داستان/کابوس

دو کتاب از مجموعه داستان­های پروانه بابک “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” با موضوعات اجتماعی و خانوادگی منتشر شده است.

0

سردم بود. می لرزیدم. خنکای باد پاییز مور مورم می کرد. دست بردم پتو را رویم بکشم. انگار کسی پتو را کشید رویم و مرتب کرد. زیر لب ناله کردم. “مادر!…مادر!” اشک غلتید روی گونه ام.

از پشت پرده اشک حس کردم کسی روی صندلی کنار تخت نشسته. اتاق نیمه تاریک بود. سپیدی به زور خود را از پشت ابرهای تیره بیرون می کشید. عضلاتم درگیر کشش بودند. لرزی خفیف و خوشایند از درونم می گذشت.

چشم هایم را تا نیمه باز کردم. خیره شدم به صندلی. تصویری محو بود در تیره روشن فضای اتاق. با خود زمزمه کردم:

“این کیست؟” من که تنها بودم. چه قدر شبیه خودم بود. شاید مادر بود. اما نه، خودم بودم. رنگ پریده، درهم شکسته، چشم ها به گود نشسته، موهای آشفته، نگاه سردرگم، نزدیک اما، دورِ دور…

چطور ممکن بود؟ هم روی تخت خوابیده بودم. هم روی صندلی نشسته بودم. گیج و منگ چشم دوختم به تصویر و ناله کردم: “مادر!”

روی صندلی کمی چرخید. خیره به من نگاه کرد. گفت: باز مادر را صدا کردی؟ مادر دیگر نیست. مادر رفت.

– کی هستی؟ چی می خوای؟

– خودتو نمی شناسی؟ من خودِ توام.

– تو… تو… خود منی؟ پس چرا بیرون از منی؟

– آره. از دستت خسته شدم. طاقت جسمت رو ندارم. اومدم بیرون. می خوام برم.

– کجا می خوای بری؟ یعنی تو روح منی؟ اگه بری که من می میرم.

– چه من باشم چه نباشم تو الآن هم مردی. از همون روز که مامان رو خاک کردنT تو هم باهاش مردی.

– چرت و پرت نگو. من زنده ام. نمی بینی؟ دارم باهات حرف می زنم.

– آره می دونم. مدام با خودت حرف می زنی. توی کوچه پس کوچه های گذشته پرسه می زنی.

– هر جور دلم بخواد زندگی می کنم. به تو هیچ مربوطی نیست.

– تو به این می گی زندگی؟ در رو روی خودت بستی. هیچ جا نمی ری. با هیچ کس حرف نمی زنی. سر تا پا سیاه پوشیدی. اصلاً گذر زمان رو می فهمی؟ هفتاد روز گذشت. هفتاد روز…

– من به تقویم کاری ندارم. هر چه قدر می خواد گذشته باشه. حال من خوب نیست. چه فرقی می کنه؟

– چرا حالت خوب نمی شه؟ پس چرا حال همه خوب شد؟ جز تو دیگه کسی سیاه پوش نیست.

– خوب به من چه که همه زود فراموش می کنند؟ من مثل همه نیستم.

– باز قضاوت کردی؟ هیچ کس فراموش نمی کنه. اونا خواست خدا رو پذیرفتن. این تویی که لج کردی با خودت، با دنیا. مثل دیوونه ها گیج می زنی.

– اصلاً می دونی چیه؟ هر چی دلت می خواد مسخره کن. بخند. من دلم برای مادر تنگ شده.

– باشه. حرفی نیست. من می رم. تو هم برو پیش مادر.

– نه… صبر کن… کجا می خوای بری؟ اگه بری من می میرم.

–  گفتم که، تو مردی. خبر نداری. می خوای بهت ثابت کنم؟

صندلی را چرخاند طرف میز تحریر. نشست پشت میز. با قلم ضرب گرفت روی کاغذهای  پراکنده روی میز. ناله کردم: “به یاد داشت های من چه کار داری؟ دست نزن.”

