داستان کوتاه/ سایه ی سر

مهسا شمسی پور کارشناس ارتباطات اجتماعی و منتخب پنجمین جشنواره داستان کوتاه پایداری در سال ۱۳۹۳ است.

5

مهسا شمسی پور[1]/

   نامردی هات رو از روز سوم فهمیدم. چادرم رو انداخته بودم توی صورتم و به حال زارم گریه می کردم. همون موقع بود که صدای نفس نفس زدنش رو شنیدم. سرم رو بلند کردم و دیدمش. چاق بود و سیاه. صورتم رو ماچ کرد. صورت عرق کرده اش بهم چسبید. گفت: “تسلیت می گم.”

چیزی نگفتم. گفت که از همکارات توی اداره بوده. نگاهش کردم و سرم رو تکون دادم. دستش روی شونه ام بود. خیس و داغ.  تا حالا ندیده بودمش. برگشت و رفت و دور شد. یکی توی گوشم زمزمه کرد: “دیدیش؟ زن غدیر بود.”

جای دستش روی شونه ام می سوخت. دیگه اشکم در نمیومد. تنم شل شده بود. صدای روضه خون توی بلندگو وسط مسجد می پیچید. مینا توی دامنم نشسته بود. بی قراری می کرد. چنگ می زد به چادرم. دیگه هیچی نمی فهمیدم.

هان! چیه؟ به چی فکر می کنی؟ حالا هر روز وسط این قاب چوبی زل می زنی به من که چی؟ می ترسی تلافی کنم؟

می دونی، از روزی که رفتی همه مردای فامیل برام دندون تیز کردن. پسرعموم می گفت: “تو به من بله رو بده، من هیکلت رو طلا می گیرم.”

داداش بی شرفت اومد همینجا تو درگاهی نشست. با چشماش زل زد بهم و گفت: “بیا. خودم می گیرمت زیر پرو بالم.”

داداشت سن پدرم رو داره. خجالت نکشید. ول کن هم نبود. یکی یکی اومدند و رفتند، تا اینکه همشون رو جمع کردم. آب پاکی رو ریختم رو دستشون و گفتم: “دیگه حالا فرق کرده. هر کی تا حالا بی زن و بچه اش میومده اینجا، با غدیر کار داشته. من یه زن تنهام. حرفی ندارم با شماها بزنم. هیچ کدوم دیگه حق ندارید بدون زناتون پاتونو توی خونه ام بذارید.”

همون شد. رفتند و پشت سرشون رو نگاه نکردن. علی موند و حوضش. کم کم سر و کله طلبکارا پیداشد. چند تاشون رو خبر داشتم. خیلی هاشون رو هم خبر نداشتم.

کلید کشویی که توش پول جمع می کردیم رو از جیب کتت برداشتم. بازش کردم. به جای پونصد هزار تومن، فقط صد وهشتاد هزار تومن اونجا بود. جلوی کشو خشکم زد. ده بار شمردم. نمی دونستم چی شده؟ آخه کلید فقط دست خودت بود. می خواستیم ماشین بخریم. یادت میاد؟ آدم دلش یه جا میره و ایمانش هزار جا. بعد گندش دراومد هشتصد هزار تومن برای صغری، همون زن صیغه ایت خونه اجاره کردی. پا شدم رفتم دم خونه اش. طلبکارات امونم رو بریده بودند. از در و دیوار ریخته بودند روی سرم. در رو که باز کرد گفتم: “پول پیش خونه ات مال بچه صغیره.”

دستش رو گذاشت روی شونه ام. شونه ام آتیش گرفت. مثل اون روز توی مسجد. می دونی چی جوابم رو داد؟ گفت: “ببین تو یه زنش بودی، منم یه زنش. برو خدا رو شکر کن که عقدش نبودم!”

خشکم زد. دیدم راست میگه. افتادم دنبال کارهات. پسردایی کثافتم گفت من می رم دنبال کارهای اداری غدیر. چه می دونم انحصار وراثت و روزنامه و تمبر و ازین چیزا. هی اومد و رفت، ازمن پول گرفت. یک ماه و نیم گذشت و دیدم که هیچ خبری نشد. نگو اصلاً نمی رفته و فقط ازم پول می گرفته.

