وقتی قدرت عشق، کابوس ترس را کنار می زند

“نان سال های جوانی” رمان دیگری است از نویسنده نامدار آلمانی هاینریش بُل که نشان می دهد چیزی بیهوده تر و فاجعه انگیزتر از جنگ و وحشتناک تر از قحطی و گرسنگی مردم عادی در جریان جنگ نیست و همه این ها با ترسیم چهره مرد جوانی صورت می گیرد که نان برایش مهم ترین چیز زندگی شد تا وقتی که مهم ترین دختر زندگی اش را دید…

0

رمان ” نان سال های جوانی” در عین دردناک بودن جذاب است. این رمان را سال ها پیش خواندم ولی هنوز هم تصویر والتر، قهرمان رمان جلو چشمم باقی مانده است. جوانی که حتی مرگ و  ترس از گرسنگی که سال ها به خاطر جنگ تحمل کرده است هم، نتوانسته ریشه های احساسات انسانی و عشق را در وجودش بسوزاند و همین، بزرگترین انگیزه برای زنده بودن و زندگی کردن را به آدمی می دهد.

“نان سال های جوانی” رمان دیگری است از نویسنده نامدار آلمانی هاینریش بُل. این رمان که با داستانی جذاب به مساله فقر و مشکلات آدم ها بعد از جنگ جهانی دوم می پردازد، تصویری واقعی را از زندگی مردم عادی و سختی هایی که متحمل شدند، در اختیار خواننده می گذارد.

 

داستان کتاب

رمان”نان سال های جوانی” ماجرای تنها یک روز زندگی مرد جوانی است که با درهم آمیختن گذشته و حال تکمیل می شود. وحشت از قحطی و گرسنه ماندن یکی از موضوعات اصلی ذهن این جوان است. راوی داستان جوانی است به نام والتر فندریچ که از شانزده سالگی در شهر زندگی می کند.

او تعمیرکار لوازم خانگی است و از درآمد نسبتا خوبی برخوردار است. یک روز تلگرامی از پدرش می رسد که دختر مدیر مدرسه به شهر آمده و او باید وی را به خانه ای که برایش اجاره کرده اند، برساند. او با نارضایتی تن به این کار می دهد اما مواجهه با دختر تاثیرات عجیبی روی والتر می گذارد. اهمیت این تاثیر وقتی معلوم می شود که بدانیم وحشت قحطی و گرسنگی بر تمام وجود والتر حاکم بوده است و فقط دیدن این دختر و عشق به اوست که می تواند هیبت خاطرات تلخ و کابوس های مداوم قحطی و گرسنگی را در وجود او بشکند.

در این روز مرد جوان با یادآوری خاطرات پدرش دوران سخت گرسنگی اش را به یاد می آورد و ترس از گرسنگی و گرسنه ماندن در او بروز می یابد. فندریش که نوجوانی سختی را گذرانده، در شهر به دور از خانواده با دربدری نانی به چنگ می آورد. وی صحنه هایی را مرور می کند که با پدرش که معلم مدرسه است، به نانوایی می رفت تا به واسطه اینکه فرزند نانوا شاگرد پدر بود، نانی به دست بیاورند، یا روزهایی که والتر یواشکی کتاب های پدر را می فروخت تا نان بخرد، یا شبانه به بیمارستان می رفت تا بتواند غذای رایگان بخورد. نان برای والتر در طول این مدت، اهمیت فراوانی پیدا کرده به طوری که الان که دستمزد نسبتا خوبی می گیرد از نانوایی خوشگل ترین نان ها را خرید می کند. او نان ها را نمی خورد، تنها به تماشای آنها می نشیند و قبل از کپک زدن به آشپزخانه صاحبخانه اش می برد تا سرانجام خورده شوند.

 

تصویری واقعی از رنج مردم

کتاب نان سال های جوانی با دقت و ظرافت تاثیری را که قحطی و گرسنگی روی یک مرد جوان گذاشته، به تصویر می کشد. در واقع در این رمان نویسنده تصویر قطحی و گرسنگی در سال های پس از جنگ جهانی دوم را با جریانی عاشقانه درهم می آمیزد.
برای هانریش بل جنگ جهانی دوم که در آن سربازی ساده بود، تجربه ای تکان دهنده بود که زمینه بسیاری از آثارش را شکل داد.

بل معتقد بود چیزی بیهوده تر و فاجعه انگیزتر از جنگ نیست. به خاطر همین هم  جنگ و عواقب آن مایه اصلی تمام آثار بل هستند. او در نان سال های جوانی برای چندمین بار بازگو کننده روزگار تلخ و تیره ای است که شعله های خشم قلب های شکسته یتیمان و درماندگان جنگ زده را بر ما می نمایاند.

در کتاب نان سال های جوانی رشته سخن به دست والتر است تا بی واسطه تجربیاتش را بازگو کند؛ کشمکشی میان درونیات شخص و دنیای سهمگین بیرون. 

 

رمانی با چهار فصل

نان سال های جوانی در چهار فصل، روایت یک روز شخصیت اصلی را بیان می کند که در پایان روز باز چند ساعتی از آن روز بی پایان باقی مانده است. 

این رمان  در ایران مخاطبین زیادی داشته است و هر چند به اندازه رمان عقاید یک دلقک معروف نشده ولی به هر حال طرفداران خودش را دارد.

رمان نان سال های جوانی تا به حال به دست مترجمان زیادی به فارسی برگردانده شده است.

محمد اسماعیل زاده با عنوان “نان سال های جوانی”، جاهد جهانشاهی با عنوان “نان سال های سپری شده”، سیامک گلشیری با نام” نان آن سال ها” و محمد ظروفی با عنوان” نان آن سال ها” از مترجمان متعدد این رمان هستند.

 

بخش های زیبایی از کتاب

نگاهی می کنیم به چند فراز از رمان نان سال های جوانی :


” گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد، فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود می کرد، و من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان. چشم هایم می سوخت، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی، معتاد به نان بودم.”

” بعدها اغلب راجع به این موضوع فکر می کردم که اگر دنبال “هدویگ” (دختر مدیر) به راه آهن نمی رفتم ، چه می شد : وارد یک زندگی دیگر می شدم ، درست مثل اینکه آدم اشتباها وارد قطار دیگری شود .” 

 “ترس در من از بین رفته بود، چون می دانستم که هرگز از کنار او دور نمی شدم و لحظه ای ترکش نمی کردم ، نه امروز و نه هیچ روز دیگر در آینده ای که در پی خواهد بود و به مجموع آن زندگی می گویند.”

/انتهای متن/