“هندوی شیدا”، خوانشی نو از عشقی که به آتش می کشد

هندوی شیدا، جدید ترین اثر سعید تشکری که به‌ تازگی وارد بازار نشر شده است، بن‌ مایه‌ ای حقیقی دارد. آن روزهایی که تشکری در بیمارستان بستری بود، با مردی آشنا می ‌شود که پسرش خانه و کاشانه ‌اش را آتش زده و پدر نیز در این آتش گرفتار آمده بود؛ آتشی که ریشه در عشقی زمینی داشت و تشکری همین را دستمایه رمان جدید خود می ‌کند.

0

داستان کتاب

این کتاب داستانش واقعی است، شرح به آتش کشیدن پدری توسط فرزندش است تا او را به عنوان مانعش  برای سفر به خارج از ایران و رسیدن به عشق خیالی‌اش از میان بردارد. اما داستان به اینجا ختم نمی ‌شود. پسر به مقصود خیالی‌اش نمی ‌رسد و به جایش در مسیری قرار می‌ گیرد تا بتواند معشوق واقعی خود را پیدا کند.

این رمان به باور نویسنده‌اش، روایت انسانی است که همه خود را وامدار او می‌ پندارند و همین باور است که او را به توهم و تصور برتر بودن کشانده تا جایی که نمی ‌تواند قبول کند تمام آنچه مایه جلال و توهمش بوده، در لحظه‌ ای و بر سر یک هوس دود شده و به آسمان رفته است. هنر نویسنده نه در ابلاغ این پیام که در تصویرسازی هنرمندانه فرجام این رویداد است که بسیار شیرین و البته اعجاب ‌انگیز از کار در آمده است.

 پسر مرد متمول اسیر عشق دختری می‌ شود که هندو و خدمتکار خانه آنهاست و بر خلاف سایرین از پدر و پسر هم چیزی طلب نمی ‌کند. در مقابل، دختر، پدر و مادری دارد که تنها سرمایه‌ شان زمینی است که نذر امام حسین (ع) کرده‌ اند. این آشنایی سرآغاز روایتی تازه از شیدایی در این رمان است.

سعید تشکری در این رمان، واقعیاتی امروزی را روایت کرده است که خود در زندگی حقیقی و در پیرامون زیستی خود کشف کرده است و همین مساله نیز داستان این رمان را استنادی واقعی داده و به گفته نویسنده داستان آن را باید رونوشتی از یک داستان مستند و اتفاق افتاده شمرد.

 

شخصیت پردازیِ اثر گذار

یکی از هنرهای تشکری در نگاشتن رمان هندوی شیدا، فصل‌ بندی‌های کوتاه، کوبنده و پرکشش است. این نوع فصل‌ بندی هنرمندانه که از ذهن درام ‌نویس تشکری نشات می ‌گیرد، ناظر به فعالیت او در عرصه‌ی هنرهای نمایشی و دراماتیک است. برای همین فصل ‌بندی‌ های کوتاه همراه با مقدمه، جریان دراماتیک و مؤخره است و فصلی نیمه‌ کاره و رها باقی نمی ‌ماند.

راوی داستان، تک‌ تک افراد هستند. از ناصر که شخصیتی پویا در داستان دارد تا پروین که دارای شخصیتی ایستاست. در «هندوی شیدا» برخلاف «مفتون و فیروزه» ما با شخصیت‌های مختلفی سروکار نداریم.

شخصیت‌های اصلی داستان: ناصر، حاج ریحانی، طلعت، فرزام، پری و پروین هستند. از دیگر شخصیت‌ها منهای بیتا که به اقتضای داستان یک گفت‌ وگوی تلفنی همسرش با ناصر دارد، اطلاعات خاصی به دست نمی‌ آید. خواهرهای ناصر غیر از فریبا هیچ ‌کدام اسمی ندارند. همسران شان کلاً خاموش هستند و اثری جز یکی در فصل ابتدایی دیده نمی ‌شود.

اصولاً تشکری در این رمان نه به دنبال شخصیت ‌پردازی زیاد بلکه دنبال انتقال پیام و مفهومی ساده و گیرا بوده است. در شخصیت‌پردازی، استفاده از حضور فرزام به‌ عنوان ضد قهرمان در مقابل ناصر و در فصل‌های بعدتر مقابل پری و همچنین طلعت در مقابل حاج ریحانی و بعدتر پروین، همه برای انتقال مفهومی بوده است که تشکری در این رمان به دنبال آن بوده است.

 

مفهوم «عشق حقیقی»

تشکری خیلی ساده و گیرا عشق را مطرح می ‌کند و برای طرح مفهوم عشق چند تیپ آدم‌ هایی را می ‌سازد که در جامعه به ‌راحتی دیده می‌شوند و برای ما غریبه نیستند. اگر از فرزام و پری بگذریم، ما با تاجری مؤمن و همسری مغرور، جوانی کافه ‌دار با جوانی‌های امروزی و خانواده‌ای ساده و عاشق که تمام زندگی‌ شان وقف اباعبدالله است، سروکار داریم.

شاید در شخصیت ‌پردازی نقطه‌ ضعف این اثر بیتاست. ای‌کاش از بیتا بیشتر گفته می‌شد و خالق اثر به این سرعت از او نمی ‌گذشت. مخصوصا اینکه در فصل تماس ناصر با بیتا، تنها یک پاراگراف از شوهر بیتا می ‌شنویم و در فصل وصال در کافه فنجون تنها دو دیالوگ از بیتا که ارضاکننده عطش مخاطب نمی ‌باشد.

اما اگر از این بخش بگذریم دیالوگ‌ها و گفتارهای شخصیت‌های داستان، سنجیده و به‌جاست. روده‌ درازی نمی‌کنند و با کمترین کلمات بیشترین بار معنایی را انتقال می‌دهند.

 

نقاط مشترک

فارغ از فن داستان ‌نویسی اگر بخواهیم «هندوی شیدا» را بررسی کنیم، جا به ‌جا امضاهای سعید تشکری را می‌ بینیم: اینکه باز این داستان در جغرافیای خراسان دیده می‌ شود، اینکه روشنفکران در این رمان نقد می‌ شوند، اینکه عشق بن ‌مایه‌ ی کار او شده است و اینکه باز حضرت علی بن موسی (ع) نقطه پرگار حرف اصلی داستان یعنی عشق آسمانی می‌شود.

تشکری یک رمان دینی نوشته است، بدون شعار دادن و پرچم بالا گرفتن؛ رمانی که تفسیر آیه”کَلاّ إِذا دُکَّت‌ِ الأَرض‌ُ دَکًّا دَکًّا” است. از هر دست بدهی، از همان دست خواهی گرفت و ناصر از همان دست که به حاج ریحانی می ‌دهد از فرزام می ‌گیرد.

تشکری این بار به ‌غیراز مشهد از شاهرود برای مان می ‌گوید. در مشهد ناصر برای پروین مکان‌ها و خیابان‌ها و تاریخچه ‌شان را شرح می‌ دهد و در شاهرود این پروین است که از شهر برای ناصر می‌ گوید. این خصوصیت نویسنده است که در کتاب‌ هایش وفادار به جغرافیای زیستی خویش است و از محدوده ‌اش پا فراتر نمی ‌گذارد. از جایی حرف می‌ زند که آن را می‌ شناسد و واقف به احوال مردمان سرزمینش است.

 

نقطه ی اتصال

در این داستان نقطه اصلی توکل‌ ها و توسل‌ها حرم حضرت رضاست، با شرح نام مکان ‌ها و باب ‌ها و رواق‌ها. نویسنده خواننده را با خود به حرم می ‌برد، همراه خود می ‌کند و بی ‌اغراق دلش را هوایی حرم می ‌کند.

