خورشيد عاشورا كه غروب كرد

غروب که شد دیگر اشک­ها خشکیده­ بود. پیکر شهدا سُم کوب شد تا هیچ آثاری نماند از مظلومیت، از دفاع دین، از…
و چشم­های ناپاک و دل­های هوسباز قامت دخترکان حرم را می­ پایید.
خورشید از شرم سر پنهان کرده ­بود.

0

فریبا انیسی/

 تمام غم دنیا در دل رباب بود

خورشيد عاشورا كه غروب كرد، عشق رباب هم غروب كرد. صداي همهمه ها در گوشش مي پيچيد. صداي تير و شمشير قلبش را مي خراشيد، چه هواي سنگيني دارد اين غروب. آيا براي اين روز پاياني هست ؟

  • فرار كنيد،… فرار كنيد.

رباب به خود آمد. صداي زينب (س) بود. خيمه ها در آتش مي سوخت. دست دختري را كه در خيمه مانده بود گرفت. سكينه را هم با خود همراه كرد، دويد. پاي دخترك به سنگي گير كرد. دخترك بر زمين افتاد. رباب ايستاد. پاهاي دخترك خونين شده بود. رباب فرياد زد: سكينه، برو،… دور شو.

سواري به او نزديك مي شد. در پي او سواران ديگري مي آمدند. صداي خنده سواران رعب در دل زنان مي كاشت. سوار به آنها رسيده بود. سوار مقنعه دخترك را از پشت كشيد. رباب با صداي دخترك خم شد.ناله ی دخترك سوزناك شده بود. رباب فرياد زد. فريادش از سر غم بود. غم تمام عالم را در دلش داشت، غم فرزندش، غم همسرش، غم دامادش، غم اهل بيت را، غم بنی هاشم را…  صداي خنده ی سوار بلندتر شد. دست به گوش هاي دخترك برد و كشيد… خون  شتك زد و از روي گوش هاي دخترك بر زمين ريخت. رباب صورت دخترك را به سوي خود گرفت. صداي ناله ی دختر و فرياد رباب در هم آميخت، … دخترک بر زمين افتاد. دخترک ديگری آن سو بر زمين افتاده بود. رباب به سوی او رفت. رباب می لرزيد. رقيه هم به آن سو چشم دوخته بود. رباب جلوتر رفت. دخترک تکان نمی خورد. ترس و هراس در دل رباب و رقيه سايه انداخت. صدای سربازان را نمی شنيدند. جلوتر رفتند. دخترک را از روی خاک بلند کردند.

  • وای اين عاتکه است، دختر مسلم [1]

عاتکه تکان نمی خورد. صورت خونی، گوش های پاره، بدن نحيف عاتکه در دست های رباب ماند. رباب فرياد زد: آيا شرم نمي كنيد كه اين چنين بر حرم رسول خدا (ص) ستم مي كنيد ؟

 

آتش به خيمه ها رسيده بود

سواران به زنان و دختران نزديك مي شدند. صداي ناله و فرياد فضا را پر كرده بود. قلب رباب فشرده شد. پای او ديگر توان ايستادن نداشت. قوت از دستانش رفته بود. اما بايد مي رفت. صلاح در ماندن نبود. دخترك را در آغوش فشرد. به دنبال رد پاي سكينه رفت. صورت دختر خوني شده بود. چادرش را در خود پيچيد. ناگهان دردي مثل موج دريا تمام پيكرش را در هم پيچيد. سواري با لگد او را از رفتن باز داشت. رباب و دختر هر دو نقش زمين شده بودند… خورشيد نيز از شرم خود را پنهان كرده بود… آتش به خيمه ها رسيده بود. از ذهن فاطمه گذشت: برادرم علی، همسرم حسن،… فاطمه به جلو آمد بايد پنهان می شد و خود را نجات می داد. اما برادرش را چه می کرد و همسرش، حسن مثنی را ؟ خدايا کمکم کن.

 

به خدا ما خانواده ی پيغمبر خداييم

عمه اش زينب آن جا بود. هر چه نيرو داشتند در بازوان جمع کردند تا بسترها را از خيمه بيرون بکشند … صدای ضجه و زاری قطع نمی شد… بيماران بيحال روی زمين افتاده بودند. خيمه فرو ريخت. اما برادر و پسر عمويش را بيرون آورده بودند. دستش را بالا برد تا عرقش را پاک کند. کمرش درد می کرد. صدای نوحه و شيون زنان اوج گرفته بود. برگشت. سواری ديد. سوار هم او را ديد، نيزه در دست داشت و زنان را به جلو می راند. سواران مقنعه از سر زنان می کشيدند و در برابر ضجه های آنان می خنديدند. صدای قهقهه ی شوم سواران، تن فاطمه را می لرزاند. زنان به يکديگر پناه می بردند، دخترکان خاک آلود ضجه می زدند، بزرگتر ها سينه سپر می کردند و کوچکتر ها ناله می زدند.

  • … واجداه… وای پدرم…
  • وای علی…وای حسن…
  • وای حسين… ای خدا، آيا کسی نيست تا ما را کمک کند ؟…
  • چه کم هستند ياری رسانان به ما… به خدا ما خانواده ی پيغمبر خداييم…
  • عمه جان…

 

عمه ام زينب کجاست ؟

صدای ناله فاطمه در هياهوی زنان و صدای سم اسبان گم شد. عمه ام زينب کجاست ؟ صدايي او را به خود آورد: فاطمه برو نايست.

فاطمه به عقب برگشت. سواری به سمت او می آمد. فاطمه گام هايش را تندتر کرد. احساس کرد سر نيزه به کتف های او خورد. جلوی پايش سر نيزه به زمين فرو رفت، يکباره ايستاد. پای مجروح او به نيزه خورد و خون سرازير شد… می خواست خود را سرپا نگه دارد که سوزش گوش هايش او را به خود آورد… صدای قهقهه ی سوار در گوشش می پيچيد و گوشواره هايي که يادگار ازدواج او بود، در دست سوار می چرخيد… بی اختيار دست به گوش هايش برد. دست خونينش را جلوی چشمانش گرفت. فرصت ايستادن نبود… سوار جلوی او ايستاد. قهقهه ی شوم او بدنش را به لرزه درآورد. قدم هايش را تند کرد.

  • خلخال هايت را به من بده.

فاطمه ايستاد. سوار ديگری به او رسيد.

  • خلخال هايت را به من بده.

چشم های فاطمه مات ماند. سوار گريه می کرد.

  • تو که خلخال های مرا می دزدی چرا گريه می کنی ؟
  • چرا گريه نکنم و حال آن که جامه و زيور فرزندان رسول خدا (ص) را به غارت می برم.
  • دست بردار و برو… تو را از اين جامه و خلخال چه فايده ای می رسد ؟
  • اگر من نبرم، ديگری می برد… خلخال هايت را به من بده.

 

دامن دخترک آتش گرفته بود

فاطمه خلخال هايش را باز کرد و سوی مرد گرفت. مرد خلخال ها را به سرعت از دست او گرفت. دست برد و روپوش بالايي او را کشيد. فاطمه بر زمين افتاد. دخترک دامنش آتش گرفته بود، بلند می شد. شدت عطش دلش را به آتش می کشيد و افتان و خيزان و گريزان به هر طرف او را می کشاند. ترس در دلش افتاده بود. سرباز به سمت او می آمد. سرباز گفت: بايست.

دخترک هراسان شد. سرعتش را بيشتر کرد. سرباز به سوی او رفت. اسب جلو افتاد. دخترک به زمين افتاد. سرباز دلش سوخت. آتش دامن دخترک را خاموش کرد. چشم های دخترک گريان بود. لب هايش ترک خورده بود. موهای پريشانش بوی دود و آتش می داد. بوی خاک و خون.

به سرباز گفت: ای مرد، راه نجف را به من نشان بده.

سرباز گفت: برای چه می خواهی؟

دخترک گريان جواب داد: من يتيمم، غريبم، پشت و پناهی ندارم به قبر جدم پناه ببرم.

سرباز بلند شد. صدای گريه ی دخترک قطع نمی شد. روپوش رويي اش از تن بيرون آمده بود. مرد به فوريت آن را برداشت و دور شد. دردی بی حساب در درونش گشت می زد. گوش های خونين، پای مجروح، زمين تفتيده. صدای زنان، ناله کودکان،… خون از سر و روی دختران می ريخت… آفتاب در حال غروب کردن بود،… قلب دختر بيش از اين تحمل نداشت، از حال رفت.

 

 ادامه دارد…

 

1- روايت کربلا ص 200 به نقل از معالی السبطين ج 2 ص 277 .