اولیس، تقابلی روشنفکرانه با سنت و مذهب

رمان اولیس اولین کتاب جیمز جویس، اثری روشنفکرانه است با ادبیات بی پروایی برای آن که خدایان یونانی ایلیاد و ادیسه را در قالبی امروزی زنده کند و در این راه آنقدر تندروی کرد که مورد پسند بخش عظیمی از نویسندگان لیبرال هم قرار نگرفت.

0

رمان اولیس اولین کتاب جیمز جویس است که باعث شهرت نویسنده اش شد. این کتاب که به نوعی سعی دارد اساطیر یونانی را در قالبی امروزی و بی پروا نمایش دهد، ساخته پرداخته ذهن نویسنده ایست که در یک جامعه سنتی و یک خانواده متعصب زندگی کرده است و نتیجه اش هم کتابی است که در نقطه مقابل سنت و مذهب قرار گرفته است.

خلاصه داستان

داستان “اولیس” یا  “یولسیز” به لابه‌لای اساطیر یونان، تاریخ و جغرافیا و افسانه‌های ایرلند، مناسک ضد مسیحیت، انواع گوناگون سبک‌های ادبی، سیلان خودآگاهی و تک گویی درونی، اشارات ادبی و فلسفی و حتی علمی، پاره‌هایی از زندگی جویس و خانواده جویس، زندگی روزمره دابلینی‌ها، تکه‌هایی از ترانه‌ها و اپراهایی که خواندن آنها رواج داشته (در “اولیس” به چند اپراو 304 ترانه و تصنیف و سرود و 52 شعر کودکانه و آواز به اصطلاح “کوچه باغی” اشاره شده) و به بیش از 1000 شخصیت که هر کدام نمونه ‌ای از صاحبان مشاغل و حرفه‌ های گوناگون هستند،  می پردازد.

جویس در مورد این کتاب  می‌نویسد:

” در این میان چگونه می‌توان از “داستان” اولیس سردرآورد؟ این داستان در واقع همان قصه ساده‌ایست که “از هر زبان می ‌شنوم و مکرر است”. سه شخصیت اصلی هم بیشتر ندارد: استوین ددالوس، لئوپولد بلوم و زنش مالی بلوم”.

چهارچوب کلی

جیمز جویس به منظور نشان دادن دنیای بیهوده و تهی امروزی و دوره‌ ی شکوفایی ادب و هنر و علم یونان باستان، برای شاهکارش چارچوبی از اودیسه‌ی هومر را انتخاب می ‌کند و در آن لیوپولد بلوم مشابه اولیس داستان هومر، استیون را که پسر معنوی بلوم است، مشابه تلماکوس، پسر اولیس در اودیسه، و مالی، زن بلوم را، مشابه پینه ‌لوپی (یا به تلفظ فرانسوی‌اش پنه‌ لوپ)، زن اولیس برمی ‌گزیند. اودیسه‌ی هومر ۱۸۸ بخش دارد و اولیس نیز همان شمار از بخش‌ها را.

اثری مدرن و مخالف با اخلاقیات روز

اولیس یک اثر فوق روشنفکرانه است. این اثر در زمان خودش هم با وجود اعتقادات لیبرال و آزادی خواهانه ای که در بین مردم  و نویسنده های مشهور آن دوره رواج پیدا کرده بود، باز مورد پسند بخش عظیمی از نویسندگان قرار نگرفت. این کتاب که به نوعی به تقلید از مکتوبات یونان باستان بود، سعی داشت ادبیات بی پروای خدایان یونانی ایلیاد و ادیسه را در قالبی امروزی دوباره زنده کند.

این نوع ادبیات باعث مخالفت های زیادی برای جویس شد ولی به خاطر جو مدرن و رو به رشد لیبرالیسم در آن زمان جویس به عنوان یک نویسنده بی نام و نشان یک شبه به اوج قله شهرت رسید و توانست جایگاهی برای خود در ادبیات دست و پا کند.

