داستان/ دخترم حرف نداره

فاطمه دانشور جلیل[1] به صورت حرفه­ ای از سال 1389 وارد وادی داستان نویسی شد.
“مرخصی اجباری” و “بهترین بابای دنیا”، مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس و کتاب داستان کودکان “گمشده” از او به چاپ رسیده است.

2

اکرم خانم همین طور که چرخ خریدش را با دست راست گرفته بود و به دنبال خودش می کشید، با دیدن همسایه ی کوچه پشتی شان لبخند زنان جلو رفت. زینب خانم هم که از رو به رو می آمد وقتی به هم رسیدند به احترام او ایستاد. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات همیشگی اکرم خانم پرسید: زینب خانم، چه خبرا؟ خرید بودید؟

– خبر خاصی نیست. نه. دارم می رم خونه ی مریم خانم.

– خونه ی مریم خانم مگه خبریه؟ روضه داره؟

– نه روضه نداره. دخترش ماشالله دانشگاه پزشکی قبول شده. با همسایه های آپارتمانشون قرار گذاشتیم تا بریم بهش تبریک بگیم. شما نمیاید؟

– فکر کردم خبر خاصیه. می دونم سوسن قبول شده. نه. من نمیام. راستش اصلاً از سوسن خوشم نمیاد. خیلی دختر جلفیه. می بینی حجابش چه طوریه؟ انگار نه انگار که پدرش جانبازه. احترام به باباش که نمی ذاره هیچ، با این حجابش به مادر چادریش هم بی حرمتی می کنه.

زینب خانم لبخند کمرنگی زد و گفت: اکرم خانم جون غیبت نکن. درسته که سوسن حجابش درست نیست ولی خیلی دختر سنگین و خوبیه. ایشاالله حجابش هم درست می شه. مادرش ازش راضیه. بالاخره جوونه. چون دختر خوبیه حتماً خدا کمکش می کنه و حجابش هم درست می شه. راستی دختر شما دانشگاه قبول شده؟ شنیدم با سوسن همکلاسی بود.

اکرم خانم که اصلاً دوست نداشت چنین سؤالی از او بشود، لب هایش را با زبانش تر کرد و گفت: خوب بنده ی خدا پروانه امسال نتونست خوب درس بخونه. چیزی قبول نشد. دختر عزیزم دائم کار خونه می کنه و کلی کمک حالمه. دانشگاه که مهم نیست. مهم اینه که دختر حجاب داشته باشه. اخلاقش خوب باشه. باحیا بار بیاد. خدا رو شکر که پروانه درست همین طوره. به خاطر همین هم آخر هفته قراره یه خواستگار خوب براش بیاد. فقط به خاطر خانمی و مؤمن بودنش میان. دخترم حرف نداره.

زینب خانم چادرش را مرتب کرد و با خوشحالی گفت: راستی؟ به سلامتی ان شالله. حالا طرف کی هست؟ آشناست؟

اکرم خانم که توانسته بود موضوع قبول نشدن دانشگاه دخترش را ماست مالی کند، چشم و ابرو اش را نازک کرد و با پُز گفت: غریبه غریبه که نیست. زهرا خانم رو که می شناسی؟ اول هر ماه روضه داره. توی کوچه پاسدار می شینن.

– آره می شناسم. خوب.

– پسر برادرش رو که مهندسه، قراره بیاره خونه ی ما. به کسی نگی ها خواهر. همسایه ها حسودن. مخصوصاً به مریم خانم نگی یه وقت.

– چرا باید حسودی کنه؟ سوسن هم دختر خیلی خوبیه. اونم خواستگار خوب داره. اما چون شما راضی نیستید من هم به کسی نمی گم. ان شالله که همه ی جوون ها خوشبخت بشن.

– ای بابا! دختر من کجا و سوسن کجا! سوسن نه اخلاقش خوبه، نه با هنره، نه حجب و حیا داره.

اکرم خانم اطرافش را نگاه کرد و بعد به زینب خانم نزدیک تر شد. با صدای آهسته گفت: تازه چند روز پیش خودم دیدم که سوسن با یه پسره داشت توی کوچه پشتی راه می رفت. خدا به دور معلوم نیست چه فسق و فجورهای دیگه هم انجام میده.

زینب خانم لبش را گزید و گفت: اکرم خانم جون از شما بعیده. غیبت دختر مردم رو می کنی غیبت دخترت رو می کنن ها. تازه از کجا می دونید که پسرِ محرمش نبوده. شاید داییش بوده. یا عموش. اگه مطمئن نباشی، بهش تهمت زدی ها. تهمت گناهش خیلی بیشتر از غیبته.

اکرم خانم مکثی کرد و گفت: خودم شنیدم که می گن اگه صفت یکی رو بگید غیبت نیست.

– نه حتماً اشتباه شنیدید. هر عیبی رو که پشت یه مسلمون غایب بگید و اون راضی نباشه، غیبت حساب میشه و مثل این می مونه که گوشت برادر مرده تونو می خورید. معلومه که سوسن راضی نیست که آبروش رو ببرید. تازه شما مطمئن هم نیستید.

