سرانجام سرکشی و خیانت جز رسوایی و بدنامی نیست

حکایت “زن صوفی و کفشدوز” از داستان های جالب مثنوی است که درظاهر به خیانت های زن و شوهری اشاره می کند و در حقیقت نادانی و کم خردی بشر را به تصویر می کشد در برابر پرودگارش که به جای قبول خطا و توبه سعی در توجیه اشتباه خود و لجاجت و اصرار بر گناه دارد.

0

مساله عدم وفاداری و خیانت در روابط زناشویی متعلق به امروز و دیروز نیست، این معضل به اندازه تاریخ بشریت قدمت دارد. مولانا شاعر عارف و اهل دل با تعریف ماجرای خیانت های زمینی  آدمها در حقیقت خیانت بنده  را به قوانین خداوند باری تعالی زیر سوال می برد.


زن بد کار و کفشدوز

مولانا از داستان یک صوفی و همسرش یاد می کند که  روزی صوفی ناگهانی و بی خبر به خانه اش می آید و زنش را در اتاقی دربسته با شخصی تنها می بیند که  با هم جفت شده ‌اند.

معمولا صوفی در آن ساعت به خانه نمی‌ آمد و زن بارها در غیاب شوهرش مرد کفشدوزی را به خانه می آورد و هیچ وقت اتفاقی هم نیفتاده بود. ولی صوفی آن روز بی ‌وقت به خانه آمد و زن و مرد کفشدوز از این ماجرا بسیار ترسیدند.

صوفیی آمد به سوی خانه روز
خانه یک در بود و زن با کفش ‌دوز
جفت گشته با رهی خویش زن
اندر آن یک حجره از وسواس تن
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حیلت نه راه
هیچ معهودش نبد کو آن زمان
سوی خانه باز گردد از دکان
قاصدا آن روز بی‌ وقت آن مروع
از خیالی کرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامد او ز کار
آن قیاسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خداش

 
ترس از رسوایی

زن که در خانه هیچ جایی برای پنهان کردن مرد کفشدوز پیدا نکرد، زود چادر خود را بر سر مرد بیگانه انداخت و او را به شکل زنان درآورد و در اتاق را باز کرد. صوفی که تمام این ماجرا را از پشت پنجره دیده بود، خود را به نادانی زد و با خود گفت:

“ای بی‌ دین ها! از شما کینه می ‌کشم ولی به آرامی و با صبر.”

چادر خود را برو افکند زود
مرد را زن ساخت و در را بر گشود
زیر چادر مرد رسوا و عیان
سخت پیدا چون شتر بر نردبان
گفت خاتونیست از اعیان شهر
مر ورا از مال و اقبالست بهر

 

صوفی سلام کرد و از زنش پرسید: این خانم کیست؟

زنش گفت: ایشان یکی از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بیگانه‌ای ناآگاهانه وارد خانه نشود.

صوفی گفت :  ایشان از ما چه خدمتی می‌خواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟

زن گفت: این خانم تمایل دارد با ما قوم و خویش شود. ایشان پسری بسیار زیبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببیند و برای پسرش خواستگاری کند، اما دختر به مکتبخانه رفته است.

صوفی گفت: ما فقیر و بینوا هستیم و همشأن این خانواده بزرگ و ثروتمند نیستیم، چگونه می‌توانیم با ایشان وصلت کنیم. در ازدواج باید دو خانواده با هم برابر باشند.

زن گفت: درست می ‌گویی. من نیز همین را به خانم گفتم و گفتم که ما فقیر و بینوا هستیم اما او می‌ گوید که برای ما این مسأله مهم نیست ما دنبال مال وثروت نیستیم، بلکه دنبال پاکی و نیکی هستیم.

گفت صوفی ما فقیر و زار و کم
قوم خاتون مال‌ دار و محتشم
کی بود این کفو ایشان در زواج
یک در از چوب و دری دیگر ز عاج
کفو باید هر دو جفت اندر نکاح
ورنه تنگ آید نماند ارتیاح
گفت گفتم من چنین عذری و او
گفت نه من نیستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمه ‌ایم
ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ ایم
قصد ما سترست و پاکی و صلاح
در دو عالم خود بدان باشد فلاح


دختر پاک اما بی جهیزیه

صوفی دوباره حرف های خود را تکرار کرد و از فقیری خانواده خود گفت. زن صوفی خیال می‌ کرد که شوهرش فریب او را خورده است، با اطمینان به شوهرش گفت: شوهر عزیزم! من چند بار این مطلب را گفته ‌ام و گفته‌ ام که دختر ما هیچ جهیزیه‌ ای ندارد ولی ایشان با قاطعیت می‌گوید که پول و ثروت بی ارزش است، من در شما تقوی و پاکی و راستی می‌ بینم.

ظاهرا او بی‌جهاز و خادمست
وز صلاح و ستر او خود عالمست
شرح مستوری ز بابا شرط نیست
چون برو پیدا چو روز روشنیست

صوفی، رندانه در سخنی دو پهلو گفت: بله ایشان از همه چیز زندگی ما باخبرند و هیچ چیز ما بر ایشان پوشیده نیست. مال و اسباب ما را می ‌بیند و می ‌بیند خانه ما آنقدر تنگ است که هیچ چیز در آن پنهان نمی‌‌ ماند.

همچنین ایشان پاکی و تقوی و راستی ما را از ما بهتر می ‌داند. پیدا و پنهان و پس و پیش ما را خوب می‌ شناسد. حتماً او از پاکی و راستی دختر ما هم خوب آگاه است. وقتی که همه چیز ما برای ایشان روشن است، درست نیست که من از پاکی وراستی دخترم بگویم و از دختر خود تعریف ‌کنم!!


حقیقت بر ملا می شود

این گفت و گو ها  آنقدر ادامه پیدا کرد و زن صوفی چنان به انکار کردن اصرار کرد که صوفی از این همه مکر و ریا خسته شد و چادر از سر مرد کفشدوز کشید و راز پنهان را آشکار و همسرش را رسوا کرد و خطاب به همسر بی وفایش گفت که دیگر دست از انکار و فریب بردارد و از او نه، از خدایش شرم کند.

این حکایت را بدان گفتم که تا
لاف کم بافی چو رسوا شد خطا
مر ترا ای هم به دعوی مستزاد
این بدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفی تو خائن بوده‌ای
دام مکر اندر دغا بگشوده‌ای
که ز هر ناشسته رویی کپ زنی
شرم داری وز خدای خویش نی


سخن آخر

تمام داستان های مولانا در عین داشتن معنایی  ظاهری، مفهومی درونی نیز دارند.

 داستان زن صوفی و کفشدوز تنها به خیانت های زن و شوهری اشاره نمی کند این داستان در ابعادی وسیع تر نادانی و کم خردی بشر را به تصویر می کشد که گاه با لجاجت به جای قبول خطا و توبه سعی در توجیه گناه و اشتباه خود دارد در صورتی که طریقه درست رو یا رویی با ولی واقعی یا همان خداوند این گونه نیست. پیش خداوند جز اظهار شرم از گناه و توبه هیچ رندی و حیله ای کارگر نیست و  سرانجام سرکشی و خیانت جز رسوایی و بدنامی نیست.

/انتهای متن/