نقطه اتصال ما با این عشق ملکوتی در داستان عشق پروین و حاج ریحانی به دو معصوم است. اولی که خادمه اباعبدالله است و دومی که آستان ‌بوس و وصی پدرش برای همجواری با حرم آقاست. شخصیت‌ پردازی مفهومی این دو خیلی نفر خوب و صحیح و به ‌درستی از آب درآمده است. همین شخصیت‌ پردازی مفهومی صحیح است که مخاطب احساس زدگی و اغراق ندارد. پروین و حاج ریحانی را پس نمی‌ زند و دلش را همراه این دو می‌کند.

تشکری خوانشی نو از داستان عشق در جامعه امروز را ارائه می‌دهد. عشقی که در کوچه‌ پس‌ کوچه‌های شهر جاریست و هیچ‌گاه به دست فراموشی سپرده نخواهد شد.

 

جذابیت و مهارت

نثر شاعرانه تشکری در این رمان به اوج پختگی خود می ‌رسد. مخاطب او با وجود آشنایی با وی و شیوه نگارشش، می‌تواند به نسخه‌ ای تازه و بهینه شده از این شیوه روایت دست پیدا کند، که تشکری آن را برای روایت داستانی از این روزهای پیرامون خود و نه کوچه پس کوچه تاریخ انتخاب کرده است.

قلم قدرتمند نویسنده به همراه داستان جذاب و پر کشش کتاب، باعث شده تا این کتاب بتواند در بین مخاطبین خود جایگاه خود را مثل بقیه ی آثار تشکری پیدا کند و با استقبال بی نظیر طرفدارانش رو به رو شود.

البته خود داستان کتاب به تنهایی می تواند کنجکاوی مخاطبین را برای خواندن کتاب تحریک کند اما وقتی صحبت از همراه کردن اعتقادات در کنار یک عشق زمینی پربلا به میان می آید، نویسنده باید خیلی مهارت به خرج دهد تا بتواند داستان را به خوبی پیش ببرد و این دقیقا کاری است که تشکری موفق به انجام آن شده است.

سعید تشکری در مورد انتخاب اسم کتاب می گوید:

“هندوان در باور و زندگی کهن ما، انسان‌هایی زیبا بوده ‌اند که وقتی می ‌خواسته ‌ایم کنیزی را به خانه بیاوریم از میان آنها انتخابشان می ‌کردیم. در این رمان نیز این تعبیر به کار گرفته شد تا عنوان کنم فرزند هر آدم مانند هندویی است که او در خانه خود آورده است. “

 

قسمت هایی از کتاب

“چشم کشیده ‌ای، اما تا همین لحظه طاقت آورده‌ ای. زمین و زمان را فحش داده‌ ای تا به اینجا برسی. لحظه رفتنم و نماندن. بی‌ طاقتی که حرف نیست،  درد است،  زجر است. زمان، کشدار گذشت، اما گذشت. به خودت می‌ گویی کاش بعدش تا رسیدن به آلمان تند بگذرد. می‌خواهی به دل حادثه بزنی و بروی برای همیشه…. جامانده‌ای. جایت گذاشته. چرایش را نمی‌ د انی. بی‌ خبر رفتنش را، نمی‌ دانی.

گفته بود، اما نرفته بود. حالا رفته. نه به شوخی. همه جا سرک کشیدی. از مرخصی تحصیلی دانشگاه تا نبودن در خانه ‌ای که اجاره کرده بود. از تک تک دوستان مشترک و غیرمشترک، هرجا، هرطور. خبری نشد. آن وقت بود که فهمیدی رفته. به عشقت و عشقش شک نمی ‌کنی، اما آزرده‌ ای. سخت. سخت آزرده ‌ای. بی‌آنکه به کسی بگویی تو هم می‌ خواهی مثل او بروی و به او برسی. کافه‌ ات را به فروش می‌ گذاری و ماشینت را. حالا نوبت سهمت از خانه‌ ای است که دیگر آن را نخواهی دید. برنامه‌ ریزی ‌ات دقیق است. وقتی که هیچ کس نیست. حالا همان وقت است…”

/انتهای متن/