داستان/ یک شاخه گل رُز

سهیلا سهرابی رامینی در بهار سال 1345 در تهران به دنیا آمد. دوره های آزاد ویراستاری کتاب و عکاسی را در دانشگاه تهران طی کرد و دوره های تخصصی داستان نویسی را نزد استاد راضیه تجار سپری کرده است.

0

روی یک پا تکیه داده ام به نرده فلزی راه پله. منتظرم تا آسانسور از راه برسد. با حروف بزرگ روی برگه سفید نوشته اند «در دست تعمیر» و با چسب بد رنگی زده اند به درِ آسانسور سمت راستی.

شماره ها ردیف شده اند بالاسر آسانسور. تک تک روشن می شوند. چند لحظه می مانند و بعد رنگشان را می دهند به شماره بغلی.

صدای نرمی طبقه همکف را اعلام می کند. درِ آسانسور باز شده و تنها مسافرش پیاده می شود.

همگی یک قدم به در نزدیک می شویم. نوبت رعایت می شود. قبل از همه وارد آسانسور می شوم. چشمم می افتد به رُز پربرگ نیم بازشده ای که روی کف آسانسور افتاده است. ساقه اش کوتاه است. انگار کنده شده باشد. چند برگ سبز و یک روبان طلایی زرقی برقی هم کمی آنطرفترش افتاده. می خواهم برش دارم رویم نمی شود. با یک حرکت سریع طوری که خراب نشود با پا هلش می دهم کنج آسانسور و جلویش می ایستم.

چهار پنج نفری هم بعد از من سوار می شوند. دیگر جا نیست. در بسته می شود. دست ها یکی یکی از کنار هم می گذرند و می نشینند روی دکمه های طبقات. شماره طبقات رنگی می شوند.

همگی رو به در ایستاده ایم. عقبیها چشمشان را دوخته اند به پس سر جلوییها.

ایستگاه اول. پسر 7 شاید هم  8 ساله تپلی به زور خودش را کنار بقیه جا می دهد. بقیه جمع تر می ایستند. در بسته می شود. پسرک از گوشه چشم معلوم نیست به کجا نگاه می کند. لب پایینش را با دندان می جود. روبان طلایی را لگد می کند. روبان می چسبد به کفشش. خم می شود تا آن را از پایش جدا کند. می خورد به شکم ورقلمبه مرد کوتاه قدی که پس سرش جلوی چشمانم است. چیزی نمانده مرد بیفتد روی من. جمع می شوم گوشه آسانسور. همه حواسم به گل رز است مبادا لگدش کنم.

در باز می شود. خانم چادری کنار دستیم پیاده می شود. چادرش وسط راه می ماند. در می خواهد بسته شود. همه دستها هجوم می برند سمت چشمی. درِ نیمه بسته، دوباره باز می شود. گل رُز قِل می خورد. دلم هری می ریزد. باید همان موقع که دیدمش برش می داشتم. در بسته می شود.

ایستگاه بعدی طبقه من است. پیاده نمی شوم. روبه روی در، سه چهار نفر زل زده اند به چشمان ما. برای هیچ کدام جا نیست. با ناراحتی رویشان را برمی گردانند. احساس گناه می کنم. آسانسور راه می افتد.

صدای چکش کاری آسانسور خراب می آید. مرد شکم ورقلمبیده و پیک موتوری که کلاه کاسکت روی سرش است و مدام به ساعتش نگاه می کند، پیاده می شوند. زن حامله ای هِن و هِن کنان سوار می شود. می گوییم: «بالا می رویم». می گوید: «می دانم».

بوی خنک خیار تازه می پیچد در آسانسور. آسانسور راه می افتد. زن حامله دستش را دراز می کند که به دیوار تکیه دهد. نگاهم می کند می گوید: میشه من اون گوشه وایسم.

لبخند زورکی می زنم. خودم را کنار می کشم. از گوشه چشم به گل رز نگاه می کنم. گلبرگ هایش انگار قهر کرده اند. نگرانم زن حامله لگدش کند. نمی کند. شکمش که به سمت گوشه است. نمی گذارد پاهایش به کنج آسانسور برسند.

هنوز در کاملاً باز نشده که پسرک تپل با سرعت از زیر دست آقای احمدی سرایدار ساختمان به سمت پله های طبقه پایین می دود. مردی که به جز چشمانش تمام صورتش با ریش های انبوه و مشکی پوشیده شده و دائم زیر لب غر می زند هم بیرون می رود. آقای احمدی سوار می شود. به همه سلام می دهد. خسته نباشید می گوید. دل توی دلم نیست. اگر آقای احمدی ببیند چیزی کف آسانسور ریخته حتماً برش می دارد. در بسته می شود.

به طبقات آخر که نزدیک می شویم، صدای موتور آسانسور بیشتر می شود. عرق روی پیشانی زن حامله نشسته است. لبهایش می لرزند. می گوید: انگار فشارم افتاده.

دست می برم و ته کیفم را می تکانم. شکلاتی پیدا می کنم. به سمتش می گیرم. می گیرد. می گذارد در دهانش و نفس عمیقی می کشد. به محض باز شدن در پیاده می شود. مهتابی جلوی پله ها پرپر می زند. آقای احمدی و دختر جوانی که عینک آفتابی اش را درنیاورده پشت هم پیاده می شوند. در بسته می شود.

بالاخره تنها می شوم. روی در و دیوار آسانسور فقط من هستم. می نشینم روی پاهایم و گل را از روی زمین برمی دارم. تمام مشت یک دستم را پر می کند. گلبرگ های رویی اش پیر شده اند ولی قلبش هنوز جوان است. می بویمش. بوی بادام تازه می دهد. رو به گل با خنده می گویم: بالاخره گیرت آوردم.

آخرین ایستگاه است. در باز می شود. دختر جوانی روی پله های روبه روی در نشسته. یک دستش را عصای چانه اش کرده. چشمانش قرمز است. فین فین می کند. نگاهش می افتد به گل در دستم. خیز برمی دارد طرفم. گل را از دستم می قاپد. با عصبانیت پرپرش می کند و می پاچدش کف آسانسور. هق هق می کند و می رود سمت پله ها.

در آسانسور روی چشمان گرد شده ام بسته می شود. چراغ های تمام طبقات روشن می شوند.

/انتهای متن/