داستان/ یک عالــــمه آتـــــش

این داستان را داستان نویس ما سپیده شراهی تقدیم کرده است به ” روح پاک همه­ ی بچه­ های گرفتار در آتش حادثه­ ی قطار تبریز- مشهد”.

6

وقتی زهرا خواست سوار شود، بابا دستش را گرفت و بلندش کرد؛ دست من را هم مامان گرفت. آورد بالا؛ بعدش هم رفت کمک ننه. پله­ های قطار خیلی بلند بود.

بابا بلیط توی یک دستش بود و ساک ها توی دست دیگرش؛ جلو جلو می ­رفت و ما هم پشت سرش. بوی تند و خنک قطار دویده بود توی دماغم. خیلی ­ها دنبال کوپه ­شان می ­گشتند. بعضی ها هم در کوپه­ شان نشسته بودند. توی راهرو پر شده بود از سر و صدای آدم ها. بابا شماره ­ی روی درها را می ­خواند و همه ­اش با خودش می­ گفت: “کوپه ­ی چهار… کوپه ­ی چهار…”

تا اینکه پیدایش کرد؛ درش را کشید و به ما هم گفت: بیایید اینجاست.

زهرا بدو بدو رفت کنار شیشه نشست، یکی از بطری­ های آب را برداشت و گفت: من که کنار پنجره می ­شینم، می­ خوام تا صبح بیرون رو نگاه کنم.

 بعد هم کیف قرمزش را کنارش گذاشت و پایش را تکان داد. من هم خودم را روی صندلی جلوی در پرت کردم و گفتم: ولی من جلو در می­ شینم، اینجا کیفش بیشتره.

در را بستم و زنجیرش را انداختم. زهرا یک جورایی به من نگاه می­ کرد. فکر کنم دلش می خواست جای من می بود. بابا و مامان ساک ها را که در جایشان گذاشتند، نشستند. بابا روبروی من و مامان هم رفت کنار زهرا. ننه تا روی صندلی اش نشست، ژاکت پشمی­ اش را در ­­آورد و به ترکی­ گفت: چقدر قطارش تمیز و قشنگه.

مامان که داشت چادرش را تا می ­کرد و می ­گذاشتشق توی کیفش، گفت: آره خیلی.

بابا هم تلویزیون را نشانمان داد، بعد به ترکی ­گفت: ننه نگاه، تلوزیون هم داره، می­ خوای بزنم جناب خان رو ببینی؟

ننه خندید، تسبیحش را از دور دستش باز کرد و گفت: نه ننه، دیگه تموم شده الآن.

بعد هر سه تایشان با ذوق به این طرف و آن طرف نگاه ­کردند. من همه اش زنجیر را توی جایش می­ انداختم و در می­ آوردم، مامان هم دائم می ­گفت: نکن امین، خراب میشه ­ها!

ولی من دوباره گردی ­زنجیر را می ­انداختم توی سوراخ و بعد می ­کشیدمش پایین، اینجوری در قفل می ­شد و اگر می­ آوردمش بالا، باز می ­شد. خیلی کِیف می ­داد.

زهرا هی من را نگاه می ­­کرد و قُلُپ قُلُپ از آب معدنی ­اش می ­خورد. مامان بهش گفت: زهرا آنقدر آب نخور، شب هی باید بری دستشویی.

زهرا اخمی کرد و دوباره بطری را سر کشید. ننه به ترکی گفت: زهرا جان به حرف مامانت گوش بده ننه، شب جیش می ­ک…

همان موقع، قطار راه افتاد و تکان محکمی خورد. ننه ترسید و حرفش نصفه ماند. من و زهرا با هم زدیم زیر خنده. بلند بلند گفتم: ننه نترس. قطار داره راه می ­افته.

ننه به ترکی گفت: می­ دونم، نمی تر…

ولی دوباره که  قطار تکان خورد، ننه باز هم ترسید. من و زهرا دلمان را گرفتیم و خندیدیم.

یک دفعه ننه از جایش بلند شد و به ترکی گفت: ای دَدَم وای، چرا پس داره این طرفی می ­ره؟

من و مامان و زهرا بلندتر خندیدیم، بابا هم خندید. ننه چشم های ریزش گرد شده ­بود و هی ما را نگاه می­ کرد و هی بیرون را.

مامان به زهرا گفت جایش را با ننه عوض کند، چون ننه برعکس حرکت قطار نشسته بود و سرش گیج می ­رفت.

زهرا زودی بلند شد و کیف قرمزش را روی شانه ­اش انداخت و رفت نشست جای ننه. بعدش هم بلند شد و آمد پیش من. می ­خواست او هم زنجیر را توی جایش بیندازد. نگذاشتم. دوباره خواست دست بزند، باز هم نگذاشتم. به بابا گفت: بابا نگاه کن امین نمی ذاره منم بازی کنم…

بابا تلویزیون را روشن کرده ­بود و حواسش به ما نبود. جای او مامان گفت: امیـــن!

– اصلاً من می رم بیرون، بیرون کیفش بیشتره.

