دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

این قامتِ خمیده از آنِ کیست؟

روز عاشورا که تمام شد، شبی آغاز شد در کربلا تمام نشدنی از بس که پرمحنت بود و بلاخیز؛ گویی این شام غم انگیز نمی خواست پایان گیرد و زینب(س) در این میان در جست و جوی دخترکان آواره در بیابان تاریک…

zeinab-ruqayyeh

فریبا انیسی/

  • دختر برادرم، فاطمه،… فاطمه جان…

فاطمه چشم باز کرد و زن را شناخت: عمه…

تمام رنج آن روز از چشم های فاطمه بیرون ریخت با اشک.

  • دخترم بلند شو،… بلند شو تا برویم ببینیم بر سر زنان و بچه ها چه آمده است؟

فاطمه گریان شد.

  • عمه ببین بر سر من چه آورده اند ؟ مقنعه ام را از سرم کشیدند… سر مرا برهنه در انظار دید قرار دادند…
  • گریه نکن، ای نور چشمم، عمه ات هم مثل توست، آرام باش.

قلب فاطمه شکست. اشک از چشم هایش بیرون می آمد و قلب از درون سینه اش. این لشکر با خانواده ی رسول خدا چه کردند ؟

  • عمه جان، بدن شما سیاه و کبود است از شدت تازیانه…

گریه امان فاطمه را بریده بود… آرام راه می رفتند.

  • عمه جان، این علی بن حسین برادرم است. از شدت گرسنگی و تشنگی بیحال شده است. حسن مثنی هم همین جا بود… ما او را کنار برادرم گذاشتیم… رقیه، رمله،… مادر… ام الحسن،…

فاطمه همه را به نام می خواند. همه کسانی که با او همراه بودند. همان هایی که روز وشب در کنار هم آرمیده بودند، آن هایی که عزیزان شان، پاره پاره شدند و در صحرای سوزان بر جای ماندند…

این شب دهم چرا تمام نمی شود ؟ شام غم انگیز کربلا پایان نمی یافت. فاطمه، زینب، ام کلثوم و … هر کدام رفتند و صدا می زدند.

  • جمانه، رقیه، فاطمه، عاتکه، ام الکرام، صفیه، خدیجه، دختران امیر المؤمنین (ع) کجائید؟… حبیبه، کبشه، قبیره …عاتکه، حمیده دختران مسلم، فاطمه دختر حسن، فاطمه دختر حسین، ام عبدا… رمله دختر عقیل، نفیسه، ام اسحاق، ام جعفر، …

صداها اوج می گرفت و پایین می آمد. هر کس را که می یافتند در میان خیمه های سوخته جا می دادند.

ام کلثوم پریشان بود. زینب هراسان همه جا را گشته بود. زیر تمام خیمه های سوخته شده را، کنار تمام نیزه های شکسته شده را، در میان تمام شمشیرها و سنگ هایی که به سوی امام و یارانش پرتاب شده بود … چه شبی بود شب کربلا، گوش های خونی، پاهای تاول زده، لب های خشکیده، … هر بوته ی خاری می دیدند کاوش می کردند، هر سنگی می یافتند قدم تند می کردند، …

 رباب در سیاهی شب قامتی را می دید که نشسته به رکوع وسجود می رود، قامت خمیده از آنِ
کیست ؟رباب دست همراهان را کشید.

صدای عربده و قهقهه ی مستانه ی سواران عمر سعد از دورتر به گوش می رسید. نزدیکتر که آمد، زینب (س) را شناخت. چه فرتوت شده بود دختر رسول خدا (ص). از آن قامت بلند، از آن روی خوش، از آن صدای آشنا خبری نبود و چه زود تمام کرد نماز را ؟

رباب سوی زینب آمد. موی سفید زینب خبر از غم جانکاهی می داد. دو زن یکدیگر را در آغوش گرفتند. بغض رباب از چشمانش سرازیر شد،یک دنیا حرف نگفته داشت و زینب ابلاغ وصیت حسین می کرد، یادآور حرف های حسین بود.

  • صبر، تحمل، صورت خود را خراش ندهید و خود را نزنید، برای گریه وقت بسیار است.
  • چگونه صبر کنم، همسری را از دست دادم که آرامش دلم بود، فرزندی را از دست دادم که
    ثمره ی زندگیم بود و… و امیدی را از دست دادم که پشتوانه ی حیاتم بود… کوه اگر به جای من بود ذوب می شد از این غم… در یا اگر بود طوفانی می شد از این اندوه… دشت اگر بود بیابان می شد از این مصیبت… اما برای که می گویم… تو که از من داغدار تر هستی… پسرانت، برادرانت، فرزندان برادران، پسر عموها، آل بنی هاشم،… زینب… تو چه می کنی بدون حسین ؟،… چرا امشب پایان نمی یابد ؟… چه شبی است امشب… اگر از آسمان خون ببارد عجیب نیست که امروز زیر هر تکه سنگی دریای خون بود…

سواران دور آن ها گشت می زدند. قهقهه ی مستانه شان رعب در دل کودکان می کاشت. درنگ جایز نبود. باید همه یک جا جمع می شدند…

  • رباب برخیز، وقت گریه بسیار است…

زینب این را گفت و دست به زانو گرفت تا از علی مدد جوید.

  • علی؛ بیرون خیمه ها افتاده است، بر بستر او هم رحم نکرده اند، بلند شوید،… باید یک نفر مراقب او باشد.

چشم زینب نگران بیماران بود. چند سوار به محل آنان نزدیک می شدند… شمر ایستاد. فرمان داد: مردها همه را بکشید…

  • این بیمار است.
  • بیمار یا غیر بیمار فرقی ندارد، باید کشته شود.

زینب بلند شد.

  • به خدا سوگند، نمی گذارم او را بکشید تا من هم کشته شوم.

دست شمر روی شمشیر ماند. ننگ کشتن یک بی سلاح، یک زن، یک زن بی سلاح مانع از آن بود که شمشیر بکشد. با خود گفت: فرمان امیر است که همه ی فرزندان حسین را بکشید.

اما صدای عمر سعد بلند شد: اورا به خود واگذارید، حتماً بیماری او را خواهد کشت.

زینب رو به قبله کرد: « ای محمد؛ بنگر که دختران تو اسیر و فرزندان تو کشته شده اند و باد صبا بر آنان می وزد و این حسین تو است که سرش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را ربوده اند. پدرم فدای آن کس که روز دوشنبه سپاهش به تاراج رفت.پدرم فدای آن کس که بندهای خیمه او را پاره کردند. پدرم فدای آن کس که به سفر نرفته تا امید بازگشت او باشد و مجروح و زخم دار نیست تا بتوان او را مداوا کرد. پدرم فدای آن کس که از محاسن او خون می چکد. پدرم فدای آن کس که جدش محمد مصطفی است.پدرم فدای آن کس که جدش پیغمبر خداست.پدرم فدای محمد مصطفی و خدیجه کبری و علی مرتضی و فاطمه زهرا بانوی زنان جهان. پدرم فدای آن کس که خورشید برای او بازگشت تا نماز بگذاشت… »

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد