شال رنگی

0

چادرم را جمع میکنم و وارد اتوبوس میشوم ؛چشمم به جمع نوجوان های همراهمان میخورد از تعجب خشکم میزند ،فقط یک جمله از ذهنم میگذرد خدایا من با این همه نوجوان بی حجاب چه کنم ؟

سلام گرم و پر انرژی میکنم ، خودم را مٌبلغ و راهنمای گروه در طول سفر معرفی میکنم .

توقع داشتم بچه ها با دیدن چادر و حجابم گارد بگیرند اما خدا رو شکر رابطه دوستانه ای بین ما شکل گرفت و از حضورم استقبال کردند، به آقا امام رضا متوسل میشوم تا در سفر زیارتش به ما کمک کند.

در میان آنها دختران کمتری هست که حجاب کامل و شوق زیارت دارند، همه آنها بیشتر هیجان سفر دوستانه و دور از خانواده را دارند؛هر بار در دلم زمزمه میکنم آقا جان خودت کمک کن ..این بچه ها امانتن …

دور روز از سفر گذشته .. دیشب در خصوص حجاب و آرامش و امنیتش برای بچه ها گفتم .. از حس خوبش .. از پاکدامنی .. از رفقات اولیای خدا ، حس میکنم به عده ای تلنگر خورده باشد ، دائم همه چیز را در ذهنم مرور میکنم و دلم میخواهد تاثیرش را ببینم.

قصد داریم بچه ها را برای نماز به حرم ببریم ..باز همان تیپ های همیشگی ..باز همان شال های وسط سر … نا امید میشوم .. بغضم میگیرد و در دلم به آقا گلایه میکنم، مشغول گلایه در ذهنم و مرتب کردن چادرم جلوی آیینه هستم  که یکی از دختر های سرگروه با همان تیپ پر زرق و برق جلو می آید ،طلق روسری در دستش را جلوی من میگیرد و با دست دیگرش شال سبز رنگ زیبایی را به سمتم می آورد.

-خانم کریمی شما چقدر قشنگ با چادر شال میبندین … من از این مقنعه مشکی که زیر چادر سر میخوره خسته شدم .. خجالت میکشم تو حرم موقع نماز موهای همه توئه ..مال من میریزه بیرون

تمام خستگی این چند روزه .. تهیه بروشورها و هدیه ها و هزار و یک کار دیگر با همین چند جمله از یادم میرود ..در ذهنم خدا را شکر میکنم و از گلایه ام شرمنده میشوم ، با لبخند از او میخواهم اجازه بدهد شالش را برایش ببندم ، وقتی به پشت سرش نگاه میکنم میبینم اکثر دخترها چشمشان به آوا و چادر و شالی است که حالا تمام موهایش را پوشانده … ذوق میکنم و به او میگویم چقدر حجاب به او می آید … چشمانش برق میزند

زمان زیادی نمیگذرد ، تعدادی از دخترها پیش روی من صف کشیده اند تا برایشان شال زیر چادر ببندم و من هزار بار در دلم آقای مهربانم را شکر میکنم.

 

انتهای متن/نویسنده: فاطمه تقاضایی