این را گفتم و زنجیر را بالا کشیدم. زهرا هم پشت سرم بیرون آمد.

جلوی در ما ایستاده ­بودند. جلویِ جلویِ درِ ما که نه، چند کوپه آن طرف­ تر. یک دختر و یک پسر. جلو رفتیم و اسمشان را پرسیدیم. پویا و آرزو. دخترخاله پسرخاله بودند. پویا یک سال از من بزرگتر بود و مدرسه می­ رفت. به او گفتم: پس چطور الآن داری می ­ری مشهد؟ مگه مدرسه نداری؟

گفت: مامانم اجازه­ ام رو گرفته.

و بعدش خندید. دفعه ­ی دومشان بود. دفعه ­ی قبل با هواپیما و این بار با قطار. از ما هم پرسیدند :چندمین بارتان است؟ من و زهرا با هم گفتیم: اولین بار. باز خندیدند. آرزو قشنگ می­ خندید. لپ هایش می رفت تو. عروسکش را محکم به خودش چسبانده بود. کاپشن صورتی تنش بود و موهایش فرفری سیاه بود. فکر کنم همسن زهرای خودمان بود.

زهرا زودی از توی کیفش نامه­ رعنا را در آورد، نشانشان داد و گفت: اگه گفتید این چیه؟

توی این چند روز هر کی را که می ­دید، اول از همه نامه ­ی تا­ شده ­ی رعنا را نشانش می­ داد و این را می ­پرسید. بعدش هم قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، پز می ­داد و می ­گفت: نامه ­ی دوستمه، اسمش رعناست. برای امام رضا نوشته. بهش قول دادم بدمش به آقا.

و بعدش با ناز سرش را تکان ­داد و ­خندید. پویا که به شیشه تکیه داده­ بود، با نیشخند گفت: هه، مگه دوستت سواد داره؟

به جای زهرا، من گفتم: آره بابا، کلاس دومه.

پویا دستش را جلو آورد و گفت: بده ببینم چی نوشته، من می­ تونم بخونمش.

زهرا زودی نامه ­ی رعنا را گذاشت توی کیفش و زیپش را کشید، دوباره اخم کرد و گفت: من به دوستم قول دادم که نامه ­اش رو به هیچکس نشون ندم، قراره فقط بدمش به خود امام رضا.

پویا دوباره پوزخند زد و گفت: هه! نمی تونی بدیش به امام رضا که، باید بندازیش تو ضریح.

زهرا نگاهی به من کرد. لبهایش را جمع کرد و دیگر هیچ چیز نگفت. من هم چیزی نگفتم. یک دفعه پویا گفت: بچه ها می ­خواید بریم کل قطار رو با هم ببینیم؟ خیلی حال میده، من همه جاشو بلدم.
همین که من و زهرا گفتیم بابایمان اجازه نمی دهد، گفت: بچه ننه­ ها.

و رویش را برگرداند. اما بعدش گفت: مسابقه ­ی دو چی؟ میایید مسابقه ­ی دو؟

من زودی گفتم: تا کجا؟

یک کم فکر کرد و گفت: اممممم تا سر واگن، تا اون در، دست می ­زنیم و بعدش برمی ­گردیم. قبوله؟

به جایی که نشانم ­می­ داد، نگاه کردم و گفتم: باشه قبول.

– اول پسرها. بعد دخترها. بعدشم برنده­ ها با هم.

قبول کردیم.

با یک دو سه، دویدیم. راهرو تنگ بود. پویا از اول تا آخرش جلوی من بود. تا دستم را بزنم به در و برگردم، او برنده شد. هر دو نفس نفس می ­زدیم. هورایی کشید و برای خودش دست زد. آرزو هم خندید و لپ هایش رفت تو؛ زهرا هم ریز ریز می­ خندید. چند نفری سرشان را از توی کوپه­ شان بیرون آوردند و دعوایمان کردند، آرام شدیم.

– آقا قبول نیست. بیایید دوباره.

این را من گفتم، حرصم درآمده ­بود. زهرا هم جیغ و داد می ­کرد که آره بیایید دوباره. یک آقایی دوباره دعوایمان کرد.

– زودی برید تو کوپه­ هاتون! نصف شبه مردم می خوان بخوابن. زود برید پیش ماماناتون ببینم.

پویا از پشت آن آقایی که این را گفت، شکلک درآورد. هر چهارتایی زدیم زیر خنده. بابا چند باری در را باز کرد و گفت بیایید بخوابید. من و زهرا نرفتیم، همه اش می ­گفتیم الآن می ­آییم.

مامان پویا هم چند بار صدایش کرد ولی وقتی دید گوش نمی­ دهد، آمد دستشان را گرفت و برد.

آرزو برگشته بود و برایمان دست تکان می­ داد. پویا هم داد زد: یادتون نره، فردا صبح دوباره مسابقه می ­دیما؟

من و زهرا هم داد زدیم: باشه.

رفتند توی کوپه­ شان. سه کوپه آن طرف تر از ما. ما هم آمدیم توی کوپه خودمان. ننه روی تختش خوابش برده ­بود و هنوز تسبیح در دستش بود. در را بستم و زنجیرش را انداختم.

