شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

از جانب من چشمان آن نور دیده ی مصطفی را ببوس

حالا کاروان اسرا در راه شام است و سرهای مقدس شهدا در پیش روی آنها. در مسیر این کاروان اتفاقات عجیبی افتاد که قهرمان یکی از ‌آنها پیر زنی از یسجر [۱]

فریبا انیسی/

پیرزن کهن سال بر خولی حمله کرد. خولی حامل سر مطهر حسین (ع) بود. پیرزن نیزه ای را که در دست خولی بود به دو نیم کرد، خداوند به او قدرت عجیبی داده بود… صندوق را باز کرد و سر را در بغل گرفت. سر مطهر چون آفتاب درخشان، نور افشانی می کرد، مردم یسجر در لذت دیدار بودند.

پیرزن سر را در بغل گرفت، آن را می بوسید و می بویید. زنان دیگر که او را در این حال دیدند، دویدند و به جنگ پرداختند.

جهاد آغاز شد. صدای شمر سربازان را به خود آورد: ای لشکر بکوشید و این سر را از دست ندهید.

سربازان به سوی زنان هجوم آوردند. مردم یسجر دور پیرزن را گرفته بودند و می رزمیدند.

صدای چکاچک شمشیر؛ داغ اهل بیت (ع) را تازه کرد.

صدای زینب (س) در آن میان بلند شد: « ای زن صالحه؛ همانا چند وقت است که با دیدن برادرم، او را نبوسیده ام. به خاطر مادرم فاطمه زهرا(س) از جانب من چشمان آن نور دیده ی مصطفی را ببوس… »

غلغله بر پا شد و اوج گرفت. شور مردم یک دم قطع نمی شد. سربازان به مردم حمله کردند، به زنانی که سرهای مقدس را می بوسیدند و به مردانی که سرک می کشیدند تا یک دم سیمای پسر رسول خدا (ص) را ببینند…

زینب و اهل بیت گریان ولی خوشحال، سربازان حسین (ع) در میدان یسجر می جنگیدند.

 

 

۱- ریاحین الشریعه ج۳ ص ۱۴۹ .

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد