مادرم به من آموخت که روی پای خودم بایستم

شاید فکر کنیم که سبزی پاک کردن کار راحت و ساده ایست و نمی شود با آن گذران زندگی کرد و سرپرست یک خانواده شد، اما زنانی هستند که وقتی ناچار شدند که خانواده ای را دست تنها اداره کنند، از همین راه توانستند خرج زندگی را درآورند.

0

بعضی وقت ها در زندگی یک سری مهارت های عادی به کمک آدم می آید و باعث می شود تا انسان بتواند در مواقع سخت گلیمش را  از آب بیرون بکشد. با حنانه خانم که با مهارتی که  در تهیه ی سبزی دارد، روزگارش را می گذراند، به گفتگو نشستیم.

 

مادرم سرپرست ما بود

حنانه خانم در مورد زمان کودکی  و خانواده پدری اش تعریف می کند:

من در خانواده ای نسبتا پر جمعیت به دنیا آمدم. به غیر از من پنج خواهر و برادر دیگر هم در خانه ما بود. متاسفانه پدرم وقتی من 15 ساله بودم از دنیا رفت و بار زندگی بر روی دوش های مادرم افتاد. البته عموهایم هم گاهی کمک هایی می کردند ولی این کمک ها کفاف خرج های روزمره زندگی ما را نمی داد.

مادرم آن زمان برای در آوردن خرج خانه بیشتر در خانه های مردم کار می کرد ولی اجازه نمی داد ما هم به کمک او برویم ،چون فکر می کرد که برای ما درس خواندن بهتر از کار کردن است .

به اصرار مادرم همه ما درس خواندیم و دیپلم گرفتیم، حتی سه تا از خواهر و برادرهایم به دانشگاه رفتند اما من بیشتر از این ادامه ندادم.

 

ازدواجم عاشقانه بود

او از شکل ازدواجش تعریف می کند:

وقتی 18 ساله بودم با تک پسر یکی از فامیل های دورمان که با خانواده اش دو کوچه پایین تر از ما زندگی می کردند، ازدواج کردم. البته خانواده ام با این ازدواج مخالف بودند و فکر می کردند که با پسر درستی ازدواج نمی کنم ولی من محمد شوهرم را عاشقانه دوست داشتم.

وقتی ازدواج کردم از همان اول دچار مشکل مالی بودیم. چون خانواده همسرم با اینکه وضع مالی خوبی داشتند، بنا به دلایلی، که من نمی دانستم، حاضر به کمک به ما نبودند. به خاطر همین هم من گاهی در کارهای خانه دوستانم و برای مراسم شان کمک می کردم و پولی در می آوردم، البته با این کارها خرج خانه در نمی آمد ولی من برای خودم پس اندازی داشتم تا وقتی نیازمند شدیم دست مان خالی نباشد. بخصوص بعد از به دنیا آمدن فرزند سوم مشکلات مالی ما خیلی بیشتر شد و این همزمان بود با بیکار شدن همسرم به خاطر برملا شدن اعتیادش.

 

سرپرست خانواده شدم

مشکلات که پیش می آید، حنانه خانم می فهمد که باید دستش را به زانوی خودش بگیرد و بلند شود:

 وقتی فهمیدم که همسرم معتاد است، اول باورم نمی شد چون ظاهر همسرم خیلی خوب و ورزشکاری بود و به هیچ وجه شبیه معتاد ها نبود… تازه آن زمان بود که با پرس و جوی بیشتر فهمیدم او از زمان مجردی معتاد بوده وخانواده اش هم از این قضیه مطلع بوده اند و حتی یک بار دختر مورد تائید خانواده اش را به شرط ترک کردن اعتیاد، برایش عقد می کنند که چون محمد ترک نمی کند، این عقد به هم می خورد و به خاطر همین هم خانواده اش با وجود اینکه محمد تنها پسرشان بود، دیگر کمکی به او نمی کنند.

وقتی این را فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد ولی چاره ای نداشتم. از آنجا که خانواده خودم هم مخالف ازدواج مان بودند، نمی توانستم به آنها از مشکلاتم چیزی بگویم. به خاطر همین هم با محمد صحبت کردم و او راضی شد برای ترک کردن برود کمپ ولی متاسفانه بعد از سه بار بستری شدن باز هم به سراغ مواد رفت.

فهمیدن موضوع اعتیادش از جانب من و بستری شدن های پشت سر همش باعث شد همان کارهای نیمه وقتی را که سراغ شان می رفت، رها کند و من مجبور شوم با کار در خانه های مردم خرج زندگی را در آورم.

