داستان کوتاه/ بله را بگویم یا نه؟

لیلا صادق محمدی[1] شاعر و نویسنده کودک و نوجوان است. در شعر کتاب “راز سبز زندگی” مجموعه شعر بزرگسال در قالب های دوبیتی، شعر نو و غزل از او چاپ شده است و در داستان کودک و نوجوان به کتاب­های “گرگ ناقلا” و “سنجاب باهوش”، “عاقبت شکمو”، “قول مردونه” و “زیباترین جشن تکلیف” از او به چاپ رسیده است. در حال حاضر با نشریات متعددی چون کیهان بچه­ها، پوپک، سلام بچه­ها، جدید، باران و … همکاری می­کند.

1

 نمی دانم دقیقاً چقدر جلوی آینه اتاقم ایستاده بودم و خیره در آن، گذشته و آینده ام را مرور می کردم. صدای پای مادر که توی اتاق پیچید از جلوی آینه کنار رفتم و پشت میز رایانه ام نشستم. الکی سیستم را روشن کردم. نخواستم باز بیاید و سؤال پیچم کند. اصلاً حوصله ی حرف زدن نداشتم.

   صدای بال و پر زدن پرنده ها مرا به سمت تنها پنجره اتاقم کشاند. ترسیدم باز جوجه یاکریم های خانگی مان باشند که گربه چاق و تنبل همسایه هوس خوردنشان را کرده. پشت پنجره ایستادم. جرأت نکردم پنجره را باز کنم. هر چند هنوز بهار از گرد راه نرسیده بود اما هوا را بهاری کرده بود. هنوز کمی سوز می آمد. از همانجا لانه کوچک یاکریم را پاییدم. یاکریم مادر برای جوجه هایش غذا آورده بود و جوجه ها با ولع غذا را از منقارهای کوچک مادر قاپ می زدند و می خوردند.

«راستش چی بگم، من که نباید جواب بدم، مهشید باید راضی باشه… اون که بله، اما حرف مهشید حرف من و پدرش هم هست…» مادر با اشاره چشمش خواست جوابش را بدهم. به روی خودم نیاوردم. نمی دانستم باید چه بگویم، اصلاً جرأتش را نداشتم. مادر دستش را روی گوشی تلفن گذاشت و با صدای خفه ای دوباره پرسید: «مهشید!…جواب این رو چی بدم؟!»

اعتنایی نکردم.

مادر وقتی جوابی از من نشنید دستش را از روی گوشی برداشت و گفت: «وای سوسن جون ببخش قطع می کنم، یه کاری پیش اومده خودم تا یه ربع دیگه بهت زنگ می زنم… چشم … چشم… فداتون بشم حتماً!… خدا نگهدارتون! »

   تلفن را قطع کرد و ادامه داد: «وااااااااای چقدرسوسن جون بد پیله س!…حالا خوبه گفتم نیم ساعته دیگه خودم بهت زنگ می زنم ها، ول نمی کنه که!»

چیزی نگفتم. مادر گوشی را روی میز گذاشت و آمد کنار پنجره، پهلویم نشست و پرسید:«عزیزم چرا حرف دلت رو به مادر نمی زنی؟… با آقا داوود مشکلی داری؟… دوسش نداری؟»

 و منتظر جواب ماند. باز هم چیزی نگفتم.

   مادر دست هایم را میان انگشتان کشیده اش فشرد. چشم هایش برقی زد. لبخندی روی لب هایش نشست و گفت:« نکنه کس دیگه ای رو می خوای شیطون؟!»

   سرم را از میان دست هایم بیرون کشیدم و خیره در چشم های مادر گفتم: «نه به خدا!…اصلاً این حرفا نیست، نمی دونم چم شده، همه اش احساس می کنم هنوز آمادگی ازدواج ندارم، گمونم دارم کمی عجله می کنم.»

مادر مرا در آغوشش فشرد و خنده کنان گفت:«دیوونه!…فقط برای این خیالات بی خود سه روزه همه رو گذاشتی سر کار؟»

   خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با لحن تندی گفتم:«سر کار؟!…پای آینده ام در میونه مادر جون!… اصلاً انگار براتون مهم نیس که من چی می گم، فقط می خواید زودتر از شرم خلاص شین!»

خنده از روی لب های مادر گم شد. برق از چشم هایش پرید، سرخ و سفید شد و با لحن تندی گفت:«معلومه که برام مهمه، دخترمی، جگر گوشمی، چطور می تونی همچین حرفی رو بزنی!؟»

   از چهره مادر می شد فهمید چقدر از دستم ناراحت شده. از حرفی که زده بودم، پشیمان شدم و با لحن کشداری گفتم: «آخه وقتی نسرین بیست و پنج سالگی ازدواج کرد، شما همه اش اصرار داشتین زوده براش، داره عجله می کنه. نازنین وقتی با جواد آشنا شد بیست و سه سالش بود اما همه اش می گفتین هنوز وقتش نشده ازدواج کنن، شش ماه به اصرار شما نامزد موندن، اما من که هنوز بیست سالم پر نشده شما…»

   مادر سرم را روی شانه اش گذاشت و آرام گفت:«مهشید جون! درسته نسرین، نازنین و تو باهم خواهرین، اما با هم خیلی فرق دارین. من مادرتونم خیلی خوب می شناسمتون، می تونم بفهمم چه کاری رو می تونید به خوبی انجام بدید و چه کاری رو نمی تونید. ازدواج که ربطی به سن و سال نداره!»

سرم را از روی شانه مادر برداشتم و پرسیدم:«یعنی چی ربطی به سن نداره؟!»

