سفر بی بازگشت عبدالله

آمنه عروس عبدالله پا به خانه او گذاشت و خیلی زود نوری که در صورت و پیشانی عبدالله موج می زد و نظر بسیاری از زنان مکه را جلب کرده بود، به آمنه منتقل شد. حالا آمنه باردار بود و در خواب دید که فرزندش سرور همه عالمیان خواهد شد.

0

با رفتن «عبدالله» به سوی شام ، «آمنه» تنها شد. مونس او حرکات جنینی بود که در درون خود حس می کرد. گاه تصور می کرد با او حرف می زند و به او آرامش می دهد در نبود همسر. گاه فکر می کرد درختان نخل برای او خم می شوند و گلها به پای او قد می کشند و بلند می شوند.
«عبدالله» به راه شام رفته بود. «آمنه» روزشماری می کرد تا کی کاروان برگردد. صدای زنگ شترهای کاروان ، مردم را به سوی خود خواند. کاروان به مکه رسید. این را مکیان می دانستند. از همه سو به پیشواز کاروان می رفتند. شترها خمیده از بار سنگین گام هاشان را با تأنی و شکوه بر می داشتند. انتظار به سر آمده بود. «آمنه» در میان کاروان چشم می دواند. عموهایش، عموهای «عبدالله،  برادران «عبدالله». … از خانه های اطراف صدای خنده و شادی بلند شده بود. «ام ایمن» کنیز «عبدالله» به سوی «آمنه» آمد.
– بانوی من ، سرورم «عبدالله» در میان مسافران نبود.
قلب «آمنه» به طپش درآمد. اضطراب در جانش نشست. بچه ای که در رحم داشت نیز از این هراس سهمی برد. بی اختیار دست بر قلبش گذاشت و نشست. نمی دانست چقدر در این حالت ماند. صدای همهمه به گوشش رسید. بلند شد. وارد حیاط شد. آفتاب بر جانش نشست. در باز شد. «آمنه» سرک کشید. با خود گفت : حتماً «عبدالله» آمده است.
«عبدالله» نبود. «عبدالمطلب» بود. «وهب» نگران و غمزده کنار «عبدالمطلب» ایستاده بود. «عبدالمطلب» گفت : «آمنه» ، دل نگران نباش. «عبدالله» در میانه راه بیمار شده است. تب کرده است. با این حال قصد داشت خود را به خانه برساند … اما …
صدای «عبدالمطلب» می لرزید. چشمانش تاب نگاه کردن به «آمنه» را نداشت. اشک در چشمان «آمنه» حلقه زد.
– اما در راه یثرب دیگر قدرتی نداشت. او را نزد دایی هایش گذاشتند تا استراحت کند. اشک از چشمان «آمنه» لبریز شد. «عبدالمطلب» دستپاچه شد. «وهب» نگران قدمی به جلو برداشت. «آمنه» را در بغل گرفت. اشک امان «آمنه» را بریده بود. فرزندان «عبدالمطلب» همراه او بودند. «عبدالمطلب» نگاهی به فرزندانش انداخت. همان ها که از کام مرگ رهیده بودند و به «عبدالله» فکر کرد. هم او که صد شتر داده بود و او را از کام مرگ بیرون کشیده بود. به پسرانش نگاه کرد و به «آمنه» ، قلبش فشرده شد.
– «حارث»
اولین پسر او قدمی به جلو گذاشت.
– «حارث» ، به مدینه برو و «عبدالله» را با خود بیاور.
«حارث» چون تیری که از کمان رها شود قدم بر پیش گذاشت. چشمانش برق می زد. چنان از در بیرون رفت که گویی می خواهد مرگ را براند همچنانکه «عبدالله» چند ماه پیش از آن ، مرگ را رانده بود.
.. سـر و صورتش خاکی بود. خسته ، اسب را به دنبال خود می کشید. گرمای سوزان امانش را بریده بود. عرق بر روی صورتش ردّی نمناک کاشته بود. حیران به این سو و آن سو می نگریست. پیرمرد جلو آمد. نگاه عمیقی به او انداخت.
– دنبال چیزی می گردی ؟
پیرمرد پرسید. جوان مستأصل به او نگاهی انداخت. رو به سویی اشاره کرد و گفت : خانه هایشان خالی است. کسی در خانه نیست ؟
