چرا اعتمادمان به همدیگر کم شده است؟

وقتی اعتماد میان آدمهای یک جامعه از میان برود یا ضعیف شود، زندگی جمعی نه فایده زیادی دارد و نه مطبوع و دلنشین است. چرا این روزها همکاری، تعاون، ارتباط حسنه با افراد خانواده، خویشاوندان، همسایگان و دوستان به کمترین حد خود رسیده است؟ نظر جامعه شناسان چیست در تحلیل این پدیده که به تعبیر آنها پایین آمدن سرمایه اجتماعی نامیده می شود؟

0

سرمایه اجتماعی مهم‌ ترین اندوخته و ثروت معنوی یک ملت به شمار می­ آید.  این روزها کافیست به اخبار رسانه‌ های گروهی مروری اجمالی داشته باشید تا متوجه شوید این سرمایه مهم و اساسی در جامعه ما دچار چالش شده و به همین میزان آسیب­ های اجتماعی مثل اختلاس، ربا، دروغگویی، بدعهدی، طلاق، اعتیاد، تخریب محیط زیست، جرم و جنایت و… درحال سیر صعودی است. اینکه چه عواملی باعث بروز چنین شرایطی در جامعه شده است سوالی است که طی گفت ­و­گو با دکتر عباس محمدی اصل، دکترای جامعه شناسی، مدرس دانشگاه علامه طباطبایی، پژوهشگر جامعه شناسی جنسیت، نویسنده کتاب­های “زنان و محیط زیست”، “گنج رایگان: درآمدی بر جامعه شناسی ایران معاصر” و “جنسیت و روان شناسی اجتماعی” مطرح کردیم.

 

آقای دکتر به عنوان اولین سوال بفرمایید سرمایه اجتماعی چه مفهومی دارد؟

  • ﻣﻨﻈﻮر از ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﻣﻼک، داراﯾﯽ­ ﻫﺎی ﺷﺨﺼﯽ ﯾﺎ ﭘﻮل ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻨﻈﻮر آن ﭼﯿﺰی اﺳـﺖ ﮐـﻪ ﺑﺎﻋـﺚ می­شود ﺣـﺴﻦ ﻧﯿـﺖ، دوﺳـﺘﯽ، ﺣﺲ ﻫﻤﺪردی و ﻣﺮاودات اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﯿﻦ ﮔﺮوﻫﯽ از اﻓﺮاد ﯾﺎ ﺧﺎﻧﻮادهﻫﺎ ﮐﻪ ﯾﮏ واﺣﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ را ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ دﻫﻨﺪ، در زﻧﺪﮔﯽ روزﻣﺮه ﻣﺮدم ﻣﺤﺴﻮس باشد و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑـﻪ ﺣـﺴﺎب آﯾـﺪ. به عنوان مثال اﮔﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ همکار، همسایه یا فرد مطمئنی که به نوعی در ارتباط روزانه با اوست ، ارﺗﺒﺎط ﺑﺮﻗﺮار ﮐﻨﺪ و آﻧﻬﺎ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ دﯾﮕﺮ همکاران یا ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎن ارﺗﺒﺎط داشته باشنـﺪ، اﻧﺒﺎﺷﺘﯽ از ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﻪ وﺟﻮد ﺧﻮاﻫﺪ آﻣﺪ ﮐـﻪ اینها در این ارتباط ها ﻧﯿﺎزﻫـﺎی یکدیگر را ﺑـﺮآورده کرده و حتی می­توانند ﺑﺎﻋﺚ ﺑﻬﺒﻮد ﭼﺸﻤﮕﯿﺮ ﮐﯿﻔﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ و در سطح وسیع­ تر بهبود کیفیت اجتماع شوند. در این جا  ﮐـﻞ اجتماع از ﻫﻤﮑﺎری اﺟﺰای ﺧﻮد ﻣﻨﺘﻔﻊ ﻣﯽﺷﻮد و اﻓﺮاد ﻧﯿـﺰ از ﻣﺰاﯾـﺎﯾﯽ ﻫﻤﭽـﻮن ﻣـﺴﺎﻋﺪت، ﻫﻤـﺪردی و دوﺳـﺘﯽ ﺑـﺎ دیگران ﺑﻬﺮهﻣﻨﺪ ﺧﻮاﻫﻨد ﺷﺪ. اما در چند سال اخیر شاهد هستیم که سرمایه اجتماعی در جامعه ما در حال تحلیل است. موضوعاتی مثل بی اعتمادی، دروغگویی، تظاهر، دورویی، بدعهدی و … در جامعه مان میان زن و شوهر، دانش آموز و معلم، پدر و فرزند و… در حال گسترش و روزافزونی است و این نشانه پایین آمدن سرمایه اجتماعی در جامعه است.

 

 

گسترش روزافزون بی اعتمادی، دروغگویی، تظاهر، دورویی، بدعهدی و … در جامعه میان میان زن و شوهر، دانش آموز و معلم، پدر و فرزند و… نشانه پایین آمدن سرمایه اجتماعی در جامعه ماست.

 

اعتماد متقابل به عنوان یکی از اجزای سرمایه اجتماعی و مهم ترین آن بشمار می­ آید. کمبود فعلی آن در جامعه ما از کجا نشأت می گیرد؟

  • یک سری تعهدات و اقدامات فرهنگی از طرف کارگزاران نقض و شکسته شده است. در نتیجه شاهد هستیم این موضوع به همه بخش­های جامعه تسری پیدا کرده است. در توضیح این مساله باید بگویم طی 40 سال گذشته مردم با یک دلبستگی و اطمینان خاطر یک چک سفید به مجموعه ای از کارگزاران دادند تا زندگی شان را بهتر کنند ولی متأسفانه شاهدیم در خیلی موارد انتظاری که مردم در این زمینه داشتند برآورده نشده است. خیلی وقت ها مردم احساس می کنند که مسئولین امور در سطوح مختلف منافع و مصالح خودشان را بر منافع مردم ترجیح می دهند. این موضوع در الگوهای فرهنگی ما تجلی پیدا کرده و رفته رفته به تمام روابط اجتماع مثل کاسب و مشتری، معلم و دانش آموز، پدر و فرزند، زن و شوهر و.. تعمیم پیدا کرده است. اگر جلوی این روند گرفته نشود ممکن است شدیدتر هم بشود. بنابراین می­توان گفت عامل اصلی این بی­اعتمادی در شکسته شدن تعهدات فرهنگی توسط کارگزاران عرصه فرهنگ است.

 

این بی اعتمادی فقط در عرصه فرهنگی پیدا شده یا در عرصه های دیگر هم بوده است؟

  • در عرصه های دیگر هم بوده است. مثلا دیدگاه سران و عملکرد آن­ها در عرصه سیاست در چند سال اخیر به ویژه در یک سال گذشته در مباحث مختلف مثل بحث فیش حقوقی و … باعث شده رفته رفته شکاف میان مردم و مسئولین زیاد شود و اگر چاره ای نباشد، این شکاف هر روز هم می تواند عمیق­تر شود.

 

عامل اصلی بی­اعتمادی در جامعه، شکسته شدن تعهدات فرهنگی توسط کارگزاران عرصه فرهنگ است

 

این بی اعتمادی چطور خودش را در رفتارهای غلط مردم نشان می دهد؟

  • این بی اعتمادی در مردم احساس ضعف را ایجاد می کند. حضرت علی (ع) می­فرماید: دروغ نشانه ضعف است. حالا بحث اینجاست که چه شرایطی منجر می­شود فرد احساس ضعف کند؟ اگر برنامه ریزی اجتماعی به قدری قوی و دقیق باشد که شما در آن احساس ضعف نکنید، قاعدتاً دروغ هم نمی­گویید اما وقتی شرایط به گونه ای باشد که شما مرتب احساس شکاف کنید و این حس در شما غلبه کند که این قوانین به شما توجهی ندارند و در مقابل تعلقات تان مانع می­آورند در نتیجه مجبور می­شوید به دروغ گفتن پناه ببرید و اتفاقاً در کنار دروغ­گویی، تظاهر و دوررویی هم بوجود می­آید. بنابراین عامل اول ضعف انسان­هاست که منجر به دروغ گویی می­شود. اما در شرایط کلان، شرایط مدیریت سیاسی و برنامه­ ریزی­های آن است که افراد جامعه را در موضع ضعف یا در موضع قدرت قرار می­ دهد که اگر موضع قدرت تقویت شود، افراد هرگز به سمت قضایایی مثل دروغگویی، ریاکاری و … نخواهند رفت.

 

ضعف انسان­هاست که منجر به دروغ گویی می­شود. اگر شرایط مدیریت سیاسی و برنامه­ ریزی­های کلان افراد جامعه را در موضع قدرت قرار دهد، افراد هرگز به سمت  قضایایی مثل دروغگویی، ریاکاری و … نخواهند رفت.

 

یعنی به نظر شما امور منفی دیگر مثل نقض عهد و پیمان، بدقولی و بی نظمی حاصل همین احساس ضعفی است که در آدمها بوجود آمده است؟ اینها چیزهایی است که همه افراد نسبت به آنها گلایه دارند اما به نوعی گرفتار آن هم هستند.

  • همه این انحرافات را در ردیف همان زمینه های سست شدن یا از بین رفتن  سرمایه­ اجتماعی تلقی می­ کنیم. وقتی شما می بینید که آدمی به شما قول می دهد ولی به آن پای بند نیست،  در این شرایط دو حالت پیش می ­آید : یا شما در مورد آن آدم تصور می کنید که او یک آدم پای بند به اخلاق دینی است،  که این نوع تصور می­تواند سرمنشأ این آسیب  شود که اصلا اخلاق دینی کفایت ندارد. راه دیگر این است که مثل غربی ها ما برای هر کاری یک قرارداد و یک ضامن اجرا داشته باشیم تا به یک تعامل خوب برسیم. به این ترتیب که از ابتدا سنگ ­های مان را وا بکنیم و به چیزی اعتماد بیهوده نکنیم تا در نهایت آسیب نبینیم. به عنوان مثال این صحبت می­شود که چرا در آمریکا شرکت­های حقوقی عملکرد قوی دارند و برای جزئی­ ترین کارهای افراد یک فصل حقوقی تعریف شده است و آدمها هر کاری می­کنند یک حقوقدان در کنار آنها حضور دارد. خب اگر ما به جای تأکید بر شرایط ظاهری اعتماد، به یک سری ضمانت­ های عینی، تعریف شده و دارای کارکرد بیرونی متکی باشیم و چارچوب­ های قانونی را در جامعه­ مان شکل داده باشیم و از آن پاسداری کنیم، دیگر موضوعی به نام بدعهدی وجود ندارد اگر هم به وجود آید، سروکار آن با قانون و قراردادهای حقوقی است نه اینکه کل اخلاق و فرهنگ را دربربگیرد و آدمها را نسبت به هم بی­اعتماد کند و چارچوب های اخلاقی را در اذهان بشکند و در اخلاق­های عادی افراد هم اختلال ایجاد کند. بنابراین می­توان این طور نتیجه گرفت که ما باید عهدهای مان را با ملاک­های عینی مشخص کنیم؛ با چارچوب­های عینی ضمانت بگذاریم  و ناظرینی بر اجرای درست به شکل حقوقی داشته باشیم تا به این موضوع منتهی نشود که به لحاظ اخلاقی و فرهنگی مشکل داریم و آن وقت تمام ارزش­ها و تعهدات مان زیر سوال برود.

 

اگر ما در مسیر اعتمادسازی به جای تأکید بر شرایط ظاهری، به یک سری ضمانت­ های عینی و چارچوب­ های قانونی متکی باشیم و از آن پاسداری کنیم، دیگر موضوعی به نام بدعهدی وجود ندارد اگر هم به وجود آید، سروکار آن با قانون و قراردادهای حقوقی خواهد بود.

