خودشیفتگان دل سنگ 

لیلا صادق محمدی[1]  شاعر و نویسنده صاحب کتاب “راز سبز زندگی” مجموعه شعر بزرگسال و کتاب هایی چون “گرگ ناقلا” و “سنجاب باهوش” در ادبیات کودک و نوجوان است که  با نشریات مختلف در حوزه کودک و نوجوان همکاری فعال دارد.

0

زن اشک هايش را با انگشت های باريك و استخوانيش پاک كرد و گفت:

“چيز مهمی نيست، دلم گرفته بود يه كم، اينجور وقتا يه كم گريه كنم سبک می شم!”

صدای خندۀ بچه ها نگاهش را به سمت سرسره ها جلب كرد. احساس كردم از دستم ناراحت شد؛ خودم را جمع و جور كردم و از روی نيمكت بلند شدم و لبخند زنان گفتم:

” ببخشید قصد فضولی نداشتم…”

نگاهش را به چشم هايم دوخت؛ نگاهم را به زمين دوختم و ادامه دادم:

“به هر حال ببخشين، فكر كردم شايد بتونم بهتون كمك كنم اما…”

بقيه حرفم را خوردم، دسته ی كيفم را روی شانه ام انداختم و به راه افتادم.

– خانوم!…خانوم!…صبر كنين… كارتون دارم!

ايستادم و به سمت صدا برگشتم. زن جوان خودش را به من رساند و گفت:

“مطمئنم نيت شما خير بود اما چرا می خواستين به من كمک كنين؟”

– حس نوع دوستی، هر چی باشه منم يه زنم و…

لب هايم را گزيدم و ادامه دادم:

“چند روزی می شه كه شما رو از پشت پنجره اتاقم می بينم. حدود ساعت پنج، می آیيد اينجا و زل می زنين به بچه ها و گريه می كنين. به من اعتماد كنين، شايد بتونم كمكتون كنم.”

زن خيره به چشم هايم نگاه كرد و با صدای بغض آلودی گفت:

“من از سؤال شما ناراحت نشدم اما مشكلی كه من دارم اونقدر بزرگه كه ديگه خدا هم نمی تونه بهم كمک كنه چه برسه به بنده هاش!”

توی حرفش پريدم و گفتم: ” نگيد تو رو خدا! مگه به بزرگی خدا شك دارين؟”

زن سرش را پایين انداخت و گفت: “لال شم اگه شک داشته باشم!”

اشك هايش را با گوشه شالش پاک كرد و زير لب ادامه داد: “قربون بزرگيش؛ اگه می خواست كمكم كنه كه خودش گرفتارم نمی كرد! نمی دونم چيكار كردم كه اين شد روزگارم.”

– اشتباه ما آدما اينه كه وقتی مشكلی برامون پيش میاد اونقدر برای خودمون بزرگش می كنيم كه ديگه بزرگی خدا رو نمی بينيم و توكلمونو از دست می ديم!

– منم قبلاً همين حرفا رو می زدم اما اگه شما هم جای من بودين ديگه نمی دونستين چی درسته چی غلط؟! هشت ساله يه آب خوش از گلوم پائين نرفته! يه لحظه آرامش ندارم!…از خواب و خوراک افتادم. ديگه هيچی خوشحالم نمی كنه. انگار مدتهاست كه مُردم.

همان طور كه حرف می زد، دستش را گرفتم و قدم زنان به سمت پارک حركت كرديم و دوباره روی همان نيمكت نشستيم.

– به الآنم نگاه نكنين؛ هشت سال پيش دختر شاداب و زيبایی بودم. خواستگارای زيادی داشتم اما چون تصميمی برای ازدواج نداشتم، همشونو رد می كردم تا اينكه سر و كله یه خواستگار سمج پيدا شد. اينقدر رفت و اومد تا دل مادر و پدرمو بدست آورد. كم كم منم از سماجتش خوشم اومد و فكر كردم واقعاً عاشقمه؛ بالاخره بله رو گفتم اما غافل از اينكه شب عروسيم، آخرين شب خوشبختیم میشه!