 

کار در خانه های مردم را دوست نداشتم

حنانه خانم دوست دارد کاری کند و درآمدی برای گذران زندگی خودش و بچه هایش داشته باشد اما مناعت طبعش اجازه کار در خانه ها را به او نمی دهد. در این مورد خودش اینطور توضیح می دهد:

درست است که داشتن درآمد حلال ارزشمند است ولی بعد از مدتی به خاطر یک سری رفتارها فهمیدم که من برای کار در خانه های مردم آفریده نشده ام. به خاطر همین هم به دنبال راه جایگزین گشتم.

در نهایت به پیشنهاد یکی از دوست هایم شروع کردم به آماده کردن یک سری مایحتاج خانم ها در آشپزی؛ اول با پیاز داغ و نعنا خشک و آبلیموی طبیعی و رب شروع کردم تا بعد از مدتی وقتی دیدم اطرافیان استقبال می کنند، کارم را گسترش دادم و انواع سبزی ها را می خریدم، می شستم و بنا به کاربردشان خرد  می کردم و به دست مشتری ها می دادم.

وقتی کارم را شروع کردم فکرش را هم نمی کردم که مواد غذایی طبیعی و بدون نگه دارنده اینقدر مورد استقبال مردم واقع شود ولی بعد از مدتی دیدم که مردم خیلی استقبال می کنند و مخصوصا که من کارم را خیلی تمیز انجام می دهم و کیفیت کارم خیلی خوب است. به خاطر همین هم بعد از مدتی به سبزی فروش محل سپردم تا سفارشات اینچنینی را  از مردم برای من بگیرد.

 

با کمک بچه ها خرج مان را در می آوریم

این زن سخت کوش کارآفرین از توسعه کارش تعریف می کند:وقتی توانستم نظر مثبت مشتری هایم را جلب کنم، کارم را گسترش دادم و از بچه هایم هم کمک گرفتم. البته اوایل دوست نداشتم آن ها را هم دخیل کنم ولی چاره ای نداشتم .حجم سفارشات بالا بود و اگر نمی توانستم خودم را برسانم، سفارشات را پس می گرفتند.

خانواده ام در حال حاضر وضعیت مرا می دانند ولی کاری نمی توانند برایم بکنند. البته مادرم چون خواهر و برادر هایم ازدواج کرده اند و رفته اند، به من پیشنهاد داد که برای زندگی به خانه اش بروم  بشرط اینکه اول از همسرم طلاق بگیرم.

من هم این پیشنهاد را قبول نکردم البته نه به خاطر اینکه هنوز مثل قبل همسرم را دوست دارم، نه… چون الان من زن جوانی هستم که شوهرم معتاد است، خودم و بچه هایم با کار خرج مان را در می آوریم ولی در صورت طلاق با وجود سه فرزند کوچک قد و نیم قد ازدواج که عملا برایم ممکن نیست، فقط تبدیل می شوم به طعمه ای برای مردان هوسران …

آن وقت دیگر دو کلام با سبزی فروش محل هم نمی توانم صحبت کنم چه برسد به رفت و آمد خانوادگی با خواهران و دوست هایم.

در حال حاضر همسرم خیلی به خانه نمی آید فقط وقتی بی پول می شود سری می زند و می رود. از خانواده همسرم هم خبری نیست. از وقتی که محمد رفته آن ها هم دیگر به ما سر نمی زنند. الان تنها خودم هستم و بچه هایم.

 

سربار نبودن را دوست دارم

حرف آخر حنانه خانم هم اشاره قشنگی است به این که چقدر مستقل بودن و خودکفا بودن با وجود نبود سرپرست برای خانواده اهمیت دارد:

در آخر به نظر من شریک شدن بچه ها در مشکلات پدر و مادرها باعث می شود که آن ها از دوران کودکی مسئولیت پذیر بودن را یاد بگیرند و این بهتر از این است که بچه ها لوس و ننر بار بیایند، مثل خیلی از بچه هایی که امروز می بینیم. البته دلیل دیگر درست بودن کمک بچه ها این است که من خودم هم به عنوان یک مادر توانی محدود دارم و اگر بخواهم پای این زندگی بایستم، بچه هایم هم باید به من کمک کنند وگرنه نمی توانم دوام بیاورم چون فشار زندگی بالاست.

خوشحالم که حداقل مادرم مرا تنبل بار نیاورد و به خاطر همین هم امروز من با وجود مشکلات زیادی که داشتم، می توانم در زندگی ام ایستادگی کنم و بار زندگی ام را خودم حمل کنم و سربار کسی نباشم.

/انتهای متن/