 

یعنی به نظر شما باید ما در تعریف مان از انسان تجدیدنظر کنیم؟

بله ما در تعریف انسان با دو نگاه متفاوت مواجهیم. یکی اینکه تصور کنیم همه اقشار جامعه انسان­های شریف و خوبی هستند و اعتماد کامل کنیم. تعریف دوم که از پایان قرون وسطی مبنای جوامع غرب قرار گرفت این بود که انسان­ها موجوداتی بسیار درنده هستند و می توانند همدیگر را پاره کنند و باید یک سری قراردادها وجود داشته باشد تا آنها کنترل شوند. بر اساس هر تعریف یک سری تعهدات معنوی یا ضمانت های حقوقی مطرح می شود. اگر مبنا را ضمانت حقوقی قرار دهیم در این صورت افراد باید هیچ اعتمادی به یکدیگر نداشته باشند و به قول معروف “مالت را سفت بگیر و همسایه­ات را دزد نکن”.  البته نمی توان یک نسخه کلی برای همه حالات و شرایط انسان پیچید. به هر حال هر کسی با وجود چارچوب­ های خود ممکن است با انحراف و خطاهایی مواجه شود. وقتی اگر ما تعریف دوم را مبنا قرار دهیم، ممکن است بخاطرنظارت حقوقی کمتر شاهد خارج شدن از چارچوب ­های مدنی باشیم.

 

 راه حل احیای سرمایه اجتماعی که در آن علاوه بر اعتماد اجتماعی، تمام ملزومات اخلاقی هم وجود داشته و روحیه نشاط و سرزندگی را به جامعه بر­گردانده شود،  در یک کلمه فقط مشارکت اجتماعی است یعنی آدمها در تعیین سرنوشت خود حضور فعال داشته باشند نه حضور کلیشه ای، تحمیلی و دستوری.

 

فکر می کنید چه راهکاری برای احیای سرمایه­های اجتماعی وجود دارد؟

  • راه حل احیای سرمایه اجتماعی که در آن علاوه بر اعتماد اجتماعی، تمام ملزومات اخلاقی هم وجود داشته و روحیه نشاط و سرزندگی را به جامعه بر­گرداند در یک کلمه فقط مشارکت اجتماعی است یعنی آدمها در تعیین سرنوشت خود حضور فعال داشته باشند نه حضور کلیشه ای، تحمیلی و دستوری. در این صورت وقتی این حس به آنها القا شود که زندگی خود را رقم می­ زنند و منافع و تعلقات ­شان تأمین می ­شود و کسی به آنها لطمه نمی­ زند در عین حال آنها هم به کسی لطمه نمی ­زنند، رفته رفته قوانینی به شکل عرفی در جامعه شکل می ­گیرد و آنها را از تمایل به دروغ گویی یا هر نوع انحرافات اخلاقی دیگر باز می ­دارد. در مقابل اگر قرار باشد مشارکت آدمها در زندگی خودشان صوری باشد و اصلاً امیدی برای شکل دادن به زندگی خودشان را نداشته باشند ناگزیر همه رفتارها به انحرافات اخلاقی ختم خواهد شد.

 

مسئولان در مسئله احیای سرمایه اجتماعی چه نقشی می­ توانند ایفا کنند؟

  • قوانین عرفی و مدنی باید جزء جزء روابط آدمها با یکدیگر، روابط آدمها با نظام سیاسی با قوه قضائیه، مجلس و … را مشخص کند. به هر حال افرادی که در نظام­های سیاسی قرار دارند در موضع تمرکز قدرت هستند و در صورت بروز یک رابطه نابرابر، یک فرد نمی­ تواند در مقابل آنها احقاق حق کند. خب کسی که از کارگزاران منتخب خود بدعهدی ­ببیند اگر نتواند آنها را ثابت کند، ممکن است این تصور در ذهنش شکل بگیرد: «من که زورم به آنها نمی ­رسد. حالا نسبت به اطرافیانم که در دسترسم قرار دارند و زورم به آنها می ­رسد بداخلاقی و بدعهدی می­کنم.» و به این شکل قانون شکنی رواج پیدا می ­کند. بنابراین مشکل اساسی ما این است که باید نگاه اساسی ­تر در تغییر قوانین مدنی داشته باشیم. مشارکت مردم در قانون گذاری، اجرا و نظارت اصلاحی باید به حداکثر برسد و افراد حضور موثر خود را دراحقاق حق ببینند و در این صورت نسبت به تعهدات خود جدی خواهند شد.

/انتهای متن/