– من به اونا کاری ندارم. همونطور که خودت با اونا کاری نداری. راستی مگه عاشق نوشتن نبودی؟ چی شد؟ چرا دیگه نمی نویسی؟

– دست و دلم به قلم نمی ره. حال ندارم. نمی خوام. حرفیه؟

– چرا دیروز که خواهر زنگ زد. دعوتت کرد باهاش بری مسافرت، نرفتی؟ چرا به دروغ گفتی کار دارم؟

– حوصله ندارم. نمی فهمی؟ دلم می خواد تنها باشم. ولم کن.

– کلاس چرا نرفتی؟

– نمی بینی؟ مریضم. تازه اگه برم هم چیزی نمی فهمم. پس واسه چی برم؟

– خبر داری که تئآتر شهر برنامه اش دقیقاً همون قصه ایه که تو عاشقش بودی؟

– آره، می دونم. سربداران.

– نمی خوای بری ببینی؟ برش می دارن ها.

– چه می دونم؟ شاید رفتم. دست از سرم بردار.

– دیدی؟ دیدی؟ تمام جواب هات چی بود؟ حوصله ندارم. دستم به قلم نمی ره. چه می دونم؟ شاید رفتم. شاید…حالا خودت بگو. تو زنده ای؟ تو مردی. دیگه هیچ احتیاجی به من داری؟ حالا می فهمی چرا از دستت خسته شدم؟ می خوام برم.

– نه… صبر کن کجا می خوای بری؟ اگه بری من می میرم.

– نمی خوای بمیری؟ به خودت نگاه کردی؟ شکل جنازه شدی.

– نه.نه. نه… ببین… صبر کن.

– باشه. تصمیم با توست. پس زندگی کن. چون من دو راه بیشتر ندارم. یا باید برم. یا برگردم تو تن تو.

– خواهش می کنم کمی صبر کن. نرو. به من فرصت بده. شاید زمان که بگذره حالم بهتر بشه. نرو.

– ببین. همه این حرف های تو بهانه ست. از پنج سال قبل که مادر مریض بود همیشه تو به بهانه مریضی مادر، هیچ جا نمی رفتی. همیشه خدا، هر کس به تو زنگ می زد دگمه قرمز تلفن دستی رو فشار می دادی. تلفن خونه زنگ می زد شماره رو نگاه می کردی. برنمی داشتی. بندرت جواب می دادی.

– خوب اون موقع هم مامان مریض بود. بیشتر وقت ها پیش من بود. من حوصله نداشتم.

– خجالت نمی کشی؟ یادته؟ مادر با اون حالش سر و صدا می کرد. بعد تو مجبور می شدی با صندلی چرخدار ببریش بیرون. تو اون بنده خدا رو هم عاصی کرده بودی. از بس توی خونه دور خودت می گشتی.

– شاید حق با تو باشه. حالا میگی چه کار کنم؟ دست خودم که نیست.

– تو مشکل داری. من رو افسرده کردی. یک فکری بکن. برو دکتر. من دیگه خسته شدم. من دلم می خواد با مردم معاشرت کنم. اونا رو دوست داشته باشم. بگردم. سفر برم. شاد باشم. آخه چه گناهی کردم که اسیر این تن تو شدم؟

از پشت میز بلند شد. رفت سمت در، هر لحظه محوتر و محوتر می شد. با تمام نیرو سعی کردم از روی تخت بلند شوم. تنم انگار سنگین شده بود. به تخت چسبیده بودم. می خواستم فریاد بزنم. نرو… نرو… اما او داشت می رفت. صدای ناله ضعیفم را نمی شنید. حس کردم بدنم دارد سرد می شود. ضربان قلبم کند و کندتر می شد. داشتم می مردم. تمام نیرویم را جمع کردم. نالیدم: “خدا… خدا…”

