ای کاش بیشتر محبت می کردم به مادرم

روز دختر، روز اوست که 11 سال پرستاری از مادر کرده و حالا که او را از دست داده، آرزو می کند که ای کاش بیشتر محبت می کرد به مادر و ای کاش مادر عروسی اش را هم می دید. بمناسبت روز دختر با او گفت و گو کرده ایم که خوشبختی این روزهایش را مرهون کرامت و بزرگواری حضرت معصومه می داند .

0

پرستاری کردن کار راحتی نیست آن هم از مادری سالخورده و بیمار. معصومه شیری 11 سال با صبوری و رضایت از مادرش پرستاری کرده است. با او  به گفت و گو نشستیم بمناسبت روز دختر تا از زندگی اش بشنویم.


کوچکترین فرزند خانواده بودم

معصومه می گوید:

من در خانواده ای نسبتا پر جمعیت به دنیا آمدم. سه برادر بزرگتر از خودم دارم که فاصله سنی زیادی با من دارند طوری که کوچکترین برادرم 15 سال از من بزرگتر است. به خاطر همین در زمان کودکی با برادرانم خیلی رابطه صمیمانه ای نداشتم ولی همیشه اطرافیانم به من می گفتند که خیلی شانس آورده ام که سه تا برادر بزرگتر از خودم دارم و آن ها به وقتش  مثلا موقع  ازدواج پشتم می ایستند.

من هم با اینکه خیلی آن زمان به این مسائل فکر نمی کردم ولی به خاطر اینکه کوچکترین فرزند خانواده بودم، درک می کردم که طبیعی است به خاطر اختلاف نسلی که بین من و آن هاست، خیلی همفکرنیستیم. مادرم همیشه به من  می گفت که هر وقت آن ها ازدواج کنند من می توانم با همسر آن ها رابطه صمیمانه تری داشته باشم و من هم نسبت به این مساله خوش بین بودم.


با پدرم رابطه صمیمانه ای داشتم

معصومه از رابطه اش با پدرش اینطور تعریف می کند:

در مورد پدر و مادرم باید بگویم که درست است که من با پدر و مادرم هم اختلاف سنی بسیار زیادی داشتم ولی هیچ وقت این فاصله را حس نمی کردم چرا که آنها مرا خیلی دوست داشتند و همین باعث می شد با هم کنار بیاییم .

پدرم همیشه می گفت که تو مونس من هستی و من هم سعیم را می کردم که باعث ناراحتی و رنجش او نباشم. البته با مادرم هم روابط خوبی داشتم ولی خب پدرم برای من جایگاه خاصی داشت و خیلی به او وابسته بودم. این وابستگی به حدی بود که وقتی بچه بودم گاهی پدرم مرا به محل کارش می برد، چون نمی توانستم دوری اش را تحمل کنم.


قبولی دانشگاه

روزهای خوش زندگی اش را معصومه اینطور توصیف می کند:

وقتی دبیرستان بودم نمرات بسیار خوبی داشتم و هرگز معدل کلم از5/18 پایین تر نیامد. به خاطر همین هم همان سال اول که کنکور دادم در رشته ای که علاقه داشتم در دانشگاه سراسری قبول شدم.

وقتی پدرم خبر قبولی ام را شنید خیلی خوشحال شد و برایم یک گردنبند طلا هدیه خرید.

اتفاقات خیلی خوبی بعد از آن برایم پیش آمد، چند نفر از اطرافیان و همسایه ها برای خواستگاری پیغام و پسغام می فرستادند ولی پدرم قبول نمی کرد و به همه شان می گفت که دختر من می خواهد مهندس شود و حالا حالاها قصد ازدواج ندارد.

من هم از اینکه اینقدر پدرم خوشحال است، راضی بودم و با خوب درس خواندن سعی می کردم محبت هایش را جبران کنم.


