فرقش همین پرچم است

هوا کمی سرد شده است. دم غروب است و کوچه مملو از سکوت. هنوز نیم ساعتی مانده است تا زمزمه یا حسین تکیه را پر کند.

0

سرویس فرهنگی به دخت/

کوچه را به سمت خانه کنار تکیه قدم می زنم.

بخار اندکی که از شکاف در به آسمان می رود برایم معلوم می کند که حاج محسن امروز هم کرکره مغازه را دم ظهر پایین کشیده و زودتر از همه آمده است هیأت.

زیر لب می گویم:” زرنگ است دیگر.آمده تا خلوت است روزی اش را از اباعبدالله علیه السلام بگیرد و برود.” ((المومن کیّس))

بلاخره سی سال نوکری در این خانه خیلی چیزها یاد آدم می دهد.

پله های خانه را به سمت زیر زمین سرازیر می شوم.

از میان بخار لبخندش دل آدم را می برد.

هر روز از جلوی در مغازه ابزار فروشی اش که رد می شدم از پشت دخل برایم دستی تکان می داد و لبخندی به صورتش نقش می بست. اما همیشه اینچنین به دلم نمی نشست که الان.

نمی دانم شاید امروز که کرکره را اول کاسبی پایین کشیده و به آشپزخانه تکیه آمده ، دخلش پر تر است و دلش راضی تر.شاید…

الو… یک، دو، سه… امتحان می کنیم…

صدای شمارش احسان پسر همسایه از درون تکیه نظرمان را جلب می کند و نزدیک شدن به وقت مراسم را نوید می دهد. و بقیه هرچه هست حرارت است که خودنمایی می کند اینجا.

حاج محسن مشغول آبکش کردن برنج امشب مجلس است. پیش تر می دانستم در این زمان حرارت زیر دیگ های مملو از آب جوش را تا سر نهایت بالا می آورد. هر کسی به درون آشپزخانه می آید در طلب جریان هوایی هرچند کوچک، به کنجی می خزد. چشم، چشم را نمی بیند از بخار.  حاج محسن تمام بدنش از فرط حرارت و بخار خیس شده است و گه گاه چفیه اش را از دور گردنش باز کرده و سر و صورتش را خشک می کند. به گمانم حُرم سوزان دیگ های صف کشیده اینجا، می سوزاند هرچه آلودگی بر وجود انسان نشسته است از محرم قبل تا امسال را.

همه ی برنج ها که آبکش شدند، در دیگ ها را با زغال های سرخ می پوشانند تا برنج خوب دست بیاید.انگار همیشه” برای پخته شدن باید حرارت را به جان خرید.”

حتما حاج محسن هم این را خوب می داند که از ظهر کرکره مغازه را…

بد جور فکری شده ام.!

همین حرارت را اگر در آشپزخانه اصغر کبابی سر محل صبح تا شوم به تن بخری، هیچ چیز را نمی سوزاند وپخته ات نمی کند.چه تفاوت است بین این آتش و آن…

فکریم هنوز! اما مجلس شروع شده است و وقت رفتن است دیگر. دستم را به نشانه خدا قوت به سمت حاج محسن دراز می کنم که پرچم یا حسین بالای در آشپزخانه جایش را در گوشه نگاهم باز می کند.

شما هم جای من بودید دیگر سوال بی جوابی برای تان باقی نمی ماند.

” فرقش همین پرچم است… دستگاه حسین علیه السلام همه چیزش فرق دارد.”

ادامه دارد…

یا حسین

دردائیل/انتهای متن/