شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

بازنشر/ حج سال ۶۶ چگونه رنگ خون گرفت؟

امسال حج تمتع برای حاجیان رنگ خون گرفت با حادثه اسف باری که بر اثر سقوط جرثقیل در مسجدالحرام رخ داد. برای خیلی ها یاد حج خونین زنده شد که  ۲۸ سال پیش اتفاق افتاد. این، یادداشت یکی از آن حاجیان است.

hajj66

طیبه میرزااسکندری/

سال ۶۶ در مجله زن روز بودم و عضو شورای سردبیری . روال این بود که هر سال در موسم حج تمتع، چند تن از میان کارکنان موسسه کیهان برای این مراسم اعزام می شدند . هم باید کارخبری می کردند و هم حج را بجا می آوردند.

آن سال قرعه فال به نام من و یکی از اعضای جوانتر تحریریه زن روز افتاد. با تاخیر نسبت به دیگر حاجیان تدارک سفر را دیدیم. به مدینه که رسیدیم، در کاروانی از خانواده شهدا مستقر شدیم که چند روز قبل از ما رسیده بودند.  زیارت مرقد منور پیامبر و ائمه بقیع را در همان چند روز باقی مانده انجام دادیم و راهی مکه شدیم.

 

مکه ملتهب

از همان آغاز ورودمان به عربستان معلوم بود که اوضاع روبراه نیست. این اوضاع غیرعادی در مکه خیلی بیشتر به چشم می آمد. هرچه به روزهای اعمال اصلی حج نزدیک می شدیم، این التهاب بیشتر می شد و اوج آن در روز ششم ذی حجه درمقابل چشمان ما و آن همه حاجی از همه جای جهان اسلام به نمایش گذاشته شد؛ نمایشی سبعانه در حدباورنکردنی  …

 

مراسم برائت از مشرکین

هتل مان بر خلاف اکثر هتل های ایرانی ها نزدیک به بعثه بود. مسیر هتل تا بعثه را پیاده می رفتیم. قرار بود مراسم برائت از مشرکین جلوی بعثه برگزار شود و از همانجا به طرف مسجدالحرام راهپیمایی حجاج ایرانی صورت بگیرد. با هم کاروانی های مان که از خانواده شهدا بودند، سر موقع راه افتادیم و همراه با خیلی از افراد دیگر خانواده شهدا جلوی ساختمان بعثه مستقر شدیم. تعداد نیروهای انتظامی ونظامی بشدت زیاد بود و فعل و انفعالات شان هم مشکوک و قابل توجه .

قبل از سخنرانی مسئول بعثه و در زمانی که شعار می دادیم، یک صحنه عجیب دیگر را هم شاهد بودیم. شرطه های سعودی  از پشت بام ساختمان های روبرو با آینه، روی محل سخنرانی در بالکن ساختمان بعثه نورمی انداختند. یاد بازی دوران بچگی مان می افتادیم. راستی این بچه بازی ها برای چه بود؟ نمی دانستیم.

با شروع سخنرانی، بازی با آینه ها شدت گرفت. کاملا حواس ما پرت شده بود. 

در این میان پیام امام خمینی را وقتی خواندند، از خود می پرسیدیم: چقدر حماسی و چقدر قدرتمندانه! چرا؟

 

راهپیمایی خونین

بالاخره سخنرانی  تمام شد و ما راه افتادیم با پلاکارهایی دردست راه پیمایی را شروع کردیم. ما و خانواده شهدا که زودتر از همه به محل سخنرانی رسیده بودیم، حالا در جلوی صف قرار داشتیم. هنوز مسافت زیادی پیش نرفته بودیم که دیدیم جمعیت به هم فشرده تر شد و ایستاد. نزدیک پل حجون بودیم و کنار یک هتل که می گفتند هتل کویتی هاست. در یک لحظه دیدیم که بارانی از سنگ و کلوخ و بطری بر سر راهپیماها می ریزد. از سمت پل حجون هم به سمت راهپیماها  حمله صورت می گرفت. فشردگی جمعیت از یک طرف و حملات از روبرو و بالا از طرف دیگر وضع عجیبی ایجاد کرده بود. در اطراف ما اکثر افراد از زنان مسنی بودند که بسرعت نقش زمین شدند. حالا دیگر ماموران باتوم بدست هم از راه رسیده بودند به علاوه مامورانی که از آمبولانس هایی که ظاهرا برای کمک رسیده بودند، پیاده شده بودند. گازهایی که از سوی این ماموران شلیک می شد، برای کسانی که نقش زمین شده بودند، حکم تیر خلاص را داشت . چون گاز خفه کننده بود نه گاز اشک آور.