از همان روز بعد از ازدواج سر هر چيز كوچيكی من و شوهرم دعوا داشتيم، متاسفانه چیزی نگذشت که  دست بزن هم پیدا کرد… بگذريم، اوايل فكر می كردم، مشكلی نيست، زمان می بره تا همديگرو بهتر بشناسيم و اخلاق و سليقۀ همدیگه دستمون بياد، اما هرچی جلوتر رفتيم بيشتر بينمون فاصله افتاد.

– آخه چرا؟

– نگاهمون به زندگي درست مقابل هم بود. هر چی برای من جزو ارزش های اخلاقی و باورهام بود، برای اون فقط در حد حرف بود، هر چيزي كه می گفت، عکسش رو عمل می كرد.

– يعنی چی؟ منظورتون اینه که دین شما رو قبول نداره؟

زن دستی به موهای خرمايی اش كه توی پيشانيش ريخته بود كشيد و زير شالش جای داد و گفت: والا چه عرض كنم؟ نه به اون شدت اما… چطوری بگم… انگار هر چی قانونه تو دنيا فقط برای منه، به سر وضعم می رسيدم، خونه رو مرتب می كردم، غذاهای خوشمزه واسش درست می كردم، به خونواده اش محبت می كردم، حتی به خاطرش از كارم گذشتم و دور تمام فاميلمو خط كشيدم اما فايده ای كه نداشت که هيچ؛ بدترم شد.

هر چی می گفت، می گفتم:”چشم!” اما بهونه هاش تمومی نداشت.

به بهونه های مختلف زير مشت و لگدم می گرفت و نسبتای ناجوری بهم می داد. به احساساتم توجهی نمی كرد. الآنم اينطوريه، هر چيزی كه به من ارتباط داشته باشه يا مسخره ست يا گناهی غير قابل بخششه، اما هر اشتباهی اون بكنه، تقصير ديگرونه… سرتونو درد نيارم ديگه تحملم تموم شد؛ موضوع رو با پدر و مادرم در ميون گذاشتم و ازشون خواستم كمكم كنن تا ازش طلاق بگيرم اما اونا نصيحتم كردند تا كمی طاقت بيارم و بهش فرصت بدم، گفتن بچه دار شين خوب می شه و منم قبول کردم.

پرسيدم: بچه هم دارين؟

آهی كشيد و گفت: “يه پسر. پنج سالشه.اين چند سالم فقط بخاطر اونه كه دارم اين زندگيِ كوفتی رو حفظ می كنم. حتی يه بار به هزار دوز و كلك بردمش پيش مشاور خانواده تا شايد مشكلمون حل بشه اما فايده ای نداشت.”

– چطور؟

– ای بابا دست رو دلم نذار خانم. راستی اسمتون چی بود؟

نفس عميقی كشيدم و جواب دادم: محدثۀ كاميار.

– داشتم می گفتم محدثه جون؛ نمی دونی چه مارمولكيه. طوری با ديگرون مخصوصاً خانوما مؤدب و موقر حرف می زنه و براشون تا كمر خم و راست ميشه كه هر كی می بيندش می گه خوش به حال كسی كه همسرشه. باورتون نمی شه پيش مشاور اينقدر لفظ قلم حرف زد و با كلمات بازی كرد كه تونست واقعيتو وارونه جلوه بده، آخرش روانشناسه بهم گفت چند جلسه برای معالجه برم پيشش.

– اشكالی نداره چند تا سؤال ازتون بپرسم خانومِ…؟

زن انگشترش را در انگشتش چرخاند و گفت: “مريم صالحی هستم. راحت باشين! البته اگه شما هم فكر نمی كنين كه مقصر منم.”

– ببينيد خانوم صالحی، اينطور كه از حرفای شما فهميدم؛ تو خونۀ شما حرف اول و آخرو شوهرتون می زنه، مثلاً اگه قراره برنامه خاصی داشته باشين، بخوايد مهمونی بدين، مسافرتی برين يا تفریحی كنين بايد با سليقه و علاقه همسرتون جور باشه. يا وقتی توی جمع قرار می گيره حرفايی رو می زنه يا كارايی انجام میده كه همه تحسينش می كنن حتی اگه قلباً اعتقادی به اون رفتارا نداشته باشه.”

