داستانک / نفس آخر

ویران بود؛چون دیگر خانه های شهر…

8

مهسا شمسی پور/

 ویران بود؛چون دیگر خانه های شهر.

“الله اکبرش” را ،از پنجره ی طبقه بالا شنیدم. تک تیر اندازها ساکت شده بودند. افتاده بود پای پنجره. سرش را گرفتم روی پایم. چشمان نیمه بازش خیره به من شد. فریاد زدم:”تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه ماموریتت تموم نشده بود؟”

تبسمی کرد. چنگ زد به پیراهنم، نفس عمیقی کشید. گوشم را بردم نزدیک دهانش. صدایش از ته گلو بلند شد:”شهادت پایان ماموریته…”

/انتهای متن/

 

مطالب مرتبط

8 نظر

  1. علیرضا می گوید

    خیلی شعار زده بود
    بنظرم نویسنده در نگارشش کمی عجله کرده، چرا که با بازنویسی دوباره می توان به داستانک بهتری با همین ایده رسید

  2. ستاره می گوید

    به نظرم این ایده نیاز به بازنویسی دوباره داره، چرا که با این نگارش فعلی بسیار شعار زده است

  3. ناشناس می گوید

    عالی بود
    مختصر ، مفید و تأثیر گذار
    موفق باشین خانم شمسی پور

  4. ناشناس می گوید

    نفس آخر زیبا و روان بود, کوتاه و مختصر, من رو برد ب روزایی ک جوون هایی بودن ک از زندگی شیرین گذشتند تا وطن زنده بمونه.

  5. ناشناس می گوید

    داستانک خانم مهسا شمسی پور ، بسیار تأثیرگذاربود. درحالیکه قواعد نوشتن داستانک رارعایت کرده بودند ، اما جان کلام به خواننده میرسید. لذت بردم. موفق باشند

  6. ناشناس می گوید

    داستان زیبایی بود ، کوتاه و موجز

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.