برای این که یادم نرود چه بودم

همه ما دائما باید مواظب باشیم که مناصب و موقعیت ها ما را غافل نکند از آنچه بودیم و راهی که آمدیم.

0

عطیه سادات یاسینی/

 ایاز در ابتدا غلام سلطان محمود غزنوی بود ولی در اثر هوش و زیرکی و فداکاری مقرب ترین فرد به سلطان شد.
ایاز محبوب سلطان بود و شاه در همه موارد با او مشورت می کرد و همه جا همراه سلطان بود تا حدی که مورد حسادت دیگر وزیران قرار گرفت.
ایاز حجره ای داشت که درش همیشه قفل وهیچکس را داخل حجره راه نمی داد.  هر روز صبح تنها داخل آن شده کمی می ماند و بعد هم در را بسته خارج می شد.
دو نفر از وزرا که مواظب ایاز بودند و منتظر که از او خلافی ببینند و ایاز را از چشم سلطان بیاندازند  و شاه را نسبت به ایاز بد بین کنند، او را زیر نظر گرفتند و شاهد رفتن هر روز صبح او به این حجره و حرکت مشکوک ایاز شدند. فکر کردند ایاز جواهر و پولی از خزانه دزدیده و در حجره مخفی می کند. پس ماجرا را به گوش سلطان رساندند و نظرشان را در مورد جریان دزدی را هم برای شاه تعریف کردند. آنها گفتند: ایاز حجره ای دارد که درش همیشه قفل است و کسی را هم داخل آن راه نمی دهد. ما فکر می کنیم او از اعتماد شما سوء استفاده کرده و دزدی می کند و در آنجا پنهان شان می نماید.
سلطان به شک افتاد و به آن دو نفر دستور داد فردا که ایاز پیش من آمد، شما بروید قفل را شکسته و در را باز کنید و پول ها و جواهرات دزدی را نزد من بیاورید.
فردای آن روز آن دو نفر با جمعی بیل و کلنگ به دست راه افتاده و قفل در را شکستند و داخل حجره شدند ولی با تعجب چیزی جز پوستین و کفشی کهنه پیدا نکردند. پیش خود گفتند که آن قفل و بست برای اینها نمی تواند باشد زمین را کنند و هر چه کنکاش کردند چیزی نیافتند.
خجالت زده نزد سلطان بر گشتند،. شاه برخورد با آنها را به ایاز واگذار کرد او نیز آنها را بخشید و عفو کرد.
وقتی که شاه وایاز تنها شدند، سلطان محمود علت را پرسید و اینکه چرا باعث سوء ظن دیگران شدی؟
جواب داد: ای سلطان ، قبلا غلامی تهیدست بودم و جز این پوستین و کفش کهنه چیزی نداشتم. از مرحمت شما صاحب همه چیز شده ام. از آنجا که نفس سر کش و یاغی می شود آن پوستین و چارق را که لباس غلامی من است در حجره نگه داشتم و هر روز به آن سر می زنم تا مغرور نشوم و بدانم هر چه دارم از سلطان است.

برگرفته از کتاب قلب سلیم آیت الله دستغیب
/انتهای متن/