سیمرغی که برای زال مادری کرد

در میان موجودات اساطیری شاهنامه، سیمرغ یکی از عجیب ترین و باشکوه ترین آنهاست؛ پرنده ای مقدس و موجودی ماورای طبیعی که در سرنوشت بسیاری از قهرمانان و حوادث اساطیری دخالت می کند .

0

فاطمه قاسم آبادی/

 در شاهنامه ی فردوسی از سیمرغ به عنوان مرغی مقدس یاد می شود که در همه مراحل زندگی مانند مادری از زال پسر سام حمایت کرده است. این مرغ مقدس که در بالای کوه البرز( کوه مهمی که در داستان های شاهنامه زیاد از آن نام برده شده است) زندگی می کند و از زال مانند فرزندان خود مراقبت می کند و بارها او و حتی پسرش رستم را از مرگ نجات می دهد.

 

مرغ افسانه ای

سیمرغ که معادل عربی آن عنقاست، از جمله پرندگان  خاصی است که در ادب فارسی به گونه های متعدد حضور یافته و به سبب صفات برجسته ای که هستی او را شکل و تجسم بخشیده است ، اثرات بسیار عمیقی بر فرهنگ و ادب فارسی گذاشته است .

 

سیمرغ، هسته ی عالم هستی

سابقه ی حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به پیش از اسلام می رسد:

” از آن چه در اوستا و آثار پهلوی یا به طور کلی از فرهنگ پیش از اسلام بر می آید، می توان دریافت که این مرغ، مرغی فراخ بال است که بر درختی درمان بخش به نام ویسپوبیش یا هرویسپ زندگی می کند، درختی که تخمک همه ی گیاهان را در بردارد. در اوستا اشاره شده که این درخت در دریای ونورکش یا دریای فراخ کرت قرار دارد. در واقع در ارتباط با سیمرغ، درختی که وی بر آن آشیان دارد نیز وارد داستان می شود و از این طریق این درخت ، سیمرغ با تمام گیاهان و نیز دریایی که درخت در آن رسته است، مربوط  می گردد.

 چنان که از وصف این مرغ می توان فهمید، سیمرغ مرغی است مقدس که بعد هم در شاهنامه در چهره ی یک پرنده اساطیری و موجودی ماورای طبیعی حضور پیدا می کند و چنان که از جمله اختصاصات اسطوره است، این مرغ در سرنوشت قهرمانان و حوادث اساطیری دخالت می کند .

سیمرغ بعد از اسلام  هم در حماسه های پهلوانی و هم در ادبیات و حماسه های عرفانی حضور می یابد .

 

نقش مادری سیمرغ

داستان  سیمرغ  با آغاز داستان زال همراه می شود.  آشیانه ی این پرنده در کوه البرز واقع شده است. فردوسی در این مورد می سراید:

یکی کوه بد نامش البرز کوه

به خورشید نزدیک و دور از گروه

بدان جای سیمرغ را لانه بود

که آن خانه از خلق بیگانه بود

 

فرزند بدشگون

داستان زال اما به قبل از تولدش بر می گردد؛ به آن زمان که سام نریمان، امیر زابل و سر آمد پهلوانان ایران، فرزندی نداشـت واز ایـــن رو خــــاطرش اندوهگین بود.

سرانجام زن زیبا رویی از او بارور شد و کودکی نیـک چهره به دنیا آورد. اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود اما موی سر و رویــش همه چون برف سپید بود.

مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیــام برساند و بگوید تو را پسری آمده است که موی سرش چون پیران سپید است.

دایه ی کودک که زنی دلیر بود، سرانجام بیم را به یک ســو گذاشـــت و نزد ســام آمد و گفت :

« ای قهرمان! مژده باد که ترا فرزندی آمده نیــک چهره و تندرســـت کــه چــون آفتاب می درخشد. تنها موی سر و رویش سفید است. نصیب تو از یزدان چنــــیــن بود. شادی باید کرد و غم نباید خورد.»

 

سام خشمگین می شود

سام چون سخن دایه را شنید ازتخت به زیر آمد و به سرا پرده ی کودک رفــت. کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت. آزرده شد و روی به آسمـان کــرد و گفت :

« ای دادار پاک ! چه گناه کردم که مرا فرزند ســپید موی دادی ؟ اکنــون اگــر بــزرگــان بپرسند این کودک با چــشمان سیاه و موهای سپــید چیـست من چه بگویم و از شرم چگونه سر برآورم ؟ پهلــوانــان و نامـداران بر سام نریمان خنــده خواهــند زد که پس از چندین گاه فرزندی سپید موی آورد. بــا چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش بسر برم ؟ »

 این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت.

 

سیمرغ مادر کودک می شود

سام اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتنــد و بــه دامن البــرز کوه بردند و در آن جا رها کردند. کودک خردسال دور از مهر مادر، بی پناه و بی یاور، بر خــاک افـــتــــاده بود و خورش و پوشش نداشت. ناله بر آورد و گریه آغاز کرد.

سیــمرغ بر فراز البــرز کــوه لانه داشت. چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد، خروش کودک گریـان به گوش وی رسید. فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده انگشت می مکد و مـــی گرید. خواست وی را شکار کند اما مهــر کـودک بی پناه در دلش افتاد. چنگ زد و او را برداشت تـــا نـــزد بچه های  خود بزرگ کند.

بسیمرغ آمد صدایی پدید

که ای مرغ فرخنده ی پاک دید

نگهدار این کودک شیرخوار

کزین تخم مردی در آید ببار

 

خواب سام

 سالها بعد از آنکه سام  فرزند خود را در کوه البرز رها کرد، شبی در شبستان خفته بود. به خواب دید که دلاوری از هندوان، سوار بر اسـبی تازی پیش تاخـت و او را مــژده داد که فرزند وی زنده است. سام از خواب برجــســت و دانایان و موبــدان را گرد کرد و آنان را از خواب خود آگاه ساخت و گفت :

« رای شما چیســت ؟ آیا مــی توان باور داشت که کودکی بی پنــاه از سرمــای زمستــان و آفتاب تابستان رسته و تا کنون زنده مانده باشد ؟»

 

سرزنش موبدان به خاطر ترک فرزند

موبدان به خود دل دادند و زبان به سرزنش گشودند که :

« ای نـامدار! تو ناســپــاسی کردی و هدیه یزدان را خوار داشتی. به دد و دام بیشه و پرنده ی هوا و ماهــی دریا بنگر که چگونه بر فرزند خویش مهربانند. چرا موی سپید را بر او عیب گرفتی و از تــن پاک و روان ایزدیش یاد نکردی ؟ اکنون پیداست که یزدان نگاهدار فرزند توست. آن که را یـزدان نگاهــدار اســت تباهی ازو دور باشد. باید راه پوزش پیشگیــری و در جســتن فــرزنـــد بکوشی.»

سام که از شنیدن این جملات شرمگین شده بود به فکر فرو رفت. نمی دانست چه باید بگوید. از طرفی هنوز به خاطر سفیدی موی پسرش ناراحت و نالان بود و از طرف دیگر هم به خاطر جفایی که در حق کودک خود روا داشته بود، در رنج و عذاب به سر می برد .

این خواب گویی او را از خواب غفلت بیدار کرده باشد سام را به فکر فرو برد…

ادامه دارد…

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده