آرشیو دسته بندی

ادبیات

رمان/ بدون تو هرگز11

علی در جبهه بسختی مجروح شد. او را برای معالجه به تهران آوردند و هانیه مجبورشد مدتی در بیمارستان صحرایی بماند. نمی توانست آنجا را با آن همه کمبود نیروی پرستار رها کند. زینب از این بابت از هانیه دلخور و عصبانی بود. بالاخره بعد از مدتی برگشت…
بیشتر بخوانید...

داستان/نگو بن بست4

نسترن بعد از سالها که قهر و دوری دو خانواده حالا به شیراز و خانه خاله پروین آمده است. نرگس دخترخاله اش و دوست قدیمی اش، متوجه می شود که او بعد ازاختلاف و بگومگو با مسعود، که چند ماهی بیشتر از ازدواج شان نمی گذرد، به شیراز آمده است. حالا…
بیشتر بخوانید...

رمان / بدون توهرگز 10

جنگ که شروع شد، علی راهی جبهه شد و هانیه هم بدنبالش به بیمارستان صحرایی نزدیک جبهه رفت تا هر چه ممکن است نزدیک او باشد. تا این که یک روز وقتی که هانیه در میان خیل مجروحان علی را دید...
بیشتر بخوانید...

داستان/ نگو بن بست3

نسترن به دنبال اختلاف با مسعود روانه خانه خاله اش شده و به شیراز آمده در حالی که به کسی از افراد خانواده اش هم خیری نداده است. حالا نرگس دختر خاله اش که بعد از سالها قهر و دوری خانواده ها همدیگر را دیده اند برای درست کردن اوضاع یک نقشه…
بیشتر بخوانید...

رمان / بدون تو هرگز 9

انقلاب که نزدیک به پیروزی رسید زندانیان سیاسی آزاد شدند، اول هانیه و بعد هم علی آزاد شدند. شاه فرار کرد و امام به کشوربرگشت و ... انقلاب پیروز شد وکار علی و نیروهای انقلابی مثل او خیلی بیشتر و سخت تر شد.
بیشتر بخوانید...

داستان/نگو بن بست 2

نسترن دختر خاله نرگس بعد از سالها قهر دو خانواده و دوری از هم یک دفعه و بی خبر به شیراز و به خانه آنها آمده است. از همان اول هم براحتی سر درددلش باز می شود. بنظر می رسد قضیه یک اختلاف خانوادگی است در زندگی نسترن که فقط هشت ماه است ازدواج…
بیشتر بخوانید...

رمان /بدون تو هرگز8

بچه دوم هانیه بدنیا آمد در حالی که از علی هیچ خبری نبود. حتی معلوم نبود زنده است یا نه. ساواک هانیه را هم هر چند وقت یک بار دستگیر و آزاد می کرد چون مدرکی برعلیه او نداشت. اما یک بار که او را دستگیر کرد دیگر آزادش نکرد و او همانجا در زندان…
بیشتر بخوانید...

داستان/نگو بن بست

سر نسترن پایین بود و داشت با دسته لیوان چایی بازی می کرد: ولی خاله جان من الان به بن بست رسیدم. نرگس اومد روبروی نسترن نشست روی صندلی و دستش را گذاشت زیر چانه اش: نسترن خانم نگو بن بست. بن بست میشه وقتی می گی بن بست.
بیشتر بخوانید...

رمان /بدون تو هرگز6

علی وقتی فهمید که هانیه با میل خودش مدرسه را ترک نکرده و مشتاق درس خواندن است، به اصرار او را در مدرسه بزرگسالان ثبت نام کرد. پدر هانیه ولی از شنید خبر مدرسه رفتن دوباره هانیه سخت عصبانی شد و به حالت اعتراض و به قصد بهم زدن این وضع به خانه…
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون تو هرگز5

بچه اول هانیه به دنیا آمد وقتی که همسرش علی آقا نبود. او صاحب یک دختر شد. پدر هانیه از خبر بدنیا آمدن این دختر کلی عصبانی شد و اوقات تلخی کرد. وقتی علی آقا رسید، مادر هانیه با ترس و لرز و نگرانی خبر آمدن یک نوزاد دختر را به او داد... علی…
بیشتر بخوانید...