آخ غدیر! غدیر! هر جا رفتم رد گند کاری هات بود. به همه بدهکار بودی لامصب. تو حتا از صندوق اداره هم پول قرض کرده بودی. اون رو هم بهمون نبخشیدن. می دونی چقدر دستمون رو گرفت؟ فقط صد و سی هزار تومن. اونم که پای بدهی هات رفت.

بعضی ها نگرفتند. بعضی ها نصف طلبشون رو برداشتند. خیلی ها هم مالشون رو می خواستن، ولی بالاخره تموم شد. هم پولا و هم بدهی هات.

به چی نگاه می کنی؟ به موهام؟ تعجب کردی؟ اینهمه موی سفید؟ مگه همه اش چند سالمه؟ هنوز سی سالم پر نشده. پیرم در اومد توی این زندگی که تو برام گذاشتی و رفتی .

الآنم دیدم با ماهی هزار تومن اجاره ی طبقه ی اول، زندگیمون نمی گذره. حشمت بنگاهی برای این دو تا اتاق مستاجر پیدا کرده. مجبوریم بریم بالا. اتاق بهار خواب رو تمیز کردم. بیشتر وسایل رو هم فروختم.

چیه؟ دلخورشدی؟ می خواستی چی کارکنم؟ پنج نفرآدم می خوایم بچپیم توی یه اتاق. این تیر و تخته ها رو کجا جا بدم؟ اگه نگران صندلی قدیمیت هستی، اونو نگه داشتم. حتا بالشت گل نارنجی که روش می ذاشتی و می نشستی هنوز همونجاست، روی صندلی. نگاه کن. حتا جای صندلی هم عوض نشده. کنار پنجره است. ببین زیر سیگاریت هم سر جاشه، لبه ی پنجره.

بقیه وسایل رو هم می خوام چی کار؟ می دم بره. پولش رو لازم دارم. آقا ذبیح، شوهرعصمت، چند تا گونی سیب زمینی بهم داده. قسطی داده. بس که به این بچه ها نون پنیر چایی دادم، دیشب حمید سرسفره شام می گفت: “چقدر صبحونه می خوریم؟” دیگه نمی تونم جوابشون رو بدم. شیکم گشنه، شوخی سرش نمیشه.

از بافتنی هایی هم که می بافم پولی در نمیاد. میان می برن و می گن پولش رو میاریم. حالا کی بیارن، خدا عالمه. سیر از گشنه خبر نداره و پیاده ازسواره. با سیلی صورتم رو سرخ می کنم. باز خدا خیر بده به شرف بقال. بهم گفته: “هر چی خواستی بردار و هر وقت داشتی پولش رو بده.”

باز که اخم هات رفت توی هم؟ هنوزم از این نگاهت حساب می برم. مو به تنم راست میشه. با اینکه از پشت شیشه قاب نگاهم می کنی، بازم هول برم می داره. انگاری یادم میره چشمات خیلی وقته لونه ی مور شده. نگران نباش. اخمات رو هم باز کن. شرف بقال رو که می شناسی. آدم با خداییه. میرم توی مغازه اش اصلاً نگاهم نمی کنه. فقط این دفعه ی آخری گفت:” زن باید سایه ی سر داشته باشه.”

سرور خانوم میگه: “جون سگ داری.” والا راست میگه. تا حالا باید هفت تا کفن پوسونده باشم. نگاه کن! این قدر پُر چونگی کردم که نفهمیدم کِی پنج صبح شد. پاشم یه دستمال بیارم، روی عکست پر از خاکه. هر چی نباشه، یه روز سایه ی سرم بودی.

 

[۱]مهسا شمسی پور در پاییز سال ۱۳۵۰ در پایتخت به دنیا آمد.
کارشناس ارتباطات اجتماعی است و از سال ۱۳۹۳ به صورت جدی کار داستان نویسی را دنبال کرده و از شاگردان خانم تجار، بوده است .
سال ۱۳۹۳ سه داستان کوتاه از وی منتخب پنجمین جشنواره داستان کوتاه پایداری شد، که توسط انتشارات هزاره ققنوس به چاپ رسید.

/انتهای متن/