داستان کوتاه/ روز فراموش نشدنی

داستان این هفته از پروانه بابک[۱] است؛ داستان نویسی که صاحب مجموعه داستان­های “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” .

1

از خواب بیدار شدم. ساعت هشت کلاس ادبیات شروع می شد. قوطی تاید را که دیروز از حمیده گرفته بودم از زیر متکا برداشتم. با ترس درِ آن را باز کردم. اعلامیه امام خمینی را از داخلش بیرون کشیدم. ساعت پنج و نیم صبح بود. باید از روشنی هوا استفاده می کردم و پنج بار از رویش می نوشتم.

   کاربن ها را آوردم. شروع کردم. سه لایه کاربن گذاشتم. محکم می نوشتم تا نسخه چهارم هم پررنگ و خوانا باشد. بیست برگ شد. دوباره آن ها را در قوطی تاید جا دادم. با چسب مثل اول چسباندم. بعد جلد خالی کتاب تاریخ را روی آن کشیدم. با عجله کتاب ساختگی را ته کیفم جا سازی کردم. بعد یک مقوای سیاه که رویش را چرم سیاه کشیده بودم روی آن گذاشتم. فشار دادم تا جا افتاد. کتاب هایم را رویش ریختم. ساعت هفت و ربع بود. صدای بسته شدن در خانه  آمد. فهمیدم پدرم بیرون رفت. به آشپزخانه رفتم. مادر برایم چای ریخت و گفت: امروز باید بری؟ تعطیل نیست؟

– آره باید برم. کی گفته تعطیله؟ کلاس داریم.

– خوب چرا عصبانی می شی؟ گفتم با این اوضاع و احوال شاید تعطیل باشید.

– اگر تعطیله پس چرا پدر رفت؟

– مادر جون پدرت تو ارتش کار می کنه. فرق می کنه. نوکر دولته. هر جا تعطیل باشه ارتش تعطیل نیست. اونم توی این آشوب. خدا می دونه چی می شه.

– دیرم شده مادر کاری نداری؟ خداحافظ.

– به سلامت. مواظب خودت باش. زود برگرد.

   اتوبوس شلوغ بود. مردم پچ پچ می کردند. قیافه ها همه درهم بود. تا برسم هزار بار از ترس لرزه به جانم افتاد. اگر مرا می گرفتند تمام خانواده ام به باد می رفت. پدرم سرگرد بود. کیا و بیایی داشت. نمی دانست مار در آستین خودش پنهان شده. هر شب کلی به خرابکارها بد و بیراه می گفت. ارتجاع سرخ. ارتجاع سیاه. خرابکار. هرچه دلش می خواست می گفت. نمی دانست که بعد از این که کتاب های دکتر علی سبزواری بین دانشجوها پخش شد، دانسینگ ها و تریاها خالی شد. به جاش حسینیه ارشاد پر شد از بچه ها. کتاب های دکتر دست به دست می گشت. حالا اعلامیه های امام بود که دست به دست می گشت.

   به دانشگاه رسیدم. توی حیاط حمیده کتاب تاریخ الکی را از من گرفت و گفت: دستت درد نکنه. برو سر کلاس. من بعداً میام.

استاد ادبیاتمان در کلاس کمی قدم زد. بعد به علی اشاره کرد. علی رفت و سیم آیفون را قطع کرد. این کار همیشه بود. آخرِ کلاس دوباره سیم را وصل می کرد. خوشبختانه بچه های کلاس همه در جناح مخالف رژیم بودند، اما در دو دسته مختلف، راست و چپ. استاد بالای تریبون رفت. گفت: امروز روزی است که باید با تمام نیرو در مقابل امپریالیسم بجنگیم. با هر اسلحه ای که در اختیار داریم. بهترین اسلحه، شعر و ادبیات است. هیچ اسلحه ای مثل قلم نیست. یک شعر می تواند کاری کند که یک آدم عادی، یک کشاورز یا کارگر را بفرستد جلو تا از حق خودش دفاع کند. اول باید توده ها آگاه بشوند. خیلی ها از خیلی سال قبل مشغول آگاهی دادن به مردم هستند. به این شعرشاملو توجه کنید:

دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت…

و شروع کرد تا به آخر شعر را خواند. کلاس خیلی ساکت بود. همه بچه ها بغض کرده بودند. حمیده دیر کرده بود. دلم شور می زد. قرار بود فردا برویم حسینیه ارشاد. سخنرانی بود. هر چه جمعیت بیشتر می شد بهتر بود. نباید در مقابل چپ ها وا می دادیم. اگر کم می آوردیم انقلاب را می قاپیدند ولی دکتر همیشه تأکید می کرد بر پیام امام حسین: “گر مسلمان نیستی آزاده باش.” ما نباید در آن مقطع از تـاریخ با آن ها در می افتادیم. دشمن اصلی سوء استفاده می کرد.

چند تقه به در خورد. درِ کلاس باز شد. معاون آموزشی گفت: آزاده بیاد دفتر.

دلم لرزید. از جا بلند شدم. حس کردم نسخه اول اعلامیه هنوز ته کیفم جا مانده. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. مثل مسخ شده ها راه افتادم به سمت دفتر.

 خانم معاون رییس دانشکده، سرش پایین بود. داشت ناخن هایش را سوهان می زد. عینکش را برداشت و مرا ور انداز کرد و گفت: آزاده صبح با حمیده اومدی؟

– نه خانم. توی خیابون به هم رسیدیم.

– اون چه کتابی بود دادی به حمیده؟ من همه جا چشم دارم. می دونی که؟

– کتاب تاریخ بود.

– حمیده کجا رفت؟ چرا پس نیومد سر کلاس؟ کیفت رو بده ببینم. چشمم روشن. دختر جناب سرگرد، تو زرد از آب در اومده.

کیفم را گذاشتم روی میز. داشتم می مردم. اگر به ته کیف می رسید و می فهمید چرم سیاه، ته واقعی کیف نیست بدبخت می شدم. دهنم خشک شده بود. سرم گیج می رفت.

   روی صندلی نشستم. خانم آب پاشید روی صورتم و بعد یک لیوان آب قند داد دستم. او را دو تا می دیدم. همین طور نگاهش می کردم. دستی به سرم کشید و گفت: چی شد آزاده جون؟ من که چیزی نگفتم. بیا دخترم اینم کیفت. صبحانه نخورده بودی؟

– چرا خانم ولی یک مرتبه چشام تار شد. چند روزه مریضم.

   از دفتر بیرون آمدم. زنگ استراحت بود. رفتم زیر زمین. هر چه چشم گرداندم حمیده را ندیدم. یک چای از پیر بابا خریدم. سردم بود. می لرزیدم. حمیده کجا بود؟ اگر نسخه اول اعلامیه توی کیفم نبود پس حتماً باید زیر متکا می بود. باید برمی گشتم خانه. خدا خدا می کردم. باید زودتر از پدرم به خانه می رسیدم.

   باید فکر می کردم. گیج بودم. از جا بلند شدم. رفتم کلاس. کمی بعد از این که استاد بعدی حضور و غیاب کرد، اجازه گرفتم و بیرون آمدم. به سمت خانه راه افتادم. با عجله می رفتم. گاهی می دویدم. ساعت یک رسیدم خانه. پدرم هنوز نیامده بود. مادر در را باز کرد. مثل دیوانه ها سلام کردم و به طرف اتاقم دویدم. متکا را برداشتم. اعلامیه زیر متکا نبود. زیپ کیفم را باز کردم. آن را خالی کردم. کل کتاب ها را روی تختم ریختم. چرم سیاه را بیرون کشیدم. اعلامیه زیر چرم سیاه بود. با خودم گفتم: “یعنی توی دفتر دانشگاه ندیدن؟ چقدر شانس آوردم.”

   مادر وارد اتاقم شد و وقتی مرا پریشان دید گفت: چته؟ دیوونه شدی. چرا این شکلی شدی؟ وسایل کیفت رو چرا ریختی؟

در حالی که ماتم برده بود و به مادرم خیره خیره نگاه می کردم، بریده بریده گفتم: مادر حمیده زنگ نزد؟

– چرا مادر جون یک ساعت پیش زنگ زد و گفت چند روزی می ره شهرستانشون.

– دیگه چیزی نگفت؟

– نه مادر. بیا ناهار بخور. رنگت مثل گچ شده.

مادر درحالی که از اتاق بیرون می رفت زیر لب گفت: خدا به خیر کنه. این روزها مثل  این که همه دیوونه شدن.

                                                                                             

/انتهای متن/