تکان شدیدی خوردم. روی تخت نیم خیز شدم. سردم بود. می لرزیدم. خنکای باد پاییز مور مورم می کرد. دست بردم پتو را رویم بکشم. کسی در اتاق نبود. به صندلی خیره شدم. به میز تحریر. هیچ کس نبود. تنها بودم. مثل همیشه. خواب بودم؟ نه، اصلاً شبیه خواب نبود. بیدار بودم؟ توهم بود؟ دیوانه شده بودم؟

از تخت پایین آمدم. رفتم به سمت دستشویی. مشتی آب به صورتم زدم. در آیینه به خودم خیره شدم. رنگ پریده، درهم شکسته، چشم ها به گود نشسته، موهای آشفته، گره خورده. نگاه سردرگم، چند تار سپید لابه لای موهایم خودنمایی می کردند. اولین بار بود آن ها را می دیدم. صورتم چه قدر لاغر شده بود. از خودم ترسیدم. موهایم را بعد از یک هفته شانه زدم. لای دندانه  های شانه پر از مو شد. رفتم به طرف کمد لباسم. درِ آن را باز کردم. پیراهن آبی را که یک ماه پیش برایم آورده بودند، بیرون آوردم. پوشیدم. دوباره به سمت آیینه رفتم. باز به چهره ام خیره شدم. دوباره اشک هایم روان شدند. باید از خانه می زدم بیرون. اشک هایم مثل سیل جاری شده بود. گریه ام بند نمی آمد. نمی دانم چه قدر گذشت تا اشک هایم قطع شدند.

از خانه زدم بیرون. بوی نان تنور اول صبح در فضای کوچه پیچیده بود. چند نفر به سمت مسجد می رفتند. دوباره چشم هایم تر شد. بی اختیار گریه کردم. یک لحظه خواستم به خانه برگردم. صدای اذان بلند شد. همین طور مثل مسخ شده ها وسط کوچه ایستاده بودم. با شنیدن صدای برخورد میله فلزی به زمین سرم را برگرداندم. پیرزنی با عصا از ته کوچه می آمد. با هر صدا یک قدم کوچک، نزدیک تر می شد. آهسته… آهسته… به من رسید. رد شد. دنبالش راه افتادم. به  طرف مسجد می رفت. موذن بانگ می زد: “حی علی الفلاح… حی علی الفلاح…”

بی اختیار قدم هایم را تندتر کردم. تقریباً می دویدم. سبک شده بودم. در دل آرزو کردم مادر رستگار شود. انگار باوری عظیم کم کم در وجودم داشت رخنه می کرد. مهم نبود چه قدر گریه کردم. مهم این بود که باور کردم مرگ پایان نیست.

از پله های مسجد جاوید بالا رفتم. برگشتم به عقب نگاه کردم. پیرزن به نزدیکی پایین پله ها رسیده بود. از پله ها پایین آمدم. دستش را گرفتم. آرام از پله ها بالا رفتیم. حرف نمی زد. چند بار سرش را سمت آسمان گرفت. لبخندی دوست داشتنی چین های صورتش را بیشتر کرده بود. به وضوخانه رسیدیم. آب سرد و زلال بود. وضو حالم را جا آورد. اشک هایم را شست. زیر لب زمزمه کردم:

“زندگی یعنی یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست. یک نفر دیشب مرد… و هنوز نان گندم خوب است.”

 

[۱] پروانه بابک ، پاییز سال ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد. بعد از فارغ التحصیلی در رشته بهداشت مدارس، استخدام رسمی آموزش و پرورش شد و در حال حاضر بازنشسته این سازمان است.

 پروانه بابک ده سال است که داستان می نویسد. آموزش داستان نویسی را در حوزه هنری زیر نظر استاد محمد رضا سرشار (رضا رهگذر) گذرانده و در این سال ها در جلسات نقد حوزه هنری حضور فعال داشته است.

دو کتاب از مجموعه داستان­های پروانه بابک “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” با موضوعات اجتماعی و خانوادگی منتشر شده است.

/انتهای متن/