توی حرفم پريد و گفت: “محدثه جون فقط اين نيست، توهم خود بزرگ بينی داره، انگار عالمو آدم باهاش پدر كشتگی دارن؛ مخصوصاً خانوادۀ من. وقتی ناراحته اگه يه بخت برگشته ای لبخندی بزنه آقا ميگه داشته به من پوزخند می زده. اگرم خوشحال باشه انتظار داره همه بخندن. حالا خدا نكنه اون روز يه ننه مرده ای يه اتفاق بدی براش افتاده باشه، حال و حوصله خودشم نداشته باشه. تا قيامتم كه باشه ديگه جواب سلامشم نمیده! فكر می كنه همه مثل من، نوكر دست به سينه شن كه هر وقت بخنده، بخندن، هروقت گريه كنه، زار بزنن، هروقت خوابه، صداشون در نياد، هروقت بيداره، كسی چشم رو هم نذاره.”

خنده ام گرفت؛ زن سرخ و سفيد شد و گفت: “پس شما هم فكر می كنين تقصير منه و من لياقت همچين شوهری رو ندارم؟!”

جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم: ” نه باور كنين من در مورد شما اينطوری فكر نكردم؛ فكر می كنم مشكل همسرتون رو فهمیدم، شايد كمی زود باشه برای قضاوت كردن اما اينطوری كه شما می گيد شوهرتون جزو مردان خود شيفته ست.

– خود شيفته، يعنی چی؟

– يعنی همين هايی كه تو گفتی؛ يعنی هر کاری انجام میده که تو چشم بقيه منحصر به فرد باشه اما به احساسات، افکار و عقاید طرف مقابلش احترام نمی ذاره.

مريم هاج و واج به من زل زده بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: “درسته، هميشه يه جوری برخورد می كنه كه حتی خود من بارها و بارها به اين فكر می كنم كه شايد اين منم كه مقصرم، كمبودی دارم كه باعث خجالتشم .”

توی حرفش پريدم و گفتم: “نه اينطور نيست؛ مرد خودشیفته فقط وقتی تحقیر می کنه كه نسبت به طرف مقابلش احساس حقارت بكنه و بخواد يه جوری خودشو بالا ببره. اون هیچ وقت نمی تونه شما رو تو موقعیت بالاتر یا مساوی خودش ببينه. هميشه اينطور مردها دنبال زنی هستن که بتونن کنترلش کنن و بهش زور بگن، همين كه احساس کنه کنترل زندگی همسرشو از دست داده، ديوانه وار خشمگين می شه.”

– آخه چرا؟

– برای اينكه با کنترل كردن همسرشه كه همیشه خودشو تو موضع قدرت قرار می ده.

مريم چشمهايش را ريز كرد و با لحن كشداری گفت: “پس چطور بيرون از خونه، اينقدر خوش برخورده كه همۀ خانوما آرزو می كنن همچين شوهری داشته باشن اما من بيچاره اينقدر از دستش بايد حرص بخورم؟”

– خب چون شما همسرشی!…شمایيد كه بايد هميشه پایين تر از اون قرار داشته باشين، اين شمایيد كه بايد ايمان داشته باشی که اون بهتره، از شما بالاتره، لياقت داره تو اولويت ها قرار بگيره، خانومای ديگه جايگاهی براش ندارن كه بخواد احساس رقابت و برتری بهشون داشته باشه.

– يعنی هيچوقت درست نمی شه؟

لبخند از روی لب هايم پريد. نگاهی به چشمهای پر غصه اش كردم و گفتم: “متأسفانه اينطور مردها چیزی از همدلی و حمایت از همسر سرشون نمی شه، فقط می خوان همیشه بالاتر باشن و خب هر كاری از دستشون بر بياد می كنن كه این بالاتر بودن رو حفظ کنن، اهميتی  هم براشون نداره كه اين وسط چی و كی رو فدا كنن؛ البته، می شه يه كارايی كرد كه كمتر آسيب ببينين!”

چشمهای مريم برقی زد و گفت: چه كارايی؟

دستهای يخ زده اش را توی دستم فشردم و گفتم: “اول بهتره رفتارهای آسیب زای همسرتونو  شناسایی کنیم و ببینیم چرا با این رفتارها می خواد تو رو تخریب کنه.”

مريم لبخند زنان گفت: “يعنی شما می گين بشينم باهاش صحبت كنم؟ “

لبخند زنان جواب دادم: “شاید صحبت کردن در مورد احساسات نابی كه دارين به نظر روش خوبی باشه اما نه با همسری مثل همسرتون، همسر خودشیفته قبل از هر چيز، یاد گرفته به جز خودش به كسی اهمیت نده، اين خصلت مثل خون تو رگاشه، اينطور مردها هيچ وقت از همسرشون راضی نمی شن.”

به آسمان نگاه كردم. آخرين پرتوهای روشن خورشيد هم از آغوش آسمان پريده بودند. صدای صوت قرآن در خيابان پيچيد.

در همین حال، فكری از ذهنم گذشت. خنديدم و گفتم: “ترسو، جا زدی؟ من گفتم حرف زدن فايده ای نداره، نگفتم كه مشکل تو چاره نداره، مگه نشنيدی وقتي از اديسون می پرسن: چطور شد بعد از صدبار آزمايش كردن، برق رو اختراع كردی؟ گفت: فهميدم از نود و نه روش نمی شه برق اختراع كرد!”

مريم با دستمالی آب بينيش را پاك كرد و گفت: “شاید از صد روش می شه برق رو اختراع كرد ولی از هزار راه نمی شه كسی رو كه خودشو زده به خواب بيدار كرد.”

دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: “اما شوهر تو كه خودشو به خواب نزده، غرور و خودپسندی قلبشو سخت كرده. درست مثل يه سنگ كه تو بايد نرمش كنی اونم فقط با معجزه عشقت!”

صدايش بالا رفت و با لحن تندی گفت: “تو از عشق چی می دونی؟ عشق فقط تو افسانه های قديمی معجزه می كنه! اين حرارت عشقهِ كه دلا رو با هم يكی می كنه. شايد با اين حرارت بشه قلب يخ زده ای رو آب كرد ولی چطور ميشه دل سنگی رو نرم كرد؟ سنگ وقتی زيادی حرارت ببينه آب نمی شه، می تركه، می فهمی؟! خرد ميشه اما نرم نمی شه!

با نگاه به عابرانی كه ما را تماشا می كردند اشاره كردم. زير چشمی اطرافش را پاييد. خودش را جمع و جور كرد. از روی نيمكت بلند شد. خواست قدمی بردارد. دسته كيفش را محكم گرفتم و گفتم: “نگفتم آتيش باش، گفتم آب باش! اگه می خوای همه چيزو خراب كنی، حرفی ندارم زندگيِ خودته، فقط می گم هميشه وقت برای خراب كردن هست؛ اما فرصت آباد كردن خرابه ها، هميشه پيش نمیاد.الآن پسرت كجاست؟

قدمش سست شد. كارتم را ميان انگشتانش گذاشتم و ادامه دادم:

“اگه خواستی كمكت كنم بيا مطبم، همين ساختمان روبه رويه، طبقۀ آخر، منتظرتم.”  

 

 [1]  لیلا صادق محمدی، شاعر و نویسنده متولدی شهریور 1357 در همدان است.

کتاب “راز سبز زندگی” مجموعه شعر بزرگسال در قالب : دوبیتی، شعر نو و غزل از او چاپ شده است.

در زمینه کودک و نوجوان هم کتاب­های “گرگ ناقلا” و “سنجاب باهوش”، “عاقبت شکمو”، “قول مردونه”، “زیباترین جشن تکلیف” از صادق محمدی به چاپ رسیده است.

از سال 1389 با نشریاتی چون کیهان بچه­ها، پوپک، سلام بچه­ها، جدید، باران، همشاگردی سلام، شاپره، دوست، نغمه کودکانه، امیدان، پویندگان، میثاق با کوثر، نورالهدی، امان، ماه مهربان همکاری دارد.

/انتهای متن/