مادر دستی به موهای بلوندش کشید که روی شانه هایش ریخته بود. از جا بلند شد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. بدون آنکه نگاهم کند، انگشت اشاره اش را سمت پنجرۀ دودی رنگ اتاقم گرفت و گفت: «نگاه کن، همه آدم هایی رو که اون بیرون می بینی به نظر شبیه همند ولی توانایی هاشون باهم فرق داره.»

   صدای زنگ تلفن صحبت های مادر را قطع کرد. مادر نگاهی به گوشی اش کرد و گفت:«وای سوسن جونه، حالا چی بهش بگم دختر؟!»

منتظر جوابم نماند و گوشی را داد دستم و گفت:«اصلاً بهتره خودت باهاش حرف بزنی!»

   گوشی را کف دستش گذاشتم و گفتم:«نه تو رو خدا مامان! هر چی صلاح می دونین خودتون جوابشو بگین!»

   مادر نگاهی به گوشی انداخت و رد تماس داد. نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:«دخترم؛ من فقط به عنوان یک مادر می تونم راهنماییت کنم اما این تو هستی که باید تصمیم آخر رو بگیری!»

حس کردم گونه هایم داغ شد. قلبم داشت توی حلقم می پرید. آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم: «آقا داوود پسر خوب، مؤدب و پر تلاشیه!…مطمئنم می تونه خوشبختم کنه اما نمی دونم چرا همه اش حس می کنم هنوز آمادگی ازدواج ندارم.»

مادر با لحن محکمی گفت:«دخترم این زندگی خودته هر طور که صلاح می دونی عمل کن اما همیشه این طوری نیس که… یه بار چشمت رو باز می کنی می بینی آمادگی ازدواج داری اما دیگه موقعیت های خوبی برات پیش نمی آد!…چرا همه اش فکر می کنی آمادگیش رو نداری؟»

جوابی برای گفتن نداشتم. صدای گوشی مادر هم قطع شد. سکوتی سنگین در اتاق حاکم شده بود. مادر سیر نگاهم کرد و نگاهی به حلقه ای که در دستش داشت انداخت و ادامه داد:«وقتی من عروس شدم، هفده سال بیشتر نداشتم ولی دو برابر جوونای الآن تجربه داشتم. خدا بیامرزه مادرم رو، همیشه می گفت یه دختر دم بخت باید همه چی بلد باشه که وقتی رفت خونه شوهر، بتونه دو تا خونه رو اداره کنه. اون وقت ها نمی فهمیدم منظورش چیه اما وقتی اولین خواستگار برای اولین دخترم اومد تازه فهمیدم مامان بزرگت چی می گفته؟»

لبخندی زدم و گفتم:«خب بگین منم بدونم.»

   مادر نگاهش را به سمت پنجره چرخاند و به سینه آسمان چشم دوخت و کنارم ایستاد. با انگشتان استخوانیش موهایی را که توی پیشانیم ریخته بود، کنار زد و جواب داد: «عزیزم، هر جوونی که به بلوغ جسمی، بلوغ روانی و بلوغ اجتماعی رسیده باشه می تونه ازدواج کنه و ازدواج موفقی هم داشته باشه!…دختر و پسر هم نداره!» بعد گونه ام را بوسید و ادامه داد: «و تو این سه شرط اصلی رو داری!»

   ناگهان صدای وحشتناکی توی اتاق پیچید. صدا از سمت آشپزخانه بود. مثل فنر از جا پریدم و به سمت آشپزخانه دویدم. دود توی آشپزخانه و نشیمن پُر شده بود.

«مهشید جون چی بود؟»

مادر این را پرسید و سراسیمه وارد آشپزخانه شد. دود را که دید کُپ کرد. وحشت زده به سمت پنجره ها دوید و همه را باز کرد. وقتی بالای سر قابلمه رسیدم. دو تکه زغال ته قابلمه چسبیده بود که دیگر به سختی می توانست فهمید روزی تخم مرغ بوده اند. مادر با چشم های گرد شده پرسید:«این دیگه چیه؟!»

عرق سردی روی پیشانیم نشست. سرم را پایین انداختم و گفتم:«می خواستم برای صبحونه تخم مرغ عسلی بپزم که…»

   صدای زنگ خانه بلند شد. مادر زود در را باز کرد. زیر لب گفتم:«خدای من همین را کم داشتیم!»

سوسن جون پشت در بود. مادر با چشم های از حدقه در آمده به او خیره شد و سلام کرد. سوسن جون عینک دودی اش را از روی چشمش برداشت. تعارف نکرده هیکل گرد و تپلش را بزور از لای در بیرون کشید و داخل خانه شد. دماغش را بالا کشید و گفت:«اَه…این دیگه چه بوییه؟»

مادر حرف را عوض کرد و گفت: «داشتم برات زنگ می زدم.»

سوسن جون خندید و گفت: «اومده بودم سنگکی محله تون، گفتم یه سنگک بگیرم با هم صبحونه بخوریم.»

مادر لبخندی زد و گفت:«حالا سنگکت کو؟»

سوسن جون نشست روی کاناپه و گفت:«نه خیلی خوش شانسم، تا نوبتم رسید، نون تموم شد!…گفتم لااقل تا اینجا اومدم دست خالی برنگردم. اومدم از عروس گلم بله رو بگیرم و برم.»

بعد با گوشه شال مخملی سیاهش روی بینی اش را پوشاند و پرسید:«چیزی سوخته؟!»

مادر گفت:«صبحونمون… تخم مرغ عسلی!»

سوسن جون لبخند از روی لب هایش پرید و گفت:«وا؟…دستم انداختی حوری جون…تا حالا ندیده بودم تخم مرغ آب پزم بسوزه!»

با آرنج به پهلوی مادر زدم و زیر لب گفتم:«هنوزم فکر می کنین سه شرط لازم رو دارم؟!»

                                                                           

/انتهای متن/