ذبح کند. وحشت زده از خواب برخاست، ولی این خواب سه شب پیاپی تکرار شد.

او که هر از چند گاهی برای دیدار همسر و فرزند به مکه سفر می کرد، این بار نیز راهی مکه شد. فرزند در آن زمان سیزده ساله بود.  ابراهیم سخت در اندیشه این خواب بود و می دانست این خود یک آزمایش بزرگ دیگراست که باید فرزند را با دست خود قربانی کند.

بعد از رسیدن به مکه باید فرزند و مادر را آماده اجرای این فرمان می کرد. چون ابراهیم فرمان خدا را به اسماعیل گفت. اسماعیل با آغوش باز و از روی طیب خاطر از این فرمان الهی استقبال کرد و با قاطعیت گفت:پدرم هر دستوری به تو داده شده اجرا کن.من تسلیم امر و فرمان خدا هستم. هاجر نیز گفت :اگر خدا دستور داده باید اطاعت شود و جز رضا و تسلیم راهی نیست.

در واقع اسماعیل در اطاعت از فرمان الهی و پیمودن راه  ایثار و تسلیم راه مادر را می پیمود و راه پدر را .

ابراهیم و اسماعیل  برای انجام فرمان خدا آماده شدند. در این میان اسماعیل تلاش می کرد در این ماموریت به پدر کمک کند، طوری که  از رنج مادر هم بکاهد. پس هنگامی که به قربانگاه رفتند، خطاب به پدر گفت: پدرم پیراهنم را از تنم بیرون کن که به خون آلوده نشود،چرا که بیم دارم مادرم آن را ببیند و عنان صبر از کفش برود.

 

کارد به فرمان خدا نمی بُرد

آنگاه افزود: سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برایش ببر که تسلی خاطر و تسکین  دردهای اوست،چرا که بوی فرزندش را از آن خواهدیافت و هر گاه دلتنگ شود آن را در آغوش می فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.

لحظه حساس فرا رسید. ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید به گزیه افتاد او را در آغوش کشید، گونه هایش را بوسید.هر دو در این لحظه گریه می کردند. ابراهبم صورت فرزند را به خاک نهاد و کارد را با سرعت و قدرت بر گلوی فرزند گذاشت اما کارد کمترین اثری بر گلوی لطیف اسماعیل نگذاشت.

ابراهیم با حیرت کارد را دوباره به حرکت در آورد ولی کارد که تنها گوش به فرمان خدای جلیل داشت، نبرید.

“و در آن هنگام او را ندا دادیم آنچه ماموریت یافتی انجام دادی و ما این گونه نیکوکاران را جزا می دهیم.”

تسلیم مطلق این نوجوان،مادر و پدرش در مقابل امر سخت پرودگارو قربانی کردن خود و فرزند ، کاری خطیر بود که تنها از بندگان مخلص خداوند برمی آید.

ابراهیم، اسماعیل و هاجر توکل بی نظیری داشتند تا آنجا که در هیچ کاری جز به خدا نظر نکردند و جز در خانه او را نکوبیدند. همین است که اعمال و رفتار و توکل و تسلیم آنها را در مقابل امر حضرت حق الگوی همه حق پرستان نموده و مناسک حج را بر اساس این الگو رقم زده است.

 

بر گرفته از آیات ۳۵ تا ۴۱ سوره ابراهیم و سوره صافات آیه ۱۰۱ تا ۱۱۰

منابع(تفسیر نمونه –تفسیر نسیم حیات)

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد