ابرهه سوار بر فیل می آید

عروس جوان عبدالله هنوز رد خضاب عروسی را بر دست دارد که سیاه پوش سوگ عبدالله شد. اینک او روزهایش با آه و حسرت و اشک و غم قرین است و تنها مونس او کودکی است که در بطن اوست.

0

– چه قصر باشکوهی!

– چه کاخ عظیمی!

– می گویند در ساخت آن از بقایای قصر ملکه «سبا» بهره گرفتند. از آبگینه و آبنوس است. کلیسای باعظمتی که در صنعا می درخشد.

وقتی «ابرهه الاشرام» با سپاهی منظم و آماده به سوی یمن حمله کرد تا پادشاه خیره سر و یهودی آن جا را که مسیحیان را آزار می ، از سلطنت خلع نماید ، هیچ کس تصور نمی کرد کلیسایی را که در آن جا می سازد، چنین چشم ها را خیره می کند.

«ابرهه» سرمست از پیروزی و خوشگذرانی مردم را مجبور می ساخت تا به جای کعبه در کلیسای او طواف کنند. مردم مقاومت کردند حتی زنی از قبیله «بنی افقم» محوطه معبد را آلوده کرد. «ابرهه» عصبانی ، خود را تحقیر شده یافت و قسم خورد که کعبه را با خاک یکسان سازد. گروهی از مردم یمن به فرماندهی «ذونفر» قیام کردند. اما «ابرهه» صفوف آنها را از هم پاشید. «نفیل بن حبیب» هم دست به مبارزه زد. اما «ابرهه» او را هم شکست داد و «نفیل» اسیر شد.

 

من سردار سپاه «ابرهه» هستم

مکه روزی آرام را می گذراند. اما دل های مردم در تشویش و اضطراب بود. خبر در هم شکستن مقاومت مردم به گوش آنها نیز رسیده بود و خبر مردی که در ازای زنده ماندن باید راه مکه را به لشکر «ابرهه» نشان دهد. «نفیل بن حبیب» که خود فرماندۀ جنگ بود «نفیل» آنها را تا «طائف» راهنمایی کرد.

مردم از اسبانی می گفتند درشت اندام و کوه پیکر که بر رویشان خیمه ای بود و افراد در آن جای می گرفتند. آنها که درختان را زیر پای خود له می کردند و می گذشتند.

«حناطه حمیری» کوچه ها را می گشت. صدای پای اسب او سکوت شهر را بر هم می زد. نفس زنان به محوطه کعبه رسید. مردم دور او را گرفتند. «حناطه» از اسب پائین آمد.

– تو کیستی ؟

مردی که این سؤال را پرسید ، افسار اسب «حناطه» را به دست گرفته بود تا او خود را به خانه ی «عبدالمطلب» برساند.

«عبدالمطلب» به میان جمع آمد. «حناطه» دید که مردم با دیدن او راه باز کردند.

  • چه می خواهی مرد ؟

«عبدالمطلب» آرام بود. «حناطه» گفت : من سردار سپاه «ابرهه» هستم.

جمعیت با شنیدن نام «ابرهه» گامی به عقب برداشت. ترس از حیوانات کوه پیکر که پاهایی چون درخت داشتند ، ترس از خشونت «ابرهه» که هر که را مقاومت می کرد می کشت و … در چشمان مردم موج می زد.

«حناطه» ادامه داد : «ابرهه» به من گفته است، بزرگ این شهر را پیدا کن و به او بگو من برای جنگ با شما نیامده ام بلکه برای ویران کردن کعبه آمده ام. اگر آنها سر جنگ نداشته باشند من نیازی به ریختن خون آنها ندارم. اگر تصمیم جنگ ندارند مرا مطلع کن.

«عبدالمطلب» سرش را بلند کرد. چشمان نگران مردم به دهان او دوخته شده بود. بلند شد و گفت : ما با «ابرهه» سر جنگ نداریم.

«حناطه» گفت : پس با من بیا و خودت به «ابرهه» بگو.

 

شترانم را به من برگردان

پیرمردی از میان جمع به جلو آمد و گفت : چه می گویی ؟ او سرور ماست. رئیس قوم ماست. او پرده دار کعبه است. اگر او را خودت ببری ، …

«حناطه» گفت : «ابرهه» گفته است با او کاری ندارد اما باید با او صحبت کند.

زمزمه در میان جمع پیچید.

– باید برود و بگوید ما نمی جنگیم.

– اما اگر او را بگیرند چه؟ اگر او را بکشند چه؟

– او نباید برود.

– …

«عبدالمطلب» با عده ای از مردم عازم لشکرگاه «ابرهه» شد. آرام قدم برمی داشت. وقار و عظمت رهبر قریش که با تعدادی از پسرانش قدم برمی داشت ، هر بیننده ای را به تحسین وامی داشت.

«ابرهه» بی اختیار بلند شد. دست «عبدالمطلب» را در دست گرفت و به سوی خود کشاند. سرداران سپاه «ابرهه» غرق در تعجب بودند. اما عظمت و وقار «عبدالمطلب» مانع آن بود که کسی لب به اعتراض بگشاید. «ابرهه»، «عبدالمطلب» را در کنار خود نشاند و به مترجم گفت : از او بپرس چرا به اینجا آمده و چه می خواهد ؟

«عبدالمطلب» گفت : شتران «تهامه» مورد تهاجم لشگر تو قرار گرفته اند. می خواهم که شتران «تهامه» و دویست شتر من که در میان آنان است را به صاحبانش برگردانی.

«ابرهه» اخم کرد. سرداران سپاه این پا و آن پا شدند. «ابرهه» گفت : وقتی تو را دیدم در نظرم بزرگ و ارزشمند جلوه کردی ! اما درخواست به این کوچکی تو را در نظرم کوچک گرداند. تو می دانی که من برای ویران کردن معبد نیاکان تو آمده ام. من متوقع بودم که تو از من بخواهی که از این کار پشیمان شوم نه اینکه درباره چند شتر بی ارزش شفاعت کنی !

«عبدالمطلب» به «ابرهه» نگاهی انداخت. بی هیچ هراسی و گفت : من صاحب شتران هستم. این خانه نیز صاحبی دارد که او را محافظت می نماید.

غرور و نخوت «ابرهه» از چشمانش لبریز شده بود. قیافه مغرورانه اش رعب و وحشت در دل سردارانش می کاشت. اما «عبدالمطلب» بی اعتنا به او و آنچه دیده بود به سوی مردم رفت. رئیس قبیلۀ «هذیل» به «ابرهه» گفت : ثلث اموال ما را بگیر و از خراب کردن کعبه منصرف شو.

«ابرهه» روبرگرداند و به سردارانش چیزی گفت ، رئیس «هذیل» را بیرون کردند.

 

به کوه های اطراف بروید

مکه در انتظار سرور قوم بود. «عبدالمطلب» که با شترها آمد بی اختیار فریاد شادی بلند شد. اما سخن «عبدالمطلب» شادی را در میان مردم کشت : هر چه زودتر با شتران خود به سوی دره و کوه بروید و از کعبه دور شوید.

صدای گریه کودکان در میان دره می پیچید و انعکاس آن در دل هر شنونده ای حسرت سکوت را می کاشت. ضجه ی زنان که با ناله کعبه را ترک می­کردند ، اشک بر چشم مردان می­آورد. کعبه فقط زیارتگاه مردم نبود. مأمن و مایه ی راحت آنها بود در هنگام گرفتاری و آسایش. هر که به کعبه پناه می برد در حصار امن قرار می گرفت. خونریزی در آن حرام بود و مردان در دارالندوه، اتاق جنب کعبه به شور می نشستند. حتی سنگهای کعبه هم حرمت داشتند و عزیز بودند نزد مردم …

مردان جنگی می خواستند بمانند ، اما «عبدالمطلب» مانع شد و گفت: مردم را محافظت کنید و به کوه های اطراف بروید تا به آنها تعرضی نشود ، اکنون وظیفه ی شما این است.

 

من کجا بروم؟

«آمنه» به خود آمد. صدای هیاهو لحظه ای قطع نمی شد. صدای کوبیدن در آمد و بعد از لحظه ای در اتاق باز شد.

– چه شده است ؟

کنیز داخل شد.

– سرورم «عبدالمطلب» آمده اند.

«آمنه» تمام قد بلند شد و به سوی «عبدالمطلب» رفت تا دست او را ببوسد. «عبدالمطلب» دستی بر سر «آمنه» کشید.

– دخترم ، آماده باش باید اینجا را ترک کنیم.

«آمنه» سر بلند کرد و پرسید : «کنانه»، «هذیل» ، «قریش» و سایر سکنه ی حرم قصد داشتند با متجاوز بجنگند، من کجا بروم؟

«عبدالمطلب» گفت : آنها از عهدۀ لشکر «ابرهه» برنمی آیند. بنابراین نباید در یک جنگ نابرابر مردم را به کشتن بدهیم. صلاح در این است که مکه را ترک کنیم. تو هم همراه کنیزت بیا تا به کوه برویم. به دخترانم نیز گفته ام مواظب تو باشند …

«آمنه» سرخ شد. سرخی گونه­هایش او را زیباتر کرد. قلب «عبدالمطلب» لرزید. آهی به یاد پسر جوانش کشید. می خواست چیزی بگوید اما فرصت از دست می رفت.

 

تو از خانۀ خود دفاع کن

صدای «عبدالمطلب» در حرم پیچید :

بار الها ! برای مصون ماندن از شر و گزند آنان امیدی به غیر از تو نیست.

آفریدگارا ! آنان را از حـریـم خود بازدار.  دشمـن کعبـه کسی است که تو را دشمن می دارد.

پروردگارا ! دست آنان را از خراب کردن آستان خود کوتاه ساز.

پروردگارا ! بندۀ تو از خانه ی خود دفاع می کند ،.

روزی را نرسـان که صلیب آنان پیـروز گردد و کیـد و خدعـۀ آنان غالب و فاتح شود.

حلقه ی درب کعبه در دستان «عبدالمطلب» بود و مردم نگران به سخنان او گوش می دادند. قلب «آمنه» لرزید : پروردگارا به غیر از تو امیدی ندارم …

سکوت در شهر گشت می زد. برخی از مردم که شهر را ترک نکرده بودند در کعبه گرد هم آمده بودند بعضی هم در خانه ماندند …

 

پیل بزرگ ایستاد

– پیل بزرگ ایستاده است و حرکت نمی کند.

«ابرهه» فریاد زد : یعنی چه ؟

پیل بان با ترس و لرز جلو آمد. نگهبانان به شدت مراقب حرکت او بودند.

– قـربان آن هنگـام که می خواهیـم به سـوی کعبـه رویم می ایستد و وقتی سرش را به سوی یمن برمی گردانیم به تندی حرکت می کند.

– یعنی چه ؟ خودت می دانی فیلهای دیگر از فیل بزرگ تبعیت می کنند. باید او به سوی کعبه حرکت کند.

پیل­بان نگران ایستاده­بود و چیزی نمی­گفت. «ابرهه» رو به سوی سردارش کرد و گفت: با او برو. آنقدر بر او بزن تا حرکت کند.

پیل­بان چیزی نگفت. ترس بر اندامش مستولی شده­بود. هرچند قدمی می­ایستاد و بر پایش می­کوفت تا بتواند بر ترس خود غلبه کند. «ابرهه» از چادر فرماندهی بیرون آمد. هنوز آفتاب نورش را نگسترده بود. اما خوب می­دانست چند چشم او را می پاید !

پیل بزرگ باوقار و سنگین ایستاده بود. از دور به مجسمه ای می­مانست با ابهت. رو به کعبه چشمانش برق می زد. نگاهی به پیل بان انداخت. پیل بان او را به سوی کعبه چرخاند. پیل حرکت نکرد. سرداران با چوب برشکمش کوبیدند. پیل حرکت نکرد. بر سرش کوفتند. صدای کوبیدن بر سر پیل اشک را بر چشم های پیل­بان آورد. چشمانش بر پاهای پیل ثابت ماند ، اما پیل حرکتی نکرد. سردار با نیزه بر پشت پاها زد. پیل خم نشد اما رد قرمز خون بر پاهایش جاری شد. پیل بان گفت : نزن.

سردار گفت : چه می گویی ؟ می خواهی فرمانده ام تو را بکشد یا من فیل را.