مرگ ناگهانی پدرم و بیماری مادرم

معصومه از ابرهای تیره ای که آسمان آبی و آفتابی زندگی اش را پوشاند، اینطور یاد می کند:

 همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا دو سال بعد از قبولی ام در دانشگاه  که سکته ناگهانی و مرگ پدرم همه زندگی مان را زیر و رو کرد. هیچ فکرش را هم نمی کردم که اینقدر زود پدرم را از دست بدهم. البته چون از همان بچگی هم اختلاف سنی  زیادی با پدر و مادرم داشتم همیشه یک حس نگرانی نسبت به از دست دادن آن ها داشتم (این را فقط آنهایی می فهمند که فاصله سنی زیادی با پدر و مادرشان دارند) بگذریم. تلاش می کردم که از شر این اضطراب رها شوم و داشتم موفق می شدم که  در واقعیت با آن مواجه شدم.

اما فاجعه فقط همین نبود. هنوز یک سال از مرگ پدرم نگذشته بود که مادرم هم به خاطر فشار مرگ پدرم سکته مغزی کرد و زمینگیر شد.

من خیلی گیج شده بودم و نمی دانستم باید چه کار بکنم. پدر من هم از نظر مالی یک کارمند ساده بود و کل سرمایه اش در دنیا یک آپارتمان قدیمی 90 متری بود که در آن زندگی می کردیم و یک حقوق ماهیانه. به خاطر همین هم اصلا شرایط گرفتن پرستار را نداشتیم و من مجبور شدم یک سال مرخصی بگیرم تا بتوانم از مادرم مراقبت کنم به این امید که در این مدت بهتر شود.


برادرانم رهایم کردند

معصومه از بی مهری برادرها خیلی گله مند است و حق دارد که باشد:

قبل از اینکه این اتفاقات بیفتد، نمی گویم محبت خاصی از برادرهایم که همه شان ازدواج کرده بودند، می دیدم، نه! ولی حداقل هفته ای یک بار با زن و بچه های شان به خانه مان می آمدند و به ما سر می زدند ولی بعد از این اتفاق ها آمدن شان از هفته ای یک بار به 15 روز یک بار و بعدتر هم ماهی یک بار و … در نهایت هم به سه ماهی یک تلفن رسید.

یکی از خانم های برادرم هم می گفت که چون خانه مان دلگیر است بچه ها دوست ندارند بیایند. این حرف و حرف های مثل این خیلی دل من را می سوزاند، چون مشخص بود که آنها هیچ توجهی ندارند که در آن خانه من هم زندگی می کنم و اصلا برای شان مهم نبود که شوهران شان هم در قبال مادرشان مسئولیت هایی دارند که بار همه آن ها به دوش من افتاده است.

 

زندگی ام شد پرستاری از مادر

شرح مشقت ها و دل آزردگی هایش را معصومه این طور می دهد:

آن اوایل فکر می کردم که کم کم حال مادرم بهتر می شود و من می توانم بعد از یک سال مرخصی برگردم و درسم را تمام کنم ولی اشتباه می کردم، چون مادرم بهتر که نشد هیچ، روز به روز هم بدتر شد تا جایی که به غیر از کارهای خیلی شخصی برای هیچ چیز نمی توانست از جایش بلند شود.

در این مدت خیلی سختی کشیدم به خصوص که مجبور بودم تمام این بار را هم به تنهایی به دوش بکشم. آن اوایل یکی دو تا خواستگار هم برایم آمدند ولی من نمی توانستم مادرم را رها کنم چون می دانستم که برادرهایم نگهدار مادرم نیستند و حتما بعد از رفتن من او را می گذارند کهریزک؛ به خاطر همین هم خواستگارانم را رد کردم و زندگی ام شد پرستاری از مادرم.


پیشنهاد فروش خانه

معصومه از برادران نامهربان و زیارتی می گوید که به قم رفته و زندگی اش را عوض کرده است:

نمی گویم که این یازده سال برایم آسان گذشت ولی چون فرصتی بود که به مادرم هم به اندازه پدرم نزدیک شوم، راضی بودم. متاسفانه برادرانم در این مدت، هیچ کمکی به ما نکردند و به جایش مدام از گوشه و کنار پیغام و پسغام هایی را به اطرافیان می رساندند که دو نفر آدم چه لزومی دارد در آپارتمان 90 متری زندگی کنند!