 

محشر کبری بود

زیر پای من خیل زنان ناتوان و مسن مثل برگ خزان ریخته بودند. در میان فشار جمعیت و حملات ماموران به سختی می شد کفش و چادر و … را نگه داشت. من که همکارم را هم گم کرده بودم، متحیر و وحشت زده سعی داشتم از وسط خیابان خودم را به کناری برسانم. کار سختی بود. راهی برای قدم برداشتن نبود. آن طرف تر پیرمردی را دیدم که با سر وصورت خونین سعی می کرد با ماموران مقابله کند که زنها را نزنند. طرف دیگر زن جوان تری را دیدم که با چوب پلاکاردی که در دست داشت، سعی داشت ماموری را که به طرفش می آمد، بزند. صحنه های تکان دهنده ای بود. با هر سختی بود به پیاده رو آمدم و خودم را به کوچه ای رساندم در حالی که کفش نداشتم . خیلی از خانم ها را می دیدم که نتوانسته بودند چادرشان را نگه دارند و در میان اشک و خون دنبال چیزی بودند که سرشان را بپوشانند.

 

فرار از صحنه

وارد کوچه ای شدم بی این که بدانم که کوچه به کجا راه دارد و بی این که بدانم خانه های این کوچه و اهالی این خانه ها خودشان برای ما خطر دارند یا نه؟ با ترس و وحشت دنبال راهی می گشتم که به خیابان اصلی برگردم و بتوانم راه هتل یا بعثه را پیدا کنم. به خیابان اصلی رسیدم. صاحبان مغازه ها اکثرا جلوی مغازه شان ایستاده بودند و طوری به من وجمعیتی که از میدان جنگ فرار کرده بود و غالبا مجروح بود و یا وحشت زده، نگاه می کردند که گویی دارند به یک فیلم مهیج و جالب سینمایی نگاه می کنند؛ با لذت. در نگاه شان برق خاصی می شد دید. نمی دانم چرا در آن لحظات یاد بانویی افتادم که پس از آنکه در یک صبح تا ظهر همه عزیزانش را از دست داده بود، روبروی دشمن و نگاه فاتحانه او قرار گرفته بود اما همچنان مغرور وبا عزت ایستاده بود. فکر کردم اگر آن بانو راست قامت بود و محکم، با همه اندوهی که در مصیبت عظیم شهادت برادر و برادر زاده ها و فرزندان و یاران حس می کرد، پس ما هم نباید اثری از ذلت و حقارت و تسلیم در صورت و حرکات مان باشد.

دلم می خواست حتی اگر نمی توانم، ادای توانایی و ایستادگی را دربیاورم. سخت بود اما شدنی. از تصور این که نباید بیشتر از این شادشان کنیم، احساس قدرت و توان می کردم.

 

ابعاد فاجعه

در ساعت ها و روزهای بعد تازه ابعاد وقاحت و جنایت سعودی ها را فهمیدیم. دانستیم که در همان عصرگاهی که ما و حجاج مظلوم ایرانی زیر رگبار حملات مامورین سعودی شهید و مصدوم می شدند، در نمازمغرب شان در مسجدالحرام سوره”الفیل” را خوانده اند! بعدا دانستیم که تعداد زیادی از عزیزان مان که بیشترشان هم از خانواده شهدا بودند، در آن صحنه به شهادت رسیده اند. عده ای مقفود بودند و تا چند روز از آنها خبری نبود. خیلی از مصدومان  را دیدیم که با تنی شکسته و مجروح اعمال حج را در عرفات و مشعر و منا انجام دادند. و خانمی که در کاروان ما بود و متولی تبلیغ و آموزش احکام دینی، بر اثر حملات سبعانه ماموران پهلویش شکسته بود و می گفت حالا می فهمم سختی و رنجی را که بانوی مان برد وقتی پهلویش شکست؛ شکستگی که هیچ مرهم و درمانی ندارد.

و بعدتر بود که فهمیدیم معنای آن پیام حج حماسی را امام  برای حج آن سال صادر کرده بود.

و ما که آن صحنه را دیدیم، خوب می دانیم چرا امام فرمود که ما اگر از صدام بگذریم از آل سعود نخواهیم گذشت.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد