زندگی شهری به صنعت فرش دستی هم لطمه زده است

گفت وگویی داشتیم با مرضیه خانم زنی قالی باف از اهالی روستایی در اطراف کاشان که معتقد بود در روستای آنها بهترین فرصت شغلی برای زن و مرد قالی بافی بوده و به خاطر همین هم خودش از شش سالگی در خانه پدری پشت دار قالی نشسته است و بعد از ازدواج هم.

0

در زندگی گاه اتفاقات غیر قابل پیش بینی می افتد که باعث می شود مسیر زندگی انسان به سمت و سو های دیگری برود. حرف سر چگونه ایستادن در مقابل این پیشامد های غیر منتظره است. مرضیه خانم از زنانی است که در مقابل این پیشامد ها ایستادگی کرده است و از تجربیاتش در این مورد برای مان می گوید.

بیماری و بیکاری

وقتی شوهرم مریض شد اولش می توانست سر کار برود و وضع ما خیلی بد نبود اما کمی که گذشت نتوانست به کارش ادامه دهد و تقریبا خانه نشین شد.

خوشبختانه خانواده همسرم زمین کشاورزی و باغ داشتند و پدرشوهرم با وجود کهولت سن همچنان روی زمین و باغ کار می کرد و تا جایی که می توانست از شوهرم که تنها پسرش بود، حمایت مالی می کرد و اجازه نمی داد که ما خیلی سختی ببینیم.

البته من همان زمان برای اولین بار به فکر به راه انداختن کار بافندگی افتادم ولی به خاطر رسیدن به کارهای دو خانه، یعنی  پدری و خانه خودم آن را عقب انداختم.

باغ را مفت فروختیم

اوضاع مان با وجود بیماری همسرم، بد نبود تا وقتی که پدر همسرم فوت کرد و وارث های دیگر خواهان سهم شان شدند. زمین کشاورزی و باغ فروخته شد چون دیگر کسی حاضر نبود که روی آن ها کار کند و با زحمت از آن نان در بیاورد . شاید اگر شوهرم حال جسمانی اش بهتر بود خودش اقدام می کرد و حتی اگر خودش هم نمی توانست روی زمین کار کند حتما کسی را برای این کار استخدام می کرد. اما او مریض بود و ما ناچار متاسفانه زمین کشاورزی و باغ آباد پدر شوهرم را به قیمت خیلی پایین فروختیم و مشخص است که سهم ما با توجه به پنج وارث دیگر، خیلی چشمگیر نبود. بیخود نیست که می گویند یک ده را بفروشی یک به نمی توانی بخری! این حکایت زندگی ما شد. اینجا بود که به صورت جدی به مشکل بر خوردیم.

مهاجرت به شهر

وقتی سهم ارث مان را گرفتیم، شوهرم اصرار کرد که به شهر بیاییم تا هم به دکتر و دوا نزدیک تر باشیم و هم بچه ها در محیط بهتری درس بخوانند. من مخالف بودم ولی شوهرم گویا با کسی به توافق رسیده بود و قرار شد وانتش را به او بدهد و او هم ماهانه مبلغی را برای گذران زندگی به ما بدهد.

نهایتا تمام مخالفت های من بی نتیجه ماند و شوهرم از من خواست که پدر و مادرم را به خواهر و برادر های دیگرم بسپارم و ما را به شهر برد. دیگر از سختی ها و بیچارگی هایی که کشیدیم تا در آن جا زندگی مان را راه بیندازیم چیزی نمی گویم که هیچ خاطره خوبی از آن دوران ندارم.

تیپ ظاهری مردم شهری و زندگی شان هیچ شباهتی به ما نداشت و به خاطر همین هم بچه ها مدام در حال غر زدن به من و پدرشان بودند. متاسفانه دانشجویانی هم که از شهر های بزرگتر به کاشان آمده بودند، با آن سر و وضع شان که هیچ چیزی را رعایت نمی کردند،  بیشتر به این مقایسه ها دامن می زدند.

بازگشت به روستا و دار قالی

سه چهار سالی بیشتر از زندگی در شهر نگذشته بود که شوهرم به رحمت خدا رفت. من که دیگر خسته شده بودم با وجود مخالفت های بچه هایم همه چیز را جمع کردم و به روستا برگشتم. به محض اینکه برگشتم دار قالی خانه پدرم را برپا کردم و پشتش نشستم.

بچه هایم به خاطر تاثیراتی که شهر روی شان گذاشته بود، کمکی به من نکردند ولی خواهرهایم پشتم در آمدند و این شد که دار دوم و سوم را هم بر پا کردیم.

اوایل کمی سخت و کند پیش می رفت ولی حدود یک سال بعد سرعت مان بالا رفت، درآمدمان هم خوب بود و سرمایه ای پیدا کردیم و تعداد دار ها را بیشتر کردیم و توانستیم از خانه به کارگاهی که زمینش متعلق به پدرم بود، برویم و کارمان را بهتر از قبل ادامه بدهیم.