این در جایی بود که همه برادرانم وضعیت مالی خوبی داشتند و متراژ خانه هایشان زیر120 متر نبود… در مدت این 11 سال کم از این حرف ها نشنیدم . کم کم احساس می کردم که طاقتم دارد تمام می شود. در همین حال بودم که دختر همسایه مان به من پیشنهاد سفر یک روزه به قم و زیارت حضرت معصومه را داد و گفت که یکی از دوستانش نمی تواند با آن گروه بیاید و یک جای خالی در این گروه هست. من مثل همیشه که پیشنهادات این چنینی را رد می کردم، رفتن به این سفر را هم رد کردم اما او اصرار کرد و گفت که مادرش آن روز به جای من حاضر است از مادرم مراقبت کند. من هم بعد از صحبت با مادرم موافقت کردم و با اصرار او  بعد از مدت ها به سفر رفتم.


درد  دل با حضرت معصومه

معصومه که به زیارت مرقد معصومه  بزرگوار اهل بیت رفته، از این زیارت دلنشین این طور حرف می زند:

تا قبل از پیش آمدن یک سری حرف و حدیث ها از طرف برادرانم و همسران شان فکر ازدواج را به کلی از سرم خارج کرده بودم ولی مدتی بود که به آن فکر می کردم البته می دانستم که به خاطر شرایط نگهداری از مادرم و قضه مالی( تهیه جهاز) حتی نباید به آن فکر هم بکنم ولی دست خودم نبود، ناخودآگاه فکر ازدواج و داشتن یک زندگی مستقل به ذهنم آمده بود و رهایم هم نمی کرد مخصوصا که آخرین باری که برای چکاب وضعیت جسمی مادرم به دکتر مراجعه کرده بودیم دکتر وضعیت مادرم را وخیم اعلام کرد و ترس از از دست دادن مادر و تنها ماندن در دلم افتاده بود…

وقتی وارد حرم شدیم و زیارت کردیم در گوشه ای از حرم نشستم که صحبت های یکی از روحانیون توجهم را جلب کردو آن روحانی داشت برای عده کمی از افرادی که دورش بودند از احترام و ارزشی که برادران حضرت معصومه و خانواده اش برای ایشان قائل بودند حرف می زدند  که بی اختیار اشک هایم روی صورتم روان شدند.

حالم تغییر کرد نمی دانم چه شد که به حضرت معصومه (س) گفتم خانم شما برادرهایی مثل امام رضا و شاهچراغ داشتید، اگر صد سال تان هم می شد و ازدواج نمی کردید روی چشم شان جا داشتید اما وضعیت من اینطور نیست، مرا دریابید…


زیارت نطلبیده مرادم را داد

معصومه از دعای اجابت شده اش توسط حضرت معصومه روایتی جالب دارد:

 هنوز دو هفته ای از بازگشتم از حرم حضرت معصومه نگذشته بود که همان دوستم با من تماس گرفت و در مورد یکی از آشنایانش که مرد خوبی بود، صحبت خواستگاری را پیش کشید و من هم به او گفتم که اول از همه تمام شرایطم را به  آن آقا بگوید بعد اگر باز هم نظرش عوض نشد به خواستگاری بیایند.

دوستم هم دو روز بعد باز تماس گرفت و گفت که تمام شرایطم را گفته است ولی تصمیم آشنای شان عوض نشده و می خواهند به خواستگاری بیایند. آخر همان هفته آقا رضا به همراه خانواده اش به خواستگاری من آمدند و اتفاقی که هیچ انتظارش را نداشتم، افتاد.  ظرف یک هفته بله برون هم برگزار شد و قرار شد به محض تخلیه خانه پدر آقا رضا توسط مستأجرشان، عروسی بگیریم.


ای کاش عروسی ام را می دید مادرم

و معصومه از ماجرای تلخی می گوید که به فقدان مادر می انجامد:

هنوز سه هفته از نامزدی من نگذشته بود که یک روز مادرم حالش دگرگون شد. خیلی ترسیده بودم سریع به اورژانس اطلاع دادم. مادرم با آن حالی که داشت مدام دلداری ام می داد و می گفت که دیگر نگران من نیست، آخر هم قبل از رسیدن اورژانس فوت کرد.

الان حدود یک ماه از مرگ مادرم می گذرد، دلم برایش خیلی تنگ شده است. حیف که آنقدر زنده نماند تا در عروسی ام باشد ولی راضی هستم به رضای خدا .

الان تنها حسرتم این است که کاش در این مدت بیشتر از این به او محبت می کردم ای کاش…

/انتهای متن/