پیرمرد با دقّت بیشتری به او نگاه کرد بی آنکه به جهتی که جوان اشاره می کرد نگاهی بیاندازد. پرسید : تو کیستی ؟
جوان پرسید: آن خانه ها ، مکان زندگی دایی های من است …
پیرمرد دوباره پرسید : تو کیستی ؟
– «حارث» فرزند «عبدالمطلب».
پیرمرد آهی کشید و گفت : دیر آمدی ! پسر «عبدالمطلب» دیر آمدی !
چشمان «حارث» نگران و پرسشگر به پیرمرد خیره ماند. اسب ناآرام بود.
پیرمرد گفت : مرگ زودتر از تو به اینجا رسید.
زانوهای «حارث» خم شد. زانو زد. اسب ، سرش را جلو برد و بو کشید. افسار اسب از دست او رها شد. اسب شیهه ای کشید. پیرمرد رو به کوه کرد و گفت : نگاه کن. دایی های تو آمدند. «عبدالله» را دفن کردند. نگاه کن … خیلی دیر آمدی پسر ، خیلی دیر …
بغض «حارث» شکست. صدای هق هق گریه اش اسب را ترساند. دستانش را در خاک نرم فرو برد. چه بگوید به «عبدالمطلب» پدرش ؟ به نامادری اش «فاطمه» و به «آمنه» ؟ چه بگوید …
کوههای مکه منتظر او بودند و منتظر «عبدالله». کعبه منتظر بود تا «عبدالله» به او سلام گوید. سنگ چین خانه منتظر صدای «عبدالله» بود تا به عروسش سلام گوید.
«آمنه» منتظر بود تا بگوید چه شب های طولانی را سپری کرده است. منتظر بود تا بگوید فرزندشان چه آرامشی به او می داد و منتظر بود تا بگوید تنها به امید او بود که تحمل روزهای ملامت بار انتظار را می نمود. منتظر بود تا بگوید از رویاهای شیرین و صدایی که می گفت : «آمنه» ، مژده باد بر تو که به بهترین خلق خدا باردار شده ای … !
… انتظار «آمنه» به بار نشست. خبر شویش را که شنید چشمانش خشکید. دریغ از یک قطره اشک. حتی چشمانش نیز در کویر تنهایی خشکیده بود. آسمان با زمین قهر بود و چشم «آمنه» با قلبش … خواهران و مادرش نگران او را نوازش می کردند ولی او هیچ نمی دید.
– «عبدالله» تنها صدایی بود که از حنجرۀ او در چند روز شنیده می شد.
کرانه بطحاء از آنکه زینت بنی هاشم بود ، تهی شد.
و سرانجام او مجاور قبر گردید.
اجل او را فرا خواند و اجابت کرد.
و در میان مردم ، کسی مانند او به جای نگذاشت.
جنازه او را به دوش گرفتند.
… اگر مرگ ، ناگهان گریبانگیرش شد
ولی مردی بود که بخشش و رحمتش بسیار بود …
شهر مکه و «آمنه» در سوگ جوان برومند سیاه پوش شد. مرگ به روی آنان می خندید و آنان در غم خود غرق بودند. همنشین «آمنه» آه بود و حسرت. هنوز خضاب عروسی را در دستان خود داشت و یادگار «عبدالله» را همراه خود. مردمی که تا چند ماه پیش برای رهایی «عبدالله» از مرگ فریاد می کشیدند ، اینک در سوگ او نوحه می کردند. زنانی که هلهله کنان «آمنه» را به خانه ی شوهر آورده بودند در سـوگ شـوهـر جـوان او زاری می کردند ، آنقدر که اشک چشمانشان خشک می شد و گلویشان می سوخت. قرمزی رویشان از شدت چنگ بر صورتشان بود و ناله ی دلشان از زور غصه و غم …
عروس جوان به دستهایش نگریست ، رد خضاب هنوز بر آنها بود ، عروس چند ماهه ی مکه بیوه شده بود. از «عبدالله» یک کنیز باقی بود و پنج شتر و بیست گوسفند و رازی سر به مهر …
و برای آمنه روزهایی ماند پر از حسرت و آه ، روزهای اشک و غم و روزهایی که همنشین «آمنه» تنها کنیزش بود.  روزهای انتظار گویا پایانی نداشت. دختر «بنی زهره» تنها در خانه بود و روزهای انتظار را شماره می کرد.

ادامه دارد …

/انتهای متن/