– نه من صفتشو گفتم و غیبت نکردم. تازه همه می دونن دیگه. سوسن با اون سر و وضعش معلومه که چه کاره هست ولی دختر من حرف نداره که بخوان پشت سرش چیزی بگن. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. حتماً یه چیزی هست که دارم می گم…

زینب خانم که زن مؤمنی بود و دوست نداشت غیبت های اکرم خانم را بشنود حرف های او را نیمه تمام  گذاشت و گفت: پناه بر خدا. می بخشید من باید برم. دیرم شده.

بعد از خدا حافظی، اکرم خانم به سمت تره بار رفت تا خرید کند. خریدش را طبق لیستی که در دستش داشت انجام داد. داخل چرخ دستی اش گذاشت و رفت در صف صندوق تا بارش را حساب کند. تره بار شلوغ بود و صف صندوق طولانی بود. صف خیلی آرام جلو می رفت. اکرم خانم جلو را نگاه می کرد. یک دفعه صدای دو تا خانم را که برایش آشنا بود، از پشتش شنید. دقت کرد و وقتی اسم خودش را شنید فهمید که درباره ی او صحبت می کنند. تا متوجه شد که از او حرف می زنند صورتش را بر نگرداند. با چادر رویش را هم کیپ تر از قبل گرفت. کنجکاو بود تا ببیند، چه چیزی در موردش می گویند. در دلش قند آب می شد که از کمالات و فضایل دختر خوبش بشنود.

نفر اول گفت: آره زهرا خانم جون. دختر کلانتر محل دانشگاه که قبول نشده هیچ، دور از چشم مادرش نمی دونی چه کارها که نمی کنه. عقده ای شده بیچاره. اینقدر که مادرش سخت می گیره.

نفر دوم که زهرا خانم بود گفت: کلانتر محل! منظورتون کیه؟

– مگه کسی توی محل جز اکرم خانم، فضول همه هست؟ این اسم رو من براش انتخاب کردم. چون به همه چی و همه کس کار داره. دائمم داره غیبت این و اون رو می کنه، اما سر خودش رو کرده زیر برف و خبر نداره دخترش چه کارها که نمی کنه.

زهرا خانم با کمی مکث جواب داد: شما هم دارید گناه های اونو می شورید که!

– نه آخه دلم می سوزه. دوست دارم برم دم خونه اش بهش بگم که دیروز چی دیدم.

– مگه چی دیدید؟

– دخترش پروانه رو چند تا خیابون بالاتر دیدم که چادرش رو در آورده بود و موهاشم گذاشته بود بیرون و کلی هم آرایش داشت. دستش تو دست یه پسرِ بود. اون وقت، مادرش دلش خوشه که دخترش رو باحیا بار آورده. هر جا می شینه و پا میشه هی میگه دخترم حرف نداره. دخترم حرف نداره.

اکرم خانم زانوهایش می لرزید. عرق سرد از سر و صورتش پایین می ریخت. انتظار این را نداشت که درباره ی پروانه چنین چیزی بشنود. همچنان سرش را برنگرداند تا ببیند دیگر چه چیزهایی پشتش می گویند. زهرا خانم با شنیدن صحبتهای همسایه، چشمانش از تعجب گرد شده بود. گفت: راست می گی؟ با چشمای خودت دیدی؟ نکنه کس دیگه بوده؟ شاید یکی شبیه پروانه رو دیدی؟

– به جون دو تا بچه ام راستشو می گم.

– باورم نمی شه. می دونی اگر مطمئن نباشی تهمت بزرگی داری بهش می زنی؟

– بله. منم خودم دختر دارم. مطمئنم که دارم می گم.

– خوب می رفتی جلو باهاش حرف می زدی. چیزی می گفتی. تهدیدش می کردی که به مادرش می گی یا نصیحتش می کردی.

– وا! زهرا خانم جون مگه میشه به جوون های امروزی حرفی زد؟

برای چند لحظه فقط سکوت بود. بعد زهرا خانم لبش را گزید و گفت: منِ ساده رو بگو که قرار بود آخر هفته، پسر برادرم رو ببرم خواستگاری این دختره. خوب شد فهمیدم که چه جور دختریه.

اکرم خانم به یاد حرف های زینب خانم افتاد: “غیبت دختر مردم رو نکن، غیبت دخترت رو می کنن ها.”

سوزشی در سینه اش احساس کرد. دستش را روی قلبش گذاشت و روی زمین نشست.

 
[1] فاطمه دانشور جلیل، تیر ماه سال 1356 در تهران به دنیا آمد. به صورت حرفه­ ای از سال 1389 وارد وادی داستان نویسی شد.
دوره ها­ی غیر حضوری و حضوری داستان نویسی و نیز جلسات نقد هفتگی استاد محمدرضا سرشار را در حوزه هنری  سپری کرد.
“مرخصی اجباری” و “بهترین بابای دنیا”، مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از او به چاپ رسیده است.
“گردان سیاهپوش” و “محمدرضای من” و “سه فرشته سفید پوش” هم از او در دست چاپ می ­باشد.
کتاب داستان کودکان “گمشده” هم از او چاپ شده است.
دانشور در جشنواره های وقف،  جشنواره ادب و هدایت،  جشنواره یوسف و جشنواره سوختگان وصل مورد تقدیر قرار گرفته است.
وی که  مسئول داستان سایت  به دخت  است، به تازگی با مجلات کودک و نوجوان” امیدان و پویندگان هم همکاری می ­کند.

/انتهای متن/