عشق هایی کز پی رنگی بود …

گفتیم که در داستان پادشاه و کنیزک، مولوی بیان می کند که پادشاه عاشق به درگاه الهی روی می آورد تا چاره ای برای دوا و درمان کنیز محبوب خود پیدا کند و خداوند هم مژده آمدن طبیب درمانگر را به او می دهد.

0

در  داستان پادشاه و کنیزک که یکی از محبوب ترین داستان های مثنوی معنوی است، همه شخصیت ها به نوعی درگیر علاقه و عشق مادی هستند، هر یک در نهایت آزمایش می شوند و بهای این عشق مادی را می پردازند.

 .

درمانگر از راه می رسد

فردا صبح هنگام طلوع خورشید، شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود، ناگهان مرد خوش سیمایی از دور پیدا شد، او مثل آفتاب در سایه بود، مثل ماه می درخشید. او بود و نبود. مانند خیال و رؤیا بود. آن صورتی که شاه در رویای مسجد دیده بود، در چهره این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده اند و جان شان یکی بوده است.

شاه از شادی، در پوست نمی گنجید. به او گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده ای نه کنیزک. کنیزک، ابزار رسیدن من به تو بوده است.

آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه، شاه پزشک را پیش کنیزک برد و قصه بیماری او را گفت.

 حکیم، دخترک را معاینه کرد و آزمایش های لازم را انجام داد و نهایتا گفت: همه داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر کرده، آنها از حالِ دختر بی خبر بودند و معالجه تن می کردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد، امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر، بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است، او عاشق است.

عاشقی پیداست از زاری دل                                     نیست بیماری چو بیماری دل

.

دخترک بیمار عشق است

درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می داند.

حکیم به شاه گفت: خانه را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می خواهم از این دخترک چیزهایی بپرسم.

همه رفتند، حکیم ماند و دخترک.

حکیم آرام آرام از دخترک پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته بود و می پرسید و دختر جواب می داد.

از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد.

حکیم از محله های شهر سمر قند پرسید. نام کوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد.

حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی دارد.

پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می کنم. این راز را با کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از خاک می روید و سبزه و درخت می شود.

.

طلایی که خونبها شد

حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر آگاه کرد و گفت: چاره درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود.

 شاه دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیه ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید.

زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده اش را رها کرد و شادمان به راه افتاد. او نمی دانست که شاه می خواهد او را بکشد.

سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. ولی در حقیقت آن هدیه ها خونبهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسید، حکیم او را به گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد.

 .

دخترک به وصالش رسید

حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود.

 به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد. آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می شد. پس از یک ماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترک سرد شد:

عشق هایی کز پی رنگی بود                                                عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می گریست. روی زیبا، دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت:

“من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافه خوشبو خون او را می ریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را می کشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را می ریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه می پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی گردد.”

زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد و توانست با خیال راحت با پادشاه ازدواج کند.

عشق کنیزک، عشق صورت بود وعشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده، پایدار است. عشق به معشوق حقیقی که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه تر می کند مثل غنچه.

 .

به دنبال عشق واقعی باش

در حقیقت مولانا با بیان این داستان به پوچ بودن عشق های ظاهری و عدم ثبات آن ها اشاره می کند و به مخاطب خود می گوید که عشق حقیقی را انتخاب کند، که همیشه باقی است. عشقی که جان آدمی را تازه می کند و در این داستان خاص  بیان می کند که در عشق های زمینی آدمی می تواند حتی تا پای مرگ نیز برای خواسته اش برود ولی این از جان سیر شدن و ناخوشی به خاطر خلوص در عشق نیست بلکه دلیلش هوسی است که سرکوب شده است و با عشق واقعی اشتباه گرفته می شود.

مولا نا در ابیات بعدی این داستان اینطور می آورد که ای آدمی عشق کسی را انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو که:

“ما را به درگاه حقیقت راه نیست”

چرا که :

” در نزد کریمان کارها دشوار نیست.”

/انتهای متن/