زهرا تا نشست تند تند شروع کرد به حرف زدن. حتی از مسابقه ­ی دویمان هم گفت که پویا برنده ­شد. بابا فیلم می دید. تلویزیون به خش خش افتاده بود. با غرور، جوری که بابا هم بشنود، گفتم: امشب که قبول نبود، حواسم نبود که تونست… فردا پویا رو می­ برمش. حالا می­ بینی.

زهرا خوابید کنار مامان و بابا هم من را گذاشت روی تخت بالا، روبروی تخت خودش.

چراغ ها را خاموش کرد و رفت روی تخت خودش دراز کشید. از پشت شیشه بیرون سیاهِ سیاه شده­ بود. هم آسمان و هم زمین. فقط می شد ماه را دید. دنبال قطارمان می ­دوید. ولی بیچاره نمی دانم چرا هر چه می ­آمد، باز هم نمی ­توانست به ما برسد. توی جایم غلتی زدم و دولا شدم. زهرا کیف قرمزش توی بغلش ­بود هنوز، خوابِ خواب ­بود. آب دهانش مثل همیشه روی متکا راه افتاده ­بود. بابا هم صدای خُر­خُرش بلند شده­ بود. دلم می ­خواست بلند می­ شدم و می ­رفتم یک سرکی توی راهرو می ­کشیدم، شاید آرزو و پویا آمده ­بودند بیرون، ولی بابا آنقدر کمربندم را محکم بسته بود که نمی­ توانستم تکان بخورم.

 از صدای تلق و تولوق قطار و تکان هایش خوشم می ­آمد. حتی از دویدن های ماه به دنبالمان. کم کم داشت چشم هایم سنگین می ­شد.

***

   من که یادم نمی آمد چطور به اینجا آمدیم. از زهرا هم که ­پرسیدم او هم یادش نمی­ آمد. حتی یادم نیست کی کمربندم را باز کردم. فقط یادم بود از جایی که یک عالمه آتش تویش بود، آمدیم. مثل یک پر یا یک قاصدک، مثل آن وقت هایی که فوتشان می ­کردم و آن ها می ­رفتند بالای بالا. من هم ­آمدم بالا­ی بالا. البته صدای جیغ های مامان را هم یادم بود و صدای خِرخِر ننه را، فقط همین!

زهرا زودتر از من آمده ­بود بالا. کیف قرمزش روی دوشش بود و ریز ریز می ­خندید. تا من را دید، صدایم کرد و گفت: امین بیا اینجا. من اینجام.

گفتم: الآن میام.

بعدش سرم را برگرداندم، چند نفر دیگر هم با من داشتند از توی آتش ها بالا می­ آمدند. ننه هم داشت می ­آمد. بعد از او هم مامان.

من و زهرا دستمان را برایشان تکان دادیم و داد زدیم: ننه… مامان… ما اینجاییم.

آمدند پیش ما. زودی از مامان پرسیدم: پس بابا کجاست؟

گفت: رفته بود از رستوران، برای صبحونتون شیر بگیره… معلوم نیست کِی بیاد.

دیگر من چیزی نگفتم. مامان هم چیزی نگفت. آسمان داشت ما را توی بغل خودش می ­کشید. دوباره برگشتم و به آتشها نگاه کردم. چقدر دور شده ­بودند و ریز. اندازه ­ی یک مورچه.

صدای آرزو که آمد، زودی برگشتم. داشت می ­خندید. لپ هایش رفته بود تو. عروسکش را محکم توی بغلش گرفته ­بود و ما را صدا می زد. زهرا دستش را گرفت و گفت: تنها اومدی؟

خندید و گفت: نه، با مامانم.

و بعد مامانش را نشانمان داد. زهرا از آرزو پرسید: اینجا مشهده؟

آرزو خندید و زودی گفت: نه بابا.

زهرا دهانش را جمع کرد و بعدش گفت: پس کِی می ­رسیم؟

آرزو هیچ چیز نگفت و فقط شانه ­اش را بالا انداخت. زهرا لبش را گاز گرفت، اخم کرد و گفت: پس من نامه ­ی رعنا رو چی کار کنم؟ بهش قول دادم که نامه ­اش رو بدم به امام رضا.

آرزو دوباره خندید، لپش رفت تو، فقط گفت: نمی ­دونم.

ولی بعدش گفت: می ­خوای بریم از اون آقا لباس سبزه که اونجا وایساده بپرسیم؟

من و زهرا با هم به جایی که نشانمان می­ داد، نگاه کردیم و گفتیم: آره بریم.

آرزو خندید، لپ هایش رفت تو؛ عروسکش را محکم ­تر توی بغلش گرفت و گفت: پس مسابقه بدیم تا پیش اون آقا؟

من و زهرا با هم بلند گفتیم: باشــــه!

یک و دو سه که گفتیم، آسمان محکم ­تر ما را به طرف خودش کشید. ما را محکم کشید به طرف همان آقایی که لباسش سبز بود.

/انتهای متن/