راحت طلبی و پز شهری بیچاره مان کرده است

بزرگترین اشتباهی که در زندگی ام مرتکب شدم، رضایت دادن به رفتن به شهر بود. به خاطر آن چهار سال، خدا شاهد است که هشت سال است دارم با بچه هایم بحث می کنم. هنوزم که هنوز است نتوانسته ام برای زندگی ساده و بی زرق و برق راضی شان کنم.

البته ما در شهر هم زندگی زرق و برق داری نداشتیم و به هیچ وجه زندگی مان مجلل و خاص نبود ولی خب شهر بود دیگر امکاناتش زیاد بود و حتی اگر نمی توانستی از آن ها استفاده کنی حداقل می توانستی ببینی و همین دیدن بیچاره مان کرد.

بچه هایم بعد از رفتن مان به شهر کلا عوض شدند و الان با وجود اینکه سال هاست برگشته ایم و اینجاست که درآمد بی منت داریم، ولی باز خیلی به زندگی در روستای مان دل نمی دهند و امیدوارند که با قبولی در دانشگاه به شهر برگردند.

مخالف تحصیل نیستم

من با ادامه تحصیل و دانشگاه مخالفتی ندارم ولی با راحت طلبی و ادعایی که به خاطر درس خواندن در وجود بیشتر دختران و پسران به وجود می آید، مخالفم. به نظر من مهم ترین چیز در زندگی درست و پاک زندگی کردن است که این به وجود نمی آید مگر با درآمد حلال.

متاسفانه فرهنگ بدی در مردم ما وجود دارد که هر کاری را با کلاس نمی دانند، کسی نیست بگوید آن ور آبی ها که به نظر شما ته کلاس هستند، بچه هایشان از بچگی کار می کنند. طرف امکان دارد خودش دکتر و مهندس باشد ولی بچه هایش را سر کارهای ساده و معمولی می فرستد تا یاد بگیرد که مستقل باشد و تنبلی نکند.

خودم در بعضی سریال هایی که تلویزیون نشان داده است دیده ام که این فرهنگ های خوب را خارجی ها دارند. آنوقت ما هر روز داریم عقبگرد می کنیم و به جای گرفتن قسمت های خوب زندگی  این خارجی ها فقط گیر داده ایم به بی حیایی هایشان.

جوانان هدف درستی ندارند

به نظر من جوانان ما، حالا کار ندارم که بعضی امکاناتش را ندارند، ولی بعضی دیگر، هیچ هدف درستی ندارند. خدا بیامرز مادرم خیلی دوست داشت که خواهرانم درس بخوانند و از طریق درس معلم یا کاره ی دیگری شوند و خب یکی از خواهرهایم هم توانست فوق دیپلم بگیرد ولی حالا او هم در کنار ما قالی بافی می کند چون علاقه ای به معلمی ندارد!

من به بچه هایم هم همیشه می گویم حالا که دوست ندارند کار من را دنبال کنند حداقل بدانند چه کار می خواهند بکنند این که دانشگاه شهر قبول شوند و با یک دختر یا پسر شهری ازدواج کنند که نشد هدف!

نمی گویم ازدواج مهم نیست ولی هدف از ازدواج نباید این باشد. متاسفانه من نتوانستم حریف بچه هایم شوم ولی دعا می کنم که خداوند خودش کمک مان کند و عاقبت مان را به خیر کند.

مثل قبل بافنده نداریم

من در حال حاضر وضعیت مالی خوبی دارم. خدا را شکر می کنم که عمه ی خدا بیامرزم یک هنر خوب را به من یاد داد و من با همین هنر خوب، زندگی ام را آبرومندانه می گذرانم.

الان هم از صبح تا ظهر و بعد از کمی خستگی در کردن از ظهر تا عصر را با خانم های دیگر در کارگاه کار می کنیم. خوشحالم که توانستم یک رسم از بین رفته و در حال نابودی را دوباره احیا کنم. یک بار یکی از خانم های شهری از من پرسید که چرا فرش کاشان و تبریز اینقدر گران است، من هم گفتم که گرانی همه چیز به کنار، ما الان به اندازه قبل بافنده نداریم.

متاسفانه تقلید از فرم زندگی شهری به صنعت فرش دستی هم لطمه زده است و ما دیگر مثل قبل بافنده نداریم که با میل و اشتیاق پشت دار بنشیند. تازه در زمان قبل حقوق بافنده ها هم خیلی زیاد نبود ولی حالا با وجود شرایط به مراتب بهتر باز هم استقبال از برخی هنر ها به اندازه قبل نیست.

من یادم می آید که قبلا در هر خانه روستایی یک دار بود و بچه ها باید بعد از رسیدن به یک سن خاص پشت آن می نشستند ولی حالا دیگر آنطور نیست و بچه ها حاضر نیستند سختی بکشند.

سخن آخر: دخترها! هدف داشته باشید

حرف من با هم سن و سال های خودم نیست حرفم با دختران جوان است:

 تو را به خدا در زندگی تان هدف درست داشته باشید و تا می توانید به دنبال هنر های مفید باشید که اگر در آینده خدای نکرده نیاز پیدا کردید منتظر این و آن نباشید که دست تان را بگیرند. من همه این ها را تجربه کرده ام به وقت نیاز، هر کسی به فکر خودش و خانواده اش است و نمی شود از بقیه انتظاری داشت.

/انتهای متن/