زبانی متفاوت

در حقیقت، سخت‌ ترین مشکلِ خواندن اولیس یا  یولسیز، در پیچیدگی کلامی و ساختاریِ آن نهفته است . کمتر حادثه ‌ای در داستان است که به حادثه ای، اثری، شعری یا فردی بیرون از دنیای داستان ارتباط نداشته باشد. و کمتر ماجرایی در داستان بیان می ‌شود که بارها و به شکلی نمادین به آن اشاره نشده باشد، از این روی خواننده باید آن را با توجهِ کامل بخواند تا به هر کنایه و  اشاره‌ی ناگسسته از حادثه‌ ای که پیش ‌تر رخ داده  و از آن مهم ‌تر، به حوادث تاریخی، مذهبی، سیاسی و ادبیِ بیرون از مرزهای کتاب پی ببرد.

زبان روایت، تکنیک روایت و جابه‌جایی و چرخش‌های راوی‌ها عوامل دیگری هستند که در سخت‌خوانی این اثر دخیل ‌اند. در این بحث مجالی برای پرداختن به زبان روایت نیست. فقط همین نکته را در نظر می گیریم که یولسیز با داشتن ۳۰ هزار تک ‌واژه (از ۲۶۵۵ هزار واژه در کل کتاب) شمار  تک‌ واژگانش از شمار واژگان فرهنگ ‌نامه‌ی و بستر بین المللی در زمان نگارش این اثر و حتی سه دهه پس از آن بیشتر بوده است. جویس با نوشتن این اثر و دیگر آثارش، فنون زبان‌آوری، سخن‌دانی و آرایه‌های ادبی زیادی را به زبان انگلیسی وارد کرد و گرچه پایه ‌گذار فن روایت سیال ذهن و تک ‌گویی درونی نبود، شیوه‌ی بهره‌ وری ‌اش از این فنون از همه‌ی آن‌هایی که پیش ‌تر آن‌ها را استفاده کرده بودند فراتر و شگرف ‌تر بود. در واقع، سیال ذهن یا تک‌ گویی درونی را ویلیام جیمز (۱۸۹۰) برای نخستین بار در اثری به نام ”  اصول روان ‌شناسی” به میان آورد و در سال  ۱۹۱۸  می سنکلر هنگام شرح‌نویسی بر رمان‌های دوروتی ریچاردسن، برای اولین بار در متنی ادبی این عبارت‌ها را به کار برد.

قسمتی از کتاب

“وقتی برمی ‌گشت، ساحل جنوبی را با دقت بررسی کرد، دوباره پاهایش آرام در گودالچه‌های تازه فرو می‌ رفت. اتاق سرد سقف ‌گنبدی برج در انتظار است. پرتوهای نور از باروها یکریز جابه‌جا می‌شوند، به همان آهستگی فرورفتن پاهایم، و از روی ساعت آفتابی کف به سمت شفق می‌خزند. شفق آبی، فرارسیدن شب، شب آبی تیره. در تاریکی زیر گنبد، آن‌ها منتظرند، صندلی‌هایی با تکیه ‌گاه خوابیده، چمدان هرمی‌ام، دور میزی با بشقاب‌های رهاشده.

کی جمع‌شان کند؟ کلید را او دارد. وقتی شب فرا رسد آن‌ جا نخواهم خوابید. درِ بسته‌ی برجِ خاموش، جنازه‌های نادان‌ شان را دفن می ‌کند، پلنگ‌ ارباب و سگ شکاری‌اش. صدا کن: پاسخی نمی‌آید.

استیون پاهایش را از گودالچه‌ها بیرون می‌کشد و از راه دیواره‌ی موج‌شکنِ سنگی برمی ‌گردد. همه را بردار، مال خودت. روحم با من قدم می ‌زند، شکلی از اشکال. پس در نیمه‌ شب‌های مهتابی بر جاده‌ی بالای صخره‌ها، در لباس سیاه سوگواری نقره ‌فام، صدای امواج سیل ‌آسای وسوسه ‌انگیز السینور را می‌شنوم.”

/انتهای متن/