این، یک عکس دسته جمعی با بانوست

هاینریش بُل نویسنده آلمانی در کتاب “سیمای زنی در جمع” بسراغ زنی رفته است که در گرماگرم جامعه پرالتهاب آلمان زمان جنگ با مشکلات و آسیب های بی اندازه روبروست و در مواجهه با همه آنها شخصیتی راهب گونه و مقاومتی اخلاق مدارانه را پیشه کرده است، آنقدر که نویسنده و هم مخاطب را مجذوب خود می کند.

0

وقتی کتاب سیمای زنی در جمع را خواندم متوجه شدم که این کتاب هم مثل دیگر کتاب های هاینریش بُل تمرکزش روی جنگ و تاثیر آن بر زندگی مردم است. این کتاب به صورت کامل همه اوضاع جنگ جهانی دوم ، احساسات مردم و بخصوص گروه های مختلف سیاسی را به تصویر کشیده است.

این رمان جنگ را آنچنان به تصویر می کشد که انسان در مقابل دیو سیاه و هولناک جنگ و جنایت پیشگی و بیرحمی احساس انزجاری عمیق توام با نوعی یاس و پوچی می کند و از این همه ظلم و کشتار به تنگ می آید و نهایتا به عنوان یک بشر که از همنوع خودش این همه زشتی و پلیدی را می بیند، خجالت می کشد و از خود می پرسد که این متمدنین غربی که به همنوعان شان هم رحم نمی کنند، با بقیه مردم دنیا چه می کنند؟!


داستان

شخصیت اصلی کتاب “سیمای زنی در جمع” زنی آلمانی به نام لنی است . لنی زنی 48 ساله با قد 171 سانتی متر و 68 کیلو وزن ، با موهای بلوند و چشم های آبی و مشخصات فیزیکی است دیگری که در پاراگراف اول داستان بیان می شود. او یک زن میانسال بسیار زیبای آلمانی است.

لنی در زمان روایت کتاب بعد از 27 سال کار کردن که بیشتر زمان آن اشتغال به امر گل آرایی (درست کردن تاج گل جهت تشییع جنازه و…) بوده است، بیکار شده است و اندک درآمدی که از طریق اجاره دادن اتاق های اضافه خانه اش دارد، کفاف مخارج او را نمی دهد. مرد محبوبش در زندان است و مامورین اجرایی دادگاه تاکنون بابت بدهی هایش برخی از اسباب و اثاثیه خانه لنی را توقیف کرده اند و عنقریب است که باقی اموالش نیز توقیف شود.همه این اتفاقات در کتاب، در سال 1970 رخ می دهد.

البته مشکلات لنی به همین جا ختم نمی شود. او غیر از مشکلات مالی، با زخم زبان های همسایه ها و مردم کوچه و بازار هم مواجه است و مدام متلک های آبدار می شنود. (پتیاره کلمه ای است که سهم روزانه او شده است). او درک نمی کند که چرا آدم ها این قدر با او دشمن هستند. زیبایی لنی و مشخصات فیزیکی اش موجب شده است که مردان زیادی نسبت به او تمایل پیدا کنند و البته آنها عموما به نتیجه ای نمی رسیدند اما در باب موفقیت های خود داستان سرایی ها می کردند و همین موضوع سبب شده است که آبرو و اعتباری برای لنی باقی نماند.


کتابی که زنان را درک می کند

کتاب سیمای زنی در جمع را دوست داشتم نه فقط به خاطر داستان جذاب و پر کششی که دارد، دوستش داشتم چون برایم تجربه متفاوتی بود در نگاه واقعی و قابل لمس نویسنده به زن. درست است که این کتاب بیشتر زندگی روزمره یک زن را در دوران پر التهاب جنگ در آلمان به تصویر می کشد اما چگونگی پرداخت نویسنده اش به این موضوع آن را از دیگر کتاب ها جدا می کند.

این داستان پر از جزئیات است و یکی از جذابیت های آن زاویه دیدش است. راوی داستان، مرد نویسنده ایست که دغدغه ذهنی اش شناخت دقیق و شناساندن دقیق لنی برای مخاطبان است. البته در این رهگذر فصل مهمی از تاریخ آلمان نیز نمایان می شود: سال های جنگ دوم جهانی.

ابزار راوی برای این کار، شناسایی تمام مرتبطین و آشنایان لنی و گفتگو با آنهاست که در این زمینه دقت و موشکافی مثال زدنی دارد… وقت می گذارد و هزینه می کند، از مسافرت گرفته تا دادن مالیات و رشوه و هدیه و امثالهم.

در این کتاب راوی فقط نقل قول نمی کند بلکه همانند یک محقق، کنکاش می کند و حرف های مختلف را کنار هم می گذارد و با بیان حالات شخصیت های مصاحبه شونده و ترسیم دقیق آنها کار مخاطب را برای قضاوت آسان تر می کند و بدین ترتیب علاوه بر نمایاندن چهره لنی، چهره اطرافیان و زمانه و مکان هم وضوح می یابد و در انتها تابلویی چشمگیر پدید می آید از لنی و اطرافیانش که از قشرهای مختلف مردم آلمان هستند و به همین دلیل است که عنوان اصلی کتاب “عکس دسته جمعی با بانو” است.

به نظر می رسد مخاطبان و به خصوص مخاطبین زن با این کتاب ارتباط بسیار عمیقی پیدا می کنند چرا که بُل تصویری بسیار حقیقی از زن را در این اثر آورده است، یک زن با تمام دغدغه های روزمره و آسیب هایی که در یک جامعه می تواند او را در معرض خطر قرار بدهد. به خاطر همین هم مخاطب بیشتر از اینکه درگیر مشکلات یک زن آلمانی در یک برهه خاص زمانی باشد، به عنوان یک زن احساس هم ذات پنداری با او می کند.

نکته مهم این است که راوی تا قبل از صحنه های پایانی هیچگاه با لنی روبرو نمی شود (فقط دو بار او را از دور و در حالت نیم رخ دیده است) و این ترسیم تابلو صرفا از گفتگوهای راوی با دیگران شکل گرفته است. 


قسمت های زیبایی از کتاب

نویسنده در قسمتی از کتاب خطاب به لنی می گوید:

” حق شناسی و عدالت در این دنیای کثافت وجود ندارد و متاسفانه چیز دیگری هم نداریم که جای این دنیا بگذاریم.

 من نسبت به قهوه ای که تو می خوری ، کره ای که تو روی نانت می مالی حسادت می ورزم، من نسبت به مسواکی که تو به دندانهایت می زنی ، تختخوابی که تو در آن می خوابی حسادت می ورزم.”

و در قسمتی دیگر از قول او می گوید:

“دارای یک صفت لعنتی بودم که مدت ها طول کشید تا از شرش خلاص شوم: وفاداری. واقعیت این است که دارا بودن این صفت یک نفرین ابدیست، صفتی که اصلا در خور ستایش نیست بلکه مستوجب ترحم است …”

و در نهایت در تجلیل  از او می گوید:

” او بعد از همه این اتفاقات مثل یک راهب زندگی کرد، مثل یک راهب  و خداوند خیلی خوب می داند که او راهب نبود!”

/انتهای متن/