پیل بان گفت : تو او را کشتی ؟

و لب گزید. سردار بار دیگر نیزه را بلند کرد. پیل غرشی کرد. صدایش پیچید و حتی به گوش آنهایی رسید که در پناه کوه آرام گرفته بودند. پیل بان جلو آمد. پیل را به سمت دیگر چرخاند. چشمان پیل پر از نگرانی و ترس بود. پیل بان از ابتدای کودکی­اش او را بزرگ کرده بود. بارها در آب او را شستشو داده بود ، اما این نگاه را نمی شناخت. این نگاه با او بیگانه بود. پیل بان فیل را چرخاند به سوی مشرق ، به سوی جنوب هر بار قدمی برمی داشت گرچه رد خون بر بدن سفید گونه اش هنوز جاری بود. پیل بان با مکثی دوباره سر فیل را به سوی مکه چرخاند. پیل ایستاد. پاهایش مثل ستون آهن در زمین فرو رفت.

 

سپاه عظیم آسمانی می آید

همهمه ای در میان لشکر پیچید. آنهایی که برای رفتن آماده بودند به سوی فیل بزرگ حرکت کردند. آنها که عقب تر بودند فریاد کشیدند : پس چرا حرکت نمی کنید ؟

همهمه ی سربازان به اوج رسیده بود. صدایی گفت : آن چیست ؟

سرها به سوی سمتی که سرباز اشاره می کرد گشت. سیاهی عظیم از سوی آسمان سمت دریا نزدیک می شد. گویی دود سیاه از دریا به سوی آنها حرکت می کرد. یکی گفت : حتماً در دریا آتشی عظیم برپا شده که دودی چنین سیاه رنگ دارد.

سـرباز دیگـری گفت : انگار که دود سیاه هر لحظه بزرگتر می شود.

دیگری گفت : دود سیاه به این سو می آید و چه سریع می آید.

سربازان هراسان و نگران به سوی اسبان خود رفتند. همه پیل بزرگ را فراموش کرده بودند. پیل بان غم را در چشمان فیل بزرگ دید و ترس را، نفس بلندی کشید. دستی بر ران فیل کشید. هنوز باریکه ای از خون جاری بود. چشمانش را بست. فقط یک لحظه طول کشید. وقتی چشمانش را باز کرد ، دنیا را تیره و تار دید. با وحشت به اطراف نگاه کرد. همه هراسان بودند. عده­ای می خواستند خود را به فیل ها برسانند. عده­ای روی اسب­ها به تاخت به سوی یمن می رفتند. «ابرهه» در میان هجوم سربازان بر روی فیل نشست. محافظان پردۀ هودج را آویزان کردند. صدای فریاد سربازان تا اوج می رفت.

تیرگی آسمان از فوج فوج پرندگانی بود که چیزی را با چنگالهایشان حمل می کردند. پیل بان نگاهی به آنها انداخت. سنگ های کوچک بر لشکر «ابرهه» باریدن گرفته بود. هر سنگی که بر بدن آنها می خورد بدن را می شکافت و آنها را می کشت. صدای فریاد سربازان که تا آسمان بلند شده بود ، پرندگان را خشمگین تر نمود. باران سنگ بر روی سربازان ، اسبها و پیلها باریدن گرفته بود. اجساد سربازان مثل برگ درختان روی زمین می افتاد. «ابرهه» پرده جایگاهش را کنار زد ، بی اختیار فریاد زد : به یمن برمی گردیم.

سپاهیـان «ابرهه» در راه به هلاکت می رسیدند و بر زمین می افتادند. باقی مانده لشکر راه بازگشت را در پیش گرفت. در طول راه بسیاری از بین رفتند. بر اثر ترس و هراس بود یا اثر سنگهایی که در آسمان می چرخید و بر تن افراد فرو می افتاد یا تبی که بر آنها عارض شده بود یا … .

آخرین نفرات لشکر که به «صنعا» رسیدند تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی کرد آنها نیز از بین رفتند. حتی گوشت های بدن «ابرهه» نیز ریخته بود و با وضع عجیبی از بین رفت !

صدای «نفیل» در شهر می پیچید :

– آنجه که دست انتقام خدا در پی انسان است ، راه گریز کجاست ؟

– اینها همه به دنبال «نفیل» می گردند. گویا من نسبت به حبشیان دینی دارم !

«نفیل» که راه رسیدن به مکه را به حبشیان نشان داده بود خندان شد. مردم مکه به شادمانی پرداختند. دوری آنها از کعبه به نیمی از روز هم نرسیده بود. کعبه همچنان مقاوم و استوار چون همان روزی که «ابراهیم» و «اسماعیل» پایه هایش را که از طوفان نوح در امان مانده